۱۷ آبان، ۱۳۹۲

مهاجرت یعنی توان ِ گذشتن

توی پروسه مهاجرت، به استقلال رسیدن، می‌تونه یکی از بزرگترین دغدغه‌های هر مهاجری باشه. به طوری که موفقیت، آرامش، امنیت، احترام و به طور کلی همه چیزهایی که حداقل ما مهاجران ایرانی در کشور خودمون از اون بی‌بهره بودیم رو زیر سایه خودش می‌بره و از اولویت‌های ابتدایی خارج می‌کنه. چرا که حداقل جدای از موفقیت، سه عامل بعدی از بدیهیات جوامع غربی هستند که ما مهاجران تازه وارد بدون تلاش و زحمتی می‌تونیم از اون بهره‌مند باشیم و خواسته و ناخواسته در جریان زندگی روزمره شهروندانش ساری و جاری هستش. موفقیت هم بسته به ظرفیت‌های هر مهاجر  مثل پول، سواد، سرمایه و حتی مجرد بودن (من اینجا مجرد بودن رو امتیاز مثبت در نظر می‌گیرم) که با چه هدف و نیتی رهسپار خارج اومدن باشه متفاوت هستش و اصولا تعریف ثابتی از موفقیت در دسترس نیست و برداشت و ایده‌آل آن هم در بین آدم‌ها تفاوت‌های زیادی داره.
اما برداشتی که به طور کلی میشه از زندگی یک مهاجر داشت، استقلال و عدم استقلال اون آدم هستش که می‌تونه مهاجرتش رو برای خودش و دیگران موفقیت‌آمیز جلوه بده و الگوی مناسبی برای مثال آوردن باشه و یا نقل هر محفلی برای اثبات سخت و اشتباه بودن مهاجرت.

من همیشه آدم بلند پروازی بودم. همیشه آرزو و فکرهای بزرگ و گنده‌تر از قد و قواره‌ام داشتم. حوصله‌اش باشه می‌تونم بشینم و بنویسم از مواردی که رفتن و رسیدن بهش دور و سخت به نظر می‌رسیده ولی وقتی که خواستم، تونستم. مهاجرت برای من یکی از اون موارد هستش. همون قورباغه بزرگ زندگی که باید یک روزی، یک جایی قورتش می‌دادم. شکل مهاجرتم تحمیلی بود. یعنی زمان و مکانی رو براش در نظر نداشتم، ولی همه سال‌های عمرم به روزی فکر می‌کردم که باید بست و رفت. هم چشم‌ها را و هم چمدان را. به روزی که باید گذاشت و گذشت. هم اندوخته‌های سال‌های درد و رنج را و هم از آدم‌هایی که دوستشان داشتم و دارم و وجودشان، صدایشان، ضربان قلبم است. از کوچه‌های خاطرات، خیابان‌هایی که چه شب‌هایی زیر سکوت شبانه‌اش، زیر ظلم پنهانش، میان درد و رنج پُر بغضش، باران‌های نباریده‌اش، اشک‌های نریخته‌اش، عشق‌های کودکانه‌اش.. باید بتوانی بگذاری و بگذری..
 
همیشه فکر کردم رمز موفقیت در مهاجرت، بریدن و هرچه کمتر کردن دلبستگی‌ها و خاطرات هستش و از سوی دیگه، ارتباط گرفتن چند لایه با جامعه‌ای که تازه واردش شدی. اینها می‌تونه آدم رو به استقلال نسبی برسونه و شرایط روحی و فکری رو برای برداشتن قدم‌های بعدی در غربت برای فرد مهاجر راحت‌تر کنه.

