۱۴ آبان، ۱۳۹۱

تنها با گل‌ها / گويم غم‌ها را


- شمارش معکوس روزهای آخر ترکیه شروع شده. نمی‌دونم هشت روز دیگه این ساعت کجای این عالم هستی بین زمین و آسمان دارم از پنجره کوچک هواپیما ابر و خورشید و ستارگان آسمان رو نگاه می‌کنم و به فاصله‌ای که هر ثانیه دور.. دور..دورتر میشم از ایران فکر می‌کنم. راستش در این بیست ماه و اندی روز که ایران نبودم، کمتر پیش آمد احساس غربت کنم و غریبی فکر و ذهنم رو به تله بندازه. ولی حالا این چند روزه، پای رفتن، وقت چمدان بستن، یک حس ناشناخته و عجیبی مثل بختک به جونم افتاده که هر بار نفسم رو بند میاره. غم سنگینی به دلم نشسته. شبیه نگاه آخر و التماس با تار و پود و بند بند وجودت به آدمی که دوستش داشتی و گویی داری به خاکش می‌سپاری. ایران داره برای نمی‌دونم تا کی از نگاهم دور میشه و من اینجا بس دلم تنگ است.

- چمدون‌ها رو بستم. سه‌شنبه شب میرم آدنا پیش ساقی و مهران و بچه‌ها. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود شب آخری که ایران بودم، رفتم پیششون و به عبارتی ساقی راهم انداخت. حالا روزگار چرخید و دوباره هزاران کیلومتر اینورتر از آن روز، میرم که دو-سه روز آخر ترکیه رو هم اونجا باشم تا دوباره خونه ساقی اینا سکوی پرتاب به سرزمین گم و ناشناخته دیگه‌ای باشه. چه حکایت غریبی شده. سرنوشت‌ها چه گنگ و تلخ بازیچه روزگار شدند و هر گوشه این جغرافیای لعنتی دارد رد و خاطره‌ای از رفتن‌ها و گذشتن‌ها به خود ثبت می‌کند. دو سال پیش روز خداحافظی در ایران.. دو سال بعد روز خداحافظی در ترکیه.. کجای این کره خاکی قرار است روزی آرام بگیریم، نمی‌دانم..؛

- داشتم به این فکر می‌کردم چقدر حس خوب و دوست داشتنی‌ای هستش حضور دوست و همراه و رفیقی تو زندگی آدم. اینکه کسی منتظر آدم باشه، یا وقت سفر تا پای قطار و اتوبوس همراهی‌ات کنه. بیرون اومدن از ایران برام خیلی تلخ بود. آژانس یه کوله پشتی رو با یه مقدار پول آورد سر آدرس و بدون دیدن کسی گذاشتم و اومدم. دوست نداشتم و نمی‌خواستم باور کنم دارم میرم. تمام راه اشکم بند نمیومد. رسیدم ترکیه هم هیشکی منتظر نبود. کسی نبود حتی یک تلفن ساده بزنه که فلانی رسیدی؟ مرز و رد کردی؟ هیشکی منتظر نبود. حالا همون حس و همون بی کسی چند روز دیگه یه جایی دیگه تکرار میشه با این تفاوت که مطمئنم بسیار تلخ و غریب‌تر اتفاق خواهد افتاد. آدم احساس اضافی بودن بهش دست میده. احساس اینکه بود و نبودت فرقی نداره برای کسی و تنها یه لاشه ِ جاندار ِ دو پا هستی. تلخ تر وقتی میشه که تا حالا فکر می‌کردی کاری که می‌کنی و اتفاقاتی که برات افتاده، ممکنه گوشه چشم کسی رو بگیره و دیده بشی. ممکنه تو نظر کسی اینطور دیده بشی که سرنوشتت ناخواسته به دست آدم‌هایی بازی خورده و شدی آواره کوی و برزن و سرزمین‌های دیگه. ولی زهی خیال باطل.. پتک واقعیت می‌خوره فرق سر آدم و وقتی سرت رو بالا می‌گیری می‌بینی از ماست که برماست..؛  



۲ نظر:

  1. سلام اشکان عزیزم
    خوبی روله؟
    دوسه روزه که میخام کامنت بدم و ادرس ایمیل بگذارمو نمیشه.امیدوارم الان بشود

    پاسخحذف
  2. اینکه عمومیه... ادرس مسنجرت رو خصوصی بگذار وبلاگم ادت کنم :-*
    دهن سرویس میکنه این مدل کامنت دادن

    پاسخحذف