۲۳ شهریور، ۱۳۹۲

وقتی تنهایی

یه روزهایی فکر می‌کردم تنهایی می‌تونه یک شانس باشه برای هر آدمی، در مرحله‌ای از زندگیش که بتونه قابلیت و توانایی‌های خودش رو بشناسه و با اتکا به اون پا پیش بگذاره و مشکلات و سختی‌های سر راهش رو برداره و بعدها بشه سرمایه و تجربه زندگیش.

حالا خیلی روزهاست که دارم فکر می‌کنم تنهایی، یک اتفاق بد و ناخوشایند در زندگی هر کسی می‌تونه باشه که بهترین فرصت‌ها و تجربه‌های زندگی رو می‌تونه ازش بگیره و روزهایی رو پیش روش قرار بده که ممکنه هر کسی، توان و روحیه مقابله باهاش رو نداشته باشه و هر آن از زندگی ببره. اگر از زندگی هم نبره، همین فکر کشنده که پایانی رو نمی‌تونه برای تمام شدنش تجسم کنه، می‌تونه اندک انرژی و امیدش به آینده رو حتمن به تحلیل ببره و ازش چیزی باقی نمونه جز یک جسم رنجور، کم طاقت، زود رنج و فرسوده.

تنهایی یعنی اینکه تو سخت‌ترین لحظه‌ها، هیشکی رو نداری که رو کنی بهش و بگی فقط چند ثانیه تو فکر کن. این تو باش که تصمیم می‌گیری. این تو باش که برای چند لحظه، بار این غم و سختی رو به دوش بکش. بهش بگی خسته شدمٰ. این بار من خشت می‌ذارمٰ تو سیمان. تنهایی یعنی به دوش کشیدن صلیب‌وار همه ثانیه‌ها و لحظه‌های زندگیت، بدون لحظه‌ای مکث و توقف. بدون تزریق و تشویق اندکی امید از سوی ناظران و با انگشت نشان دادن خط پایان و صدایی که پشت سر بگه: برو، تو داری می‌رسی.

زندگی آدم‌های تنها، هیچ وقت موضوع خوبی برای داستان یک کتاب هم نبوده، چه رسد به الگو و نمادی برای سبکی از زندگی. آدم‌های تنها، سوژه‌های مورد ترحمی هستند از نگاه بخش بزرگی از اجتماع برای راز شناسی، درس آموختن و عبرت آموزی که "بیائید تنها نمانیم". 

اما همچنان آن آدم ِ تنهاست، با فانوسی در دست در دل سیاهی شب، که کورسوی امید و روزنه روشنی را می‌جوید.