دلبستگی‌هایی که وقت کوچ برامون دلتنگی به همراه میاره، همون لایه‌های زندگی روزمره است که بنا بر بسیاری از دلایل، در خارج از کشور، حداقل تا پنج سال ابتدایی شاید نتونیم به فهم و درک درستی ازش دست پیدا کنیم. لازمه هرچه سریع‌تر فهمیدن آن هم درگیر شدن با روزمرگی‌هاست. خیلی مثال‌ها هست که هر کدوم از ما می‌تونیم با کمی فکر کردن بهش و رجوع به علت دلتنگی‌هامون در موطن خودمون، این سوی آب‌ها هم نمونه‌هایی رو براش پیدا کنیم و یا به مرور بسازیمش. کافه‌ها، خیابان‌ها، کل‌کل‌های فوتبالی، دوستان با صفا و هر مورد دیگه‌ای که به نظرم بخش بزرگی از همون دلبستگی‌هاست که اینور تبدیل به نوستالوژی میشن برامون. کوچه و خیابان و درخت و صحرا به خودی خود بعید می‌دونم علت کافی برای دلبستگی باشند. این آدم‌ها و موقعیت های از پیش تعین شده و یا بر حسب اتفاق هستند که در ظرف زمان، خاطره‌ای رو پیوند می‌زنند با مکان که به مرور خاطره می‌سازند برامون. چیزهایی که کم‌کم این سوی آب‌ها، توی سرزمین غریب هم به جریان میفته و بعد از چند سال می‌بینیم با انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین و اسامی کوچه‌ها و خیابان‌ها و کافه‌هایی روبرو هستیم که یاد و جای خالی بعضی نفرات روی  صندلی‌هاش می‌تونه بغض تلخ یا لبخندی شیرین به لبمون بیاره و به عبارتی شدند جزئی از خودمون و هویت مون.

۲۳ شهریور، ۱۳۹۲

وقتی تنهایی

یه روزهایی فکر می‌کردم تنهایی می‌تونه یک شانس باشه برای هر آدمی، در مرحله‌ای از زندگیش که بتونه قابلیت و توانایی‌های خودش رو بشناسه و با اتکا به اون پا پیش بگذاره و مشکلات و سختی‌های سر راهش رو برداره و بعدها بشه سرمایه و تجربه زندگیش.

حالا خیلی روزهاست که دارم فکر می‌کنم تنهایی، یک اتفاق بد و ناخوشایند در زندگی هر کسی می‌تونه باشه که بهترین فرصت‌ها و تجربه‌های زندگی رو می‌تونه ازش بگیره و روزهایی رو پیش روش قرار بده که ممکنه هر کسی، توان و روحیه مقابله باهاش رو نداشته باشه و هر آن از زندگی ببره. اگر از زندگی هم نبره، همین فکر کشنده که پایانی رو نمی‌تونه برای تمام شدنش تجسم کنه، می‌تونه اندک انرژی و امیدش به آینده رو حتمن به تحلیل ببره و ازش چیزی باقی نمونه جز یک جسم رنجور، کم طاقت، زود رنج و فرسوده.

تنهایی یعنی اینکه تو سخت‌ترین لحظه‌ها، هیشکی رو نداری که رو کنی بهش و بگی فقط چند ثانیه تو فکر کن. این تو باش که تصمیم می‌گیری. این تو باش که برای چند لحظه، بار این غم و سختی رو به دوش بکش. بهش بگی خسته شدمٰ. این بار من خشت می‌ذارمٰ تو سیمان. تنهایی یعنی به دوش کشیدن صلیب‌وار همه ثانیه‌ها و لحظه‌های زندگیت، بدون لحظه‌ای مکث و توقف. بدون تزریق و تشویق اندکی امید از سوی ناظران و با انگشت نشان دادن خط پایان و صدایی که پشت سر بگه: برو، تو داری می‌رسی.

زندگی آدم‌های تنها، هیچ وقت موضوع خوبی برای داستان یک کتاب هم نبوده، چه رسد به الگو و نمادی برای سبکی از زندگی. آدم‌های تنها، سوژه‌های مورد ترحمی هستند از نگاه بخش بزرگی از اجتماع برای راز شناسی، درس آموختن و عبرت آموزی که "بیائید تنها نمانیم". 

