۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲

آدم تو سری خوری که منم


اول - چند وقتی بود داشتم به این فکر می‌کردم که چرا انقدر کم وبلاگ می‌نویسم؟ بعد به این نتیجه رسیدم که نصف ذهن مشغولی‌های من همراه است با مقادیر زیادی فحش و چارواداری به زمین و زمان و حسرت برای داشته‌ها و نداشته‌ها که خب بنده حقیر هم مأخوذ به حیا و شرمگین از نوشتن آن. صد البته انقدر هم برای این نداشته‌هایم قانع و کم توقع هستم که حد ندارد. حالا شما فکر نکنید که مثلا حسرت یک هواپیمای اختصاصی یا یک ویلای چند هزار هکتاری در میامی را می‌خورم. نخیر. هرچند اگر بود حتمن بی‌شباهت به خر تی‌تاپ خورده نبودم، ولی حقیقت ماجرا این هستش که کف خواسته‌هام به پیدا کردن یک اتاق مناسب با اجاره ماهانه‌ای مناسب‌تر تقلیل پیدا کرده و سقف آرزوهایم هم شده یافتن راهی برای نشستن سر کلاس‌های کالج و رشته‌ای که دوستش دارم و والله هرچی فکر می‌کنم با کدام شرایط و موقعیت ِ مالی باید پا به این بهشت زمینی بگذارم نمی‌دانم.

دوم – دوران سربازی بیمارستان بقیه الله بودم؛ یک سرداری بود اهل لاهیجان. از آن‌هایی که درجه و افتخارش را شانسی از گونی بیرون کشیده بود و سردار شده بود. لیسانس ادبیات داشت و کلا سه ماه سابقه جبهه و جنگ که به خاطر کون گشاد و وزن زیاد پشت خط مقدم زرشک پاک می‌کرد که به قول خودش لیاقت همین را هم نداشت و برگردانده شد به خدمت در پادگان و یک درجه‌اش را هم گرفتند. در عین ظاهری خنگ و ساده، موزماری بود که دومی نداشت. همیشه فکر می‌کردم چرا با این استعداد عجیبش در بگا دادن سرباز و افسر وظیفه، پست و مقامی در اطلاعات نگرفته. روزهای آخر خدمت بود و برگه تسویه حساب قسمت را بردم برای امضاء که گفت بیا بشین چند دقیقه‌ای کارت دارم. نشستم و گفت تو سرباز ساده و خوبی بودی. وظیفه شناس و به شدت منظم و قانون پذیر. این قانون پذیر بودنش را تاکید زیادی داشت. گفت از آن دسته از انسان‌هایی هستی که در مقابل قانون ولو بد، استقامتی از خودت نشان نمیدی. خب داشت چرت میگفت. حداقل از همان سال هشتاد و یک و پایان خدمت و شناخت و تجربه‌ای که در دوران سربازی از بدنه سپاه پیدا کردم، وبلاگ نویسی رو شروع کردم و اگر این بلاگفا"ک" وبلاگ مرحوم رو مسدود نمی‌کرد نشان می‌دادم که تاثیر خدمت در سپاه بود که ماهیت این نظام پدرسوخته رو بهتر بفهمم و خب وضعیت همین روزها هم متاثر از همان اندیشه و تجربه است. گفت یک خصوصیت اخلاقی بد داری و اینکه منافع جمع را به منافع خودت ترجیح میدهی. یعنی با ذکر مثال برایم نشان داد که به مراتب در همان قسمت زده‌اند توی سرم و نانم را از دستم گرفته‌اند و من لال‌مونی گرفتم و صدایی از هیچ جایم در نیامده. این را راست می‌گفت. این خصوصیت بد من همیشه دردسرساز بوده. تا جایی که پای حق و حقوق خودم در میان بوده، گذشتم و چشم بستم.

سوم - صاحب خانه ویتنامی آمده می‌گوید دیگر توی آشپزخانه آشپزی نکن و اگر سرخ کردنی داری یک شعله و کپسول گاز گذاشتم توی حیاط و برو آنجا کارت را بکن. احتمالا با این سلیقه و طبع غذایی که دارند و تشکیل شده از مار و خرچنگ و گیاه‌های اعماق دریای سیاه که تو هیچ بقالی و سوپر مارکتی در این شهر پیدا نمی‌شه و سالی یک‌بار یک محموله توسط دزدان دریایی کارائیب به طور قاچاقی به کالیفرنیا میرسه، نمی‌تونه بوی کشک بادنجان و قرمه‌سبزی و قیمه را تحمل کند و خب کی بهتر از آدم تو سری خوری مثل من؟ توی قرارداد حتی حق استفاده از تلویزیون و فضای سالن هم قید شده و من ِ خاک بر سر همان روزهای اول گفتم فضایی بیشتر از همین اتاق نیاز ندارم و خب واقعا هم ندارم. حالا حق استفاده از تلویزیون و سالن رو که روی حماقت و سادگی ِ ذاتی‌ام خودم بذل و بخشش کردم؛ الان باید آشپزخانه را هم رویش بدهیم تا بشود مصداق همان ضرب‌المثل که می‌گویند رو که می‌دهی، آستر هم می‌خواهند. حالا چند روزی است دارم به اجابت مزاج گربه‌های توی حیاط دقت می‌کنم که اگر فردا روز حق استفاده از مستراح را هم گرفت، حداقل با سنگ و کلوخ طهارت کنم. حالا کار به جاهای باریک‌تر کشید دیگر کارتن‌خوابی را بلدم و تجربه دارم. جای نگرانی نیست. والا چه کاری است اعتراض کردن در این دو روز ِ عمر! 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر