۰۶ شهریور، ۱۳۹۲

نشانه‌های لعنتی

یک چیزهایی، ردشون تا ابد تو خاطره‌ات باقی می‌مونه. کافی حسب اتفاق، یک جایی، یک زمانی، باز دوباره اسم و نشونه‌ای ازش به یادت بیاد، باز همه خاطرات تلخ و شاد گذشته مثل کوه آور میشه روی روح و روانت و از سنگینی بار جمله‌هایی که رد و بدل شده، نه می‌تونی کمر راست کنی و نه وقتی چشم تو چشم شدی، سرت رو بالا بگیری.. نمی‌دونی حتی وقتی نگاه‌تون به هم گره خورد، چه واکنشی باید داشته باشی. نمی‌دونی به روزهای تلخ و غم‌آلود فکر کنی و پیشانی‌ات چین بخورد و ابروهایت خم بَر دارد از شرمندگی، یا غرق شوی درون رویاهایی که داشتی و باد بُرد..  

۱۹ مرداد، ۱۳۹۲

عنوان ندارد

"این وظیفه نویسنده است که اگر نمی‌تواند شاهکاری بنویسد، دست‌کم از نوشتن آشغال خودداری کند و به طریق اولی، این وظیفه ناشر است که اگر نمی‌تواند شاهکاری برای چاپ پیدا کند، حداقل از چاپ آشغال خودداری کند."
متن بالا تکه‌ای است از کتاب «رویای نوشتن» اثر «رابرت ژیرو» که «مژده دقیقی» آن را ترجمه کرده است. داشتم فکر می‌کردم شاهکاری برای نوشتن ندارم، بنابراین باید از نوشتن آشغال‌هایی که ذهنم را اشغال کرده خودداری کنم و فضای این وبلاگ را بیشتر از این به گند نکشم. آن چیزهایی هم که یقین دارم آشغال نیست و باید نوشته شود، یا وقتش را ندارم یا وقت نوشتن مدام این جمله از «سیلویا پرینت» به یادم می‌آید که: "رازهایت را با آدم‌ها شریک نشو. از صمیمیت اجتناب کُن. رازها، رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را بر می‌انگیزند و سپس در طول زمان به چکشی تبدیل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبیدن میخ، هر میخی روی دیوار".
دارم به آدم نفرت‌انگیزی تبدیل می‌شوم که بخش بزرگی از آن خود خواسته است و بخش کوچکی دیگر که نمی‌دانم چیست و از کجا آمده تا سهمی برایش کنار بگذارم. علی‌ایحال دارم به همه گذشته پشت می‌کنم. دوستی‌ها، رابطه‌ها، آدم‌ها، خاطرات، یادها، نشانه‌ها. تلفن‌هایی که ایگنور می‌شوند. ایمیل‌هایی که بی‌جواب می‌مانند. آدم‌هایی که سراغم را می‌گیرند و بی‌محلی که تنها نتیجه آن است. بله، هدف دقیقا همین است، تبدیل شدن به یک آدم فرمت شده که دوست دارد هیچ نام و نشان و یاد و خاطره‌ای در پس ِ ذهنش وجود نداشته باشد.