اما همچنان آن آدم ِ تنهاست، با فانوسی در دست در دل سیاهی شب، که کورسوی امید و روزنه روشنی را می‌جوید. 

۰۶ شهریور، ۱۳۹۲

نشانه‌های لعنتی

یک چیزهایی، ردشون تا ابد تو خاطره‌ات باقی می‌مونه. کافی حسب اتفاق، یک جایی، یک زمانی، باز دوباره اسم و نشونه‌ای ازش به یادت بیاد، باز همه خاطرات تلخ و شاد گذشته مثل کوه آور میشه روی روح و روانت و از سنگینی بار جمله‌هایی که رد و بدل شده، نه می‌تونی کمر راست کنی و نه وقتی چشم تو چشم شدی، سرت رو بالا بگیری.. نمی‌دونی حتی وقتی نگاه‌تون به هم گره خورد، چه واکنشی باید داشته باشی. نمی‌دونی به روزهای تلخ و غم‌آلود فکر کنی و پیشانی‌ات چین بخورد و ابروهایت خم بَر دارد از شرمندگی، یا غرق شوی درون رویاهایی که داشتی و باد بُرد..  

۱۹ مرداد، ۱۳۹۲

عنوان ندارد

"این وظیفه نویسنده است که اگر نمی‌تواند شاهکاری بنویسد، دست‌کم از نوشتن آشغال خودداری کند و به طریق اولی، این وظیفه ناشر است که اگر نمی‌تواند شاهکاری برای چاپ پیدا کند، حداقل از چاپ آشغال خودداری کند."
متن بالا تکه‌ای است از کتاب «رویای نوشتن» اثر «رابرت ژیرو» که «مژده دقیقی» آن را ترجمه کرده است. داشتم فکر می‌کردم شاهکاری برای نوشتن ندارم، بنابراین باید از نوشتن آشغال‌هایی که ذهنم را اشغال کرده خودداری کنم و فضای این وبلاگ را بیشتر از این به گند نکشم. آن چیزهایی هم که یقین دارم آشغال نیست و باید نوشته شود، یا وقتش را ندارم یا وقت نوشتن مدام این جمله از «سیلویا پرینت» به یادم می‌آید که: "رازهایت را با آدم‌ها شریک نشو. از صمیمیت اجتناب کُن. رازها، رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را بر می‌انگیزند و سپس در طول زمان به چکشی تبدیل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبیدن میخ، هر میخی روی دیوار".
دارم به آدم نفرت‌انگیزی تبدیل می‌شوم که بخش بزرگی از آن خود خواسته است و بخش کوچکی دیگر که نمی‌دانم چیست و از کجا آمده تا سهمی برایش کنار بگذارم. علی‌ایحال دارم به همه گذشته پشت می‌کنم. دوستی‌ها، رابطه‌ها، آدم‌ها، خاطرات، یادها، نشانه‌ها. تلفن‌هایی که ایگنور می‌شوند. ایمیل‌هایی که بی‌جواب می‌مانند. آدم‌هایی که سراغم را می‌گیرند و بی‌محلی که تنها نتیجه آن است. بله، هدف دقیقا همین است، تبدیل شدن به یک آدم فرمت شده که دوست دارد هیچ نام و نشان و یاد و خاطره‌ای در پس ِ ذهنش وجود نداشته باشد.



۰۴ مرداد، ۱۳۹۲

رادیو چهرازی - برای سه کوهنورد ایرانی

آقای من،
در دامنه و روی قله، تنها صدای باد می‌آید
آسمان به آنی تاریک می‌شود.
هیچ تغییری نیست، بین شب و روز یک‌پاره است
حالا تو هم پیدا نمی‌شوی
یک‌باره نیستی مثل شب که روی کوه افتاده

پا گذاشتن روی بلندترین قله‌ها سخت وسوسه انگیز است
راه سپردن در تنهایی و سکوت سخت وسوسه انگیز است
عاشق شدن به راه‌های نهان و فرار از دنیای آدم‌ها،
سخت وسوسه انگیز است.

