۱۷ آبان، ۱۳۹۲

مهاجرت یعنی توان ِ گذشتن

توی پروسه مهاجرت، به استقلال رسیدن، می‌تونه یکی از بزرگترین دغدغه‌های هر مهاجری باشه. به طوری که موفقیت، آرامش، امنیت، احترام و به طور کلی همه چیزهایی که حداقل ما مهاجران ایرانی در کشور خودمون از اون بی‌بهره بودیم رو زیر سایه خودش می‌بره و از اولویت‌های ابتدایی خارج می‌کنه. چرا که حداقل جدای از موفقیت، سه عامل بعدی از بدیهیات جوامع غربی هستند که ما مهاجران تازه وارد بدون تلاش و زحمتی می‌تونیم از اون بهره‌مند باشیم و خواسته و ناخواسته در جریان زندگی روزمره شهروندانش ساری و جاری هستش. موفقیت هم بسته به ظرفیت‌های هر مهاجر  مثل پول، سواد، سرمایه و حتی مجرد بودن (من اینجا مجرد بودن رو امتیاز مثبت در نظر می‌گیرم) که با چه هدف و نیتی رهسپار خارج اومدن باشه متفاوت هستش و اصولا تعریف ثابتی از موفقیت در دسترس نیست و برداشت و ایده‌آل آن هم در بین آدم‌ها تفاوت‌های زیادی داره.
اما برداشتی که به طور کلی میشه از زندگی یک مهاجر داشت، استقلال و عدم استقلال اون آدم هستش که می‌تونه مهاجرتش رو برای خودش و دیگران موفقیت‌آمیز جلوه بده و الگوی مناسبی برای مثال آوردن باشه و یا نقل هر محفلی برای اثبات سخت و اشتباه بودن مهاجرت.

من همیشه آدم بلند پروازی بودم. همیشه آرزو و فکرهای بزرگ و گنده‌تر از قد و قواره‌ام داشتم. حوصله‌اش باشه می‌تونم بشینم و بنویسم از مواردی که رفتن و رسیدن بهش دور و سخت به نظر می‌رسیده ولی وقتی که خواستم، تونستم. مهاجرت برای من یکی از اون موارد هستش. همون قورباغه بزرگ زندگی که باید یک روزی، یک جایی قورتش می‌دادم. شکل مهاجرتم تحمیلی بود. یعنی زمان و مکانی رو براش در نظر نداشتم، ولی همه سال‌های عمرم به روزی فکر می‌کردم که باید بست و رفت. هم چشم‌ها را و هم چمدان را. به روزی که باید گذاشت و گذشت. هم اندوخته‌های سال‌های درد و رنج را و هم از آدم‌هایی که دوستشان داشتم و دارم و وجودشان، صدایشان، ضربان قلبم است. از کوچه‌های خاطرات، خیابان‌هایی که چه شب‌هایی زیر سکوت شبانه‌اش، زیر ظلم پنهانش، میان درد و رنج پُر بغضش، باران‌های نباریده‌اش، اشک‌های نریخته‌اش، عشق‌های کودکانه‌اش.. باید بتوانی بگذاری و بگذری..
 
همیشه فکر کردم رمز موفقیت در مهاجرت، بریدن و هرچه کمتر کردن دلبستگی‌ها و خاطرات هستش و از سوی دیگه، ارتباط گرفتن چند لایه با جامعه‌ای که تازه واردش شدی. اینها می‌تونه آدم رو به استقلال نسبی برسونه و شرایط روحی و فکری رو برای برداشتن قدم‌های بعدی در غربت برای فرد مهاجر راحت‌تر کنه.

دلبستگی‌هایی که وقت کوچ برامون دلتنگی به همراه میاره، همون لایه‌های زندگی روزمره است که بنا بر بسیاری از دلایل، در خارج از کشور، حداقل تا پنج سال ابتدایی شاید نتونیم به فهم و درک درستی ازش دست پیدا کنیم. لازمه هرچه سریع‌تر فهمیدن آن هم درگیر شدن با روزمرگی‌هاست. خیلی مثال‌ها هست که هر کدوم از ما می‌تونیم با کمی فکر کردن بهش و رجوع به علت دلتنگی‌هامون در موطن خودمون، این سوی آب‌ها هم نمونه‌هایی رو براش پیدا کنیم و یا به مرور بسازیمش. کافه‌ها، خیابان‌ها، کل‌کل‌های فوتبالی، دوستان با صفا و هر مورد دیگه‌ای که به نظرم بخش بزرگی از همون دلبستگی‌هاست که اینور تبدیل به نوستالوژی میشن برامون. کوچه و خیابان و درخت و صحرا به خودی خود بعید می‌دونم علت کافی برای دلبستگی باشند. این آدم‌ها و موقعیت های از پیش تعین شده و یا بر حسب اتفاق هستند که در ظرف زمان، خاطره‌ای رو پیوند می‌زنند با مکان که به مرور خاطره می‌سازند برامون. چیزهایی که کم‌کم این سوی آب‌ها، توی سرزمین غریب هم به جریان میفته و بعد از چند سال می‌بینیم با انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین و اسامی کوچه‌ها و خیابان‌ها و کافه‌هایی روبرو هستیم که یاد و جای خالی بعضی نفرات روی  صندلی‌هاش می‌تونه بغض تلخ یا لبخندی شیرین به لبمون بیاره و به عبارتی شدند جزئی از خودمون و هویت مون.