۰۴ مرداد، ۱۳۹۲

رادیو چهرازی - برای سه کوهنورد ایرانی

آقای من،
در دامنه و روی قله، تنها صدای باد می‌آید
آسمان به آنی تاریک می‌شود.
هیچ تغییری نیست، بین شب و روز یک‌پاره است
حالا تو هم پیدا نمی‌شوی
یک‌باره نیستی مثل شب که روی کوه افتاده

پا گذاشتن روی بلندترین قله‌ها سخت وسوسه انگیز است
راه سپردن در تنهایی و سکوت سخت وسوسه انگیز است
عاشق شدن به راه‌های نهان و فرار از دنیای آدم‌ها،
سخت وسوسه انگیز است.

باز بی قرار شدی.
این‌بار باز نگشتی.
راه این گلو چند روزی‌ست که بسته است

آقای من،
بعضی‌ها بلندتر می‌پرند
دنیا را اینطور که هست تاب نمی‌آورند، رها می‌شوند
سر می گذارند پای عشق خوب خودشان، دیگر بر نمی‌دارند
می‌مانند همان‌جا...
مثل آقای اوراز، مثل لیلا

کاش تو هم پیش همان‌ها باشی
آخرش که باید می رفتی
کاش می‌شد ما هم چنین مرگی را می‌دیدیم

آقای من،
فکر ما را نکن
همین پایین نشسته‌ایم
به راهت چشم دوخته‌ایم، پر از رشک و تحسین
جای تو خالی‌ست اما می‌دانم جای تو خوبست
جای تو روی بلندترین قله‌هاست

سفر به خیر
ما هم هوای پایین‌ترها را داریم
تا روزی که وقتش برسد..

* در صفحه رادیو چهرازی بشنوید یا اینجا


کثافت عمیق‌ترین چیزی است که می‌یابی

«در دوره خاصی از خودشناسی، خود را نفرت‌انگیز می‌یابی، می‌بینی چیزی نیستی مگر لانه موش صحرایی که کثافت‌های زیادی در خود پنهان کرده است. کثافت‌هایی که در آنجا می‌یابی، فطری و ذاتی هستند. می‌فهمی که با همین بار به دنیا قدم گذاشته و به همین دلیل به طرزی فهم‌ناشدنی یا شاید هم بسیار فهم‌شدنی از این جهان خواهی رفت. این کثافت عمیق‌ترین چیزی است که می‌یابی».


کافکا

۳۱ تیر، ۱۳۹۲

انسان دشواری وظیفه است

تو ایستگاه اتوبوس بودم یه پسر جوان هندی یه آقای پیرمردی رو آورد و نشوند رو صندلی. بعد رو کرد به من و گفت منتظر خط 522 هستی شما؟ گفتم بله. گفت پس این آقا رو هم بی‌زحمت راهنمایی کُن سوار بشه. پیرمرد ناتوان بود با چند تا کیسه بار و وسایل. چندبار از سر شک و تردید با زبان الکن پرسید که Alum Ruck?. گفتم بله. اتوبوس اومد و سوار شدیم. تقاطع سنتاکلارا رو که رد کردیم، به پیرمرد گفتم از اینجا به بعد اَلوم راک هستش. فکر کنم متوجه نشد. چند ثانیه ای بیرون اتوبوس رو خیره نگاه کرد. احتمالا دنبال رد و نشونه آشنایی می‌گشت که پیاده بشه. اتوبوس رسید ایستگاهی که باید خودم پیاده می‌شدم. تقریبا یک ایستگاه دیگه به انتهای اَلوم راک مونده بود و پیرمرد همچنان با نگاهی که ترس تو صورتش موج میزنه، نشسته تو اتوبوس. پیاده شدم و حالا از همون لحظه، همه فکرم رو مشغول خودش کرده که یه وقت نکنه پیرمرد گم بشه؟ پیدا کرد آدرسش رو؟ نخوره زمین؟ وسایلش زیاد بود. می‌تونه ببره با خودش؟ پول داشت؟ دیر نکنه یه وقت؟ نترسه یه وقت که گم شده؟ خانواده‌اش نگرانش نشن؟ فکرش مثل خوره افتاده به جونم. نگاهش هر ثانیه میاد جلو صورتم. کاش تا ته خط می‌رفتم باهاش. ببینم کجا می‌ره. پیدا می‌کنه آدرسش رو. خیالم راحت می‌شد اینطوری.

من این قابلیت مزخرف رو دارم، تو شرایطی که هیچ‌کاری هم از دستم بر نمیاد، تو جایی که هیچ وظیفه‌ای شامل حالم نمی‌شه، بشینم و ساعت‌ها، بلکه روزها غصه‌اش رو بخورم و این ذهن وامونده رو هی سوهان بکشم روش. آدم‌های زیادی هستند تو زندگیم، از پیرمرد و پیرزن دست‌فروش گرفته تا کودک فال و گل فروش. تا اون دختری که پارگی کفش و شلوار و مانتوی مدرسه‌اش رو می‌خواست با شرم ِ نگاهش قایم کنه. روزهای من، آدم‌های زندگی من این شکلی‌اند. پر از درد و مصیبت و سختی. فقر و تنگ‌دستی. همیشه و هر روز بهشون فکر می‌کنم. صورت‌هایی که با سیلی سرخ موندند. کارگرهایی که وقت میوه خریدن، به تعداد اعضای خانواده، منهای خودشون خرید می‌کردن. مادرهایی که گوشت تو خورش رو نمی‌خوردند و می‌ذاشتند تو ظرف بچه‌شون. 

آسمون و سقف زندگیم جا به جا شده. ولی من هنوز همون آدم هستم. می‌بینی اشکان، هنوز زنده‌ای پسر. هنوز همه چیزهایی که برات درد بودند، درد موندن. شکل آدم‌ها عوض شدند، ولی تو عوض نشدی. عوضی نشدی. حتی اگر تا ته دنیا، روزهات همین رنگی بود؛ پس نزن. کنار نکش. از فهمیدن و دیدن نترس. فرار نکن. هر روز پیش خودت تکرار کن: "انسان دشواری وظیفه است". 

۲۸ تیر، ۱۳۹۲

جهان سوم یا هپروت - مسئله این است!

کلا ما آدم‌ها، در حرف زدن‌هامون بی ملاحظه‌ایم. وقتی می‌خواهیم با منطق حرف بزنیم، احساساتی می‌شویم و وقتی از احساس می‌گوییم، آرزوهامون لو می‌رود و وقتی از آرزوهامون یاد می‌کنیم، حسرت‌هامون رو فاش می‌کنیم، و وقتی حسرت‌هامون رو روشن می‌کنیم، منطق می‌تراشیم و اینطوری گند می‌زنیم به همه باورهامون و در ادامه خیلی ساده و شیک میشه تفاوت یک جهان اولی با جهان سوم که نه، هپروتی که توش بار اومدیم رو شناخت و دید و فهمید و اگر همت‌اش بود، برای تغییرش قدمی برداشت..