باز بی قرار شدی.
این‌بار باز نگشتی.
راه این گلو چند روزی‌ست که بسته است

آقای من،
بعضی‌ها بلندتر می‌پرند
دنیا را اینطور که هست تاب نمی‌آورند، رها می‌شوند
سر می گذارند پای عشق خوب خودشان، دیگر بر نمی‌دارند
می‌مانند همان‌جا...
مثل آقای اوراز، مثل لیلا

کاش تو هم پیش همان‌ها باشی
آخرش که باید می رفتی
کاش می‌شد ما هم چنین مرگی را می‌دیدیم

آقای من،
فکر ما را نکن
همین پایین نشسته‌ایم
به راهت چشم دوخته‌ایم، پر از رشک و تحسین
جای تو خالی‌ست اما می‌دانم جای تو خوبست
جای تو روی بلندترین قله‌هاست

سفر به خیر
ما هم هوای پایین‌ترها را داریم
تا روزی که وقتش برسد..

* در صفحه رادیو چهرازی بشنوید یا اینجا


کثافت عمیق‌ترین چیزی است که می‌یابی

«در دوره خاصی از خودشناسی، خود را نفرت‌انگیز می‌یابی، می‌بینی چیزی نیستی مگر لانه موش صحرایی که کثافت‌های زیادی در خود پنهان کرده است. کثافت‌هایی که در آنجا می‌یابی، فطری و ذاتی هستند. می‌فهمی که با همین بار به دنیا قدم گذاشته و به همین دلیل به طرزی فهم‌ناشدنی یا شاید هم بسیار فهم‌شدنی از این جهان خواهی رفت. این کثافت عمیق‌ترین چیزی است که می‌یابی».


کافکا

۳۱ تیر، ۱۳۹۲

انسان دشواری وظیفه است

تو ایستگاه اتوبوس بودم یه پسر جوان هندی یه آقای پیرمردی رو آورد و نشوند رو صندلی. بعد رو کرد به من و گفت منتظر خط 522 هستی شما؟ گفتم بله. گفت پس این آقا رو هم بی‌زحمت راهنمایی کُن سوار بشه. پیرمرد ناتوان بود با چند تا کیسه بار و وسایل. چندبار از سر شک و تردید با زبان الکن پرسید که Alum Ruck?. گفتم بله. اتوبوس اومد و سوار شدیم. تقاطع سنتاکلارا رو که رد کردیم، به پیرمرد گفتم از اینجا به بعد اَلوم راک هستش. فکر کنم متوجه نشد. چند ثانیه ای بیرون اتوبوس رو خیره نگاه کرد. احتمالا دنبال رد و نشونه آشنایی می‌گشت که پیاده بشه. اتوبوس رسید ایستگاهی که باید خودم پیاده می‌شدم. تقریبا یک ایستگاه دیگه به انتهای اَلوم راک مونده بود و پیرمرد همچنان با نگاهی که ترس تو صورتش موج میزنه، نشسته تو اتوبوس. پیاده شدم و حالا از همون لحظه، همه فکرم رو مشغول خودش کرده که یه وقت نکنه پیرمرد گم بشه؟ پیدا کرد آدرسش رو؟ نخوره زمین؟ وسایلش زیاد بود. می‌تونه ببره با خودش؟ پول داشت؟ دیر نکنه یه وقت؟ نترسه یه وقت که گم شده؟ خانواده‌اش نگرانش نشن؟ فکرش مثل خوره افتاده به جونم. نگاهش هر ثانیه میاد جلو صورتم. کاش تا ته خط می‌رفتم باهاش. ببینم کجا می‌ره. پیدا می‌کنه آدرسش رو. خیالم راحت می‌شد اینطوری.

من این قابلیت مزخرف رو دارم، تو شرایطی که هیچ‌کاری هم از دستم بر نمیاد، تو جایی که هیچ وظیفه‌ای شامل حالم نمی‌شه، بشینم و ساعت‌ها، بلکه روزها غصه‌اش رو بخورم و این ذهن وامونده رو هی سوهان بکشم روش. آدم‌های زیادی هستند تو زندگیم، از پیرمرد و پیرزن دست‌فروش گرفته تا کودک فال و گل فروش. تا اون دختری که پارگی کفش و شلوار و مانتوی مدرسه‌اش رو می‌خواست با شرم ِ نگاهش قایم کنه. روزهای من، آدم‌های زندگی من این شکلی‌اند. پر از درد و مصیبت و سختی. فقر و تنگ‌دستی. همیشه و هر روز بهشون فکر می‌کنم. صورت‌هایی که با سیلی سرخ موندند. کارگرهایی که وقت میوه خریدن، به تعداد اعضای خانواده، منهای خودشون خرید می‌کردن. مادرهایی که گوشت تو خورش رو نمی‌خوردند و می‌ذاشتند تو ظرف بچه‌شون. 

آسمون و سقف زندگیم جا به جا شده. ولی من هنوز همون آدم هستم. می‌بینی اشکان، هنوز زنده‌ای پسر. هنوز همه چیزهایی که برات درد بودند، درد موندن. شکل آدم‌ها عوض شدند، ولی تو عوض نشدی. عوضی نشدی. حتی اگر تا ته دنیا، روزهات همین رنگی بود؛ پس نزن. کنار نکش. از فهمیدن و دیدن نترس. فرار نکن. هر روز پیش خودت تکرار کن: "انسان دشواری وظیفه است". 

۲۸ تیر، ۱۳۹۲

جهان سوم یا هپروت - مسئله این است!

کلا ما آدم‌ها، در حرف زدن‌هامون بی ملاحظه‌ایم. وقتی می‌خواهیم با منطق حرف بزنیم، احساساتی می‌شویم و وقتی از احساس می‌گوییم، آرزوهامون لو می‌رود و وقتی از آرزوهامون یاد می‌کنیم، حسرت‌هامون رو فاش می‌کنیم، و وقتی حسرت‌هامون رو روشن می‌کنیم، منطق می‌تراشیم و اینطوری گند می‌زنیم به همه باورهامون و در ادامه خیلی ساده و شیک میشه تفاوت یک جهان اولی با جهان سوم که نه، هپروتی که توش بار اومدیم رو شناخت و دید و فهمید و اگر همت‌اش بود، برای تغییرش قدمی برداشت.. 

۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲

آدم تو سری خوری که منم


اول - چند وقتی بود داشتم به این فکر می‌کردم که چرا انقدر کم وبلاگ می‌نویسم؟ بعد به این نتیجه رسیدم که نصف ذهن مشغولی‌های من همراه است با مقادیر زیادی فحش و چارواداری به زمین و زمان و حسرت برای داشته‌ها و نداشته‌ها که خب بنده حقیر هم مأخوذ به حیا و شرمگین از نوشتن آن. صد البته انقدر هم برای این نداشته‌هایم قانع و کم توقع هستم که حد ندارد. حالا شما فکر نکنید که مثلا حسرت یک هواپیمای اختصاصی یا یک ویلای چند هزار هکتاری در میامی را می‌خورم. نخیر. هرچند اگر بود حتمن بی‌شباهت به خر تی‌تاپ خورده نبودم، ولی حقیقت ماجرا این هستش که کف خواسته‌هام به پیدا کردن یک اتاق مناسب با اجاره ماهانه‌ای مناسب‌تر تقلیل پیدا کرده و سقف آرزوهایم هم شده یافتن راهی برای نشستن سر کلاس‌های کالج و رشته‌ای که دوستش دارم و والله هرچی فکر می‌کنم با کدام شرایط و موقعیت ِ مالی باید پا به این بهشت زمینی بگذارم نمی‌دانم.

دوم – دوران سربازی بیمارستان بقیه الله بودم؛ یک سرداری بود اهل لاهیجان. از آن‌هایی که درجه و افتخارش را شانسی از گونی بیرون کشیده بود و سردار شده بود. لیسانس ادبیات داشت و کلا سه ماه سابقه جبهه و جنگ که به خاطر کون گشاد و وزن زیاد پشت خط مقدم زرشک پاک می‌کرد که به قول خودش لیاقت همین را هم نداشت و برگردانده شد به خدمت در پادگان و یک درجه‌اش را هم گرفتند. در عین ظاهری خنگ و ساده، موزماری بود که دومی نداشت. همیشه فکر می‌کردم چرا با این استعداد عجیبش در بگا دادن سرباز و افسر وظیفه، پست و مقامی در اطلاعات نگرفته. روزهای آخر خدمت بود و برگه تسویه حساب قسمت را بردم برای امضاء که گفت بیا بشین چند دقیقه‌ای کارت دارم. نشستم و گفت تو سرباز ساده و خوبی بودی. وظیفه شناس و به شدت منظم و قانون پذیر. این قانون پذیر بودنش را تاکید زیادی داشت. گفت از آن دسته از انسان‌هایی هستی که در مقابل قانون ولو بد، استقامتی از خودت نشان نمیدی. خب داشت چرت میگفت. حداقل از همان سال هشتاد و یک و پایان خدمت و شناخت و تجربه‌ای که در دوران سربازی از بدنه سپاه پیدا کردم، وبلاگ نویسی رو شروع کردم و اگر این بلاگفا"ک" وبلاگ مرحوم رو مسدود نمی‌کرد نشان می‌دادم که تاثیر خدمت در سپاه بود که ماهیت این نظام پدرسوخته رو بهتر بفهمم و خب وضعیت همین روزها هم متاثر از همان اندیشه و تجربه است. گفت یک خصوصیت اخلاقی بد داری و اینکه منافع جمع را به منافع خودت ترجیح میدهی. یعنی با ذکر مثال برایم نشان داد که به مراتب در همان قسمت زده‌اند توی سرم و نانم را از دستم گرفته‌اند و من لال‌مونی گرفتم و صدایی از هیچ جایم در نیامده. این را راست می‌گفت. این خصوصیت بد من همیشه دردسرساز بوده. تا جایی که پای حق و حقوق خودم در میان بوده، گذشتم و چشم بستم.

سوم - صاحب خانه ویتنامی آمده می‌گوید دیگر توی آشپزخانه آشپزی نکن و اگر سرخ کردنی داری یک شعله و کپسول گاز گذاشتم توی حیاط و برو آنجا کارت را بکن. احتمالا با این سلیقه و طبع غذایی که دارند و تشکیل شده از مار و خرچنگ و گیاه‌های اعماق دریای سیاه که تو هیچ بقالی و سوپر مارکتی در این شهر پیدا نمی‌شه و سالی یک‌بار یک محموله توسط دزدان دریایی کارائیب به طور قاچاقی به کالیفرنیا میرسه، نمی‌تونه بوی کشک بادنجان و قرمه‌سبزی و قیمه را تحمل کند و خب کی بهتر از آدم تو سری خوری مثل من؟ توی قرارداد حتی حق استفاده از تلویزیون و فضای سالن هم قید شده و من ِ خاک بر سر همان روزهای اول گفتم فضایی بیشتر از همین اتاق نیاز ندارم و خب واقعا هم ندارم. حالا حق استفاده از تلویزیون و سالن رو که روی حماقت و سادگی ِ ذاتی‌ام خودم بذل و بخشش کردم؛ الان باید آشپزخانه را هم رویش بدهیم تا بشود مصداق همان ضرب‌المثل که می‌گویند رو که می‌دهی، آستر هم می‌خواهند. حالا چند روزی است دارم به اجابت مزاج گربه‌های توی حیاط دقت می‌کنم که اگر فردا روز حق استفاده از مستراح را هم گرفت، حداقل با سنگ و کلوخ طهارت کنم. حالا کار به جاهای باریک‌تر کشید دیگر کارتن‌خوابی را بلدم و تجربه دارم. جای نگرانی نیست. والا چه کاری است اعتراض کردن در این دو روز ِ عمر! 

۲۰ بهمن، ۱۳۹۱

حجاب و ژست اخلاق برتر در آکادمی گوگوش


خُب ظاهرا موضوع روز دیگر پستان‌های گلشیفته فراهانی روی جلد مجله مادام یا لخت شدن علیا ماجده المهدی نیست. خدای را عز و وجل که فهمیدیم تنها عورت و پستان و زُلف زنان نیست که رگ گردن قلمبه می‌کند، روسری و حجاب هم می‌تواند همان کارکرد را داشته باشد. حالا این بار "ارمیا" دختر محجبه کلاس آکادمی گوگوش شده سیبل حملات مومنانِ دین‌ستیز و بعضا سوء استفاده دوستان باورمند به اسلام رحمانی که های ببینید اسلام به ذات خود ندارد عیبی، این هم سندش! و هر دو گروه در اشتباه. گروه اول، دردمندانِ آزرده خاطر از زندگی زیر سلطه حکومتی با طعم اسلامی سیاسی و گروه دوم، کاسبانِ دین فروشِ متناقض!

اما فکر می‌کنم، درک و فهمِ گروه اول که از قضا نه قدرت سیاسی دارند و نه حتی از اکثریت جامعه (برحسب جامعه آماری دولت)، اولین راه نجات ته مانده‌های باور، ارزش و اعتقادات دینی، نزد کسانی‌ست که دغدغه دین اسلام را دارند. مادام تا زمانی که درد و رنج آشکار و نهانی که از سوی اسلامی سیاسی، به اشکال مختلف، طی سال‌های حکومت جمهوری اسلامی به مردم تحمیل شده را نپذیرند و اشکال و خطا را مربوط به متون و قرائت اسلام و تضادش با حقوق اساسی و بنیادین بشر در جوامع مدرن ندانند، بلکه تمام تلاش آن باشد که تقصیر و خطا را به بی لیاقتی مجریان آن ربط و بسط دهند، واکنش‌های تند و ستیز با دین تمام نخواهد شد. 

مفروض گرفتن رنج و آلام کسانی که هویت‌شان از اساس پذیرفته نمی‌شود و همواره در اقلیتِ خطاکارِ در اشتباه معرفی می‌شوند، نادیده گرفتن خواست‌هایشان، بسط دادن موضوع به فرهنگ و موقعیت و جغرافیا و عاملان و آمران و بیرون کشیدن قرائت‌های انسانی و امروزی از دین و سعی در به روز کردن مفاهیم و قوانینش با جامعه مدرن، همه و همه تنها بعد از پذیرش خطا و تقصیر و اشکالاتِ سی و پنج ساله استبداد دینی است.

هیچ اشکالی ندارد که "ارمیا" با حجاب آواز بخواند. حق او و همه زنان و دختران است که بتوانند بدون ترس از نوع پوشش خود و قضاوت شدن آواز بخوانند و برقصند. اما وقتی به نتیجه و خروجی رفتار ماریا که بنگریم، تضادهای فراوانی وجود دارد که برای مخاطب داخل ایران، حکم تبلیغ و تائید دارد و سرشار است از تضادهای زیادی که باید به آنها توجه کرد. حجاب زنان، ایدئولوژی، سمبل و اهرمی‌ست برای کسانی که سالهاست ملتی را به اسارت گرفته‌اند. این اسارت به طور مستقیم نیمی از جمعیت کشور (زنان) را مورد هدف قرار داده و نیمی دیگر (مردان) را به عنوان نقش آفرینان و ابزار ایدئولوژی خود به کار گماشته تا روند سرکوب و منزوی کردن زنان ادامه پیدا کند. وقتی "ارمیا" می‌گوید: (نقل به مضمون): "خواستم ثابت کنم که حجاب من مانعی برای خوانندگی نیست و آدم می‌تواند با حجاب باشد ولی آواز هم بخواند"، به نظرم دهن کجی و فرار از واقعیت موجودی است که همجنسان آرمیا در ایران شکل دیگری از آن را تجربه می‌کنند و محکوم به پذیرش آن شده‌اند. 
"ارمیا" اما به این نکته اشاره نمی‌کند که آیا حجاب و اعتقاد وی است که چنین امکانی را برایش فراهم آورده و یا کشور دموکراتی مانند آلمان، فارغ از قضاوت‌های رنگ و نژاد و مذهب؟ "ارمیا" به این نکته اشاره نمی‌کند که چرا در سرزمینی که ام‌القرای اسلام سیاسی است چنین امکانی است وجود ندارد و چرا تنها وقتی مرزها تغییر می‌کند، شکوفایی و خلاقیت به همراه دارد؟ 
"ارمیا" دارد به شکلی با اتخاذ نوعی "ژست اخلاقی برتر" که اتفاقا از آموزه‌های جمهوری اسلامی در طی این سالیان بوده؛ به بیننده و مخاطب القاء می‌کند که رفتارش تضادی با ماهیت اعتقادش ندارد. دارد تصویری از زنی را به نمایش می‌گذارد که در رسانه‌های جمهوری اسلامی همواره فرم و نمادِ "زن خوب"ٰ "متانت" و "وقار" بوده.


مادامی که ملتی تحت رنج و ستم باشند، هرگونه تبلیع و تائید در شکل و محتوایِ ابزار ظلم، غیراخلاقی و تنها تقویت کننده آن است که می‌تواند واکنش‌های تند و ستیز در برداشته باشد، از جمله در فرم کامنت‌های پرخاشگرانه. وقتی بسیاری در داخل ایران برای سانتی متری کوتاهی مانتو و عقب بودن روسری بازداشت می‌شوند و مضحکه منکرات، صحبت از "مانع نبودن حجاب" در راه پیشرفت و ترقی، خطای محاسباتی بزرگی است که "ارمیا" به آن توجه ندارد. 
همین بحث را بسط دهیم به غرور و افتخارات ملی-میهنی-آریایی، وقتی از هر گروه، نژاد، قوم، و اقلیتی در رنج و ستم هستند، آن وقت بیائیم با مفروض و فاکتور گرفتن درد و رنج ایشان، بحث هایی به میان بکشیم که نه تنها کمکی به دفع و رفع رنج و سختی ها ندارد، بلکه سرآخر به نفی و انکار منتهی می‌شود، نمونه دیگری از آن است. اصلی‌ترین راه حفظ و پاسداشت باور و ارزش و اعتقادات ملی و مذهبی، آسیب‌شناسی تناقضات درونی آن سیستم است که نافی و نقض کننده حق و حقوق دیگران نباشد.


زمانی می‌توان در خارج از کشور دلتنگ ماه رمضان و هیئت و قیمه و شله زرد شد که مردم داخل به سبب عدم باور به اعتقادات دیگران، مجبور به تحمل گرسنگی اجباری در طول روز در انظار عمومی نشوند. زمانی نوستالوژی های میهنی می‌تواند ارزشمند و غرور آفرین باشد که کسی به سبب آن مورد قهر و نفرت قرار نگیرد. بسیاری از مواردی که می‌تواند موجب خرسندی هر کدام از ما شود، ممکن است در فرم و شکل‌هایی موجب نقض حقوق بسیاری دیگر شده باشد. خوب است وقتی چنین مواردی در عمق و گستره بزرگتری چون مذهب و سیاست دخیل شده؛ نگاهی دقیق‌تر داشته باشیم به آنچه وانمود می‌کنیم و سعی در اثباتش داریم.