۰۷ آذر، ۱۳۹۱

رفتن و رسیدن و تازه شدن



- زمان دارد می‌گذرد و فکر می‌کنم از گیجی روزهای اول در آمدم، و البته اگر نبود کمک و لطف مهربانان ِ اینجا، چه بسی هنوز در خلسه بودم. میروم خرید، سوار اتوبوس می‌شوم. چند کلمه‌ای از سر سلام و تشکر هم‌کلام عابران کوچه‌های پائیزی ِ شهر می‌شوم. گویی عضله‌های صورتم دارد فرم عوض می‌کند. دیگر از آن ابروهای هشتی و پیشانی چین افتاده و چشم‌های ریز شده‌ی خیره به مانیتور خبری نیست و جایشان را چشمان برق افتاده و لبخندهای گاه و بی‌گاه بین مسافران اتوبوس و مشتریان فروشگاه و هزاران سوالِ در حال رژه در مغزش گرفته است. انگار تازه متولد شدم. به سان کودکی که شوق دویدن دارد، آرزوی شنیده شدن دارد. کودکی که دنیا را از دریچه خوشبختی به نظاره نشسته است و همچنان فکر می‌کند پشت دریاها شهری است که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است و دوست ندارد فکر کند که این دریا طوفان دارد و گرداب و موج ِ آرام آن، ناخدای ماهر نمی‌سازد.

- سبک زندگی‌ام دارد به شکل سابق برمی‌گردد. فرم روزهای ایران. خواب ِ زود ِ شبانه همراه با چشمک ستاره‌هایی که تو هفت آسمانش هم یکی از آن ما نیست و بیدارباش سر صبح با طلوع خورشید که موذیانه سعی می‌کند خودش را از لابه لای پرده و پنجره به مردمک ِ چشمانم برساند. لذت خوردن صبحانه در صبح و شام برای شب. مدت‌ها بود لذت ِ طعم غذاها را در سر وقتش از دست داده بودم. دور باد مُرده‌گی، رخوت ِ تن و فکر، خلسه و بی‌کاری، بی‌عاری

- هنوز اتفاق خاصی نیفتاده. تنها بالا و پائین شهر را گز می‌کنم. لحظه‌هایی که گاه پُر می‌شوم از امید و گاه تا آستانه سقوط از لب ِ پرتگاه ِ خود ساخته در ذهنم پیش می‌روم و یک آن دستی نامرئی می‌کِشَدَم بیرون و صدایی که می‌گوید: اشکان، رشته مشوش ِ ذهنم را پاره می‌کند. مثل تخته پاره روی موج. مثل پَر پرنده‌ای روی باد. با موج ِ آب و نسیم و باد، پَر می‌گیرم و به عرش میرسم و گاه زیر ِ موج و تندبادش نفسم به شماره می‌افتد. سیر می‌کنم جایی میان ِ بالا و پائین ِ زندگی. بین بود و نبودِ گُنگ و ناپیدا.

- بی‌صبرانه، متوهمانه، خودخواهانه، عبث و بیهوده، دور و از دست رفته، منتظرم برگردد..!

۲۵ آبان، ۱۳۹۱

همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم


فرودگاه آتاتورک، ساعت هشت و نیم صبح:
حدود صد نفر آدم داغون، ایرانی و افغان و عراقی و مصری و سوری و سومالی و جاهای دیگه دنیا، که هر مسافر و عابر دیگه ای، از سر و روی تک تکمون می تونست حدس بزنه که کی هستیم و چی هستیم، با چهره های نگران و ذهن ِ پُر از سوال ِ بی جواب، چشم تو چشم هم دوختیم تا آخرین ساعات زندگی چندین سال و ماه و روز تموم بشه و برسیم جایی که قراره کلنگ زندگی تازه رو تو خاکش بکوبیم!

آدم هایی بودیم با وضعیت وخیم جسمی و روحی-روانی. سوری ِ گلوله خوره. افغان ِ چاقو خورده. عراقی شلاق خورده. ایرانی ِ ...!. زنی چهل و اندی ساله، که شبیه پیرزنی هفتاد ساله بود. از ساعت 3 صبح که فرودگاه بودم، رو یه نیم کت با یه ساک دستی کوچیک، تک و تنها نشسته بود و اشک میریخت تا خود شیکاگو. اونورتر، زنی پای رفتن، پایی که دیگه پا و نا نداشت برای رفتن، برای دوباره شروع کردن، داشت التماس شوهرش رو میکرد که دیگه نمیتونه از صفر شروع کنه. میخواست بمونند همین ترکیه. همه مدت داشت بدبختی شش سال آوارگی و آزگار بودنش رو تعریف می کرد. اینکه بچه سه ساله اش تازه همبازی پیدا کرده بود. یه آقایی بود بهش وحی شده بود که ماموران وزارت اطلاعات ایران، همین دور و برا همیشه میگردن، پناهجوها رو میگیرن و میندازن تو گونی و برشون میگردونند ایران. یه خانواده مسیحی بودند، خانم ِ  همه مدت داشت با همه خاندانشون خدافظی می کرد. سفارش میگرفت و سفارش میکرد. آخرین نفر رو مامان جون صدا می کرد، گفت عزیزم نگران نباش. سال دیگه همین موقع ها، به محض اینکه گرین کارت رو بگیریم، برای نوروز برمیگردیم پیشتون. یه خانمی بود با دوتا پسربچه سیزده و چهارده ساله. همه مدت داشت به همه میگفت داریم میریم همونجا که کاکتوس داره اندازه شترمرغ. آقایی بود شدیدا فعال سیاسی. سابقه اش رو پرسیدم، گفت احمد باطبی تو اد لیست فیس بوکم هست! بیست ثانیه بیشتر کنارش نبودم. آقای دیگه ای بود شدیدا ایرانی. فروهر گردنش بود با یه مچ بند سبز دستش. هر دختر و زن مسافر خارجی که رد میشد میگفت: بُکُنمت! یه پسر افغان بود که اتفاقا مدیکال همکلاس بودیم، بهش گفت نگو یهو همه مون رو نگه میدارن ترکیه دوباره! آقاهه برگشت گفت زبون منو که نمیفهمند. اینها رو فقط باید کَرد! به شدت غلیظ. هر آن فکر میکردم از شدت شهوت ممکنه حمله کنه به کسی تجاوز کنه. آهان، همین پسر افغان کلا 180 دلار پول تو جیبش بود داشت میرفت امریکا. داشت میرفت نیوجرزی. گفت از شانس ما سیل اومد خرابه شد اون شهر. فردا به ما میگن برید درستش کنید. یه خانم ِ دیگه بود موهای هفت رنگ. تی شرت کوتاه تا بالای بند ناف با یه پوتین تا بالای زانو، که آقا پسر بهایی که مثل بلبل با مسافرای دیگه و یا سایرین انگلیسی صحبت میکرد رو کونی خطاب میکرد که داره پُز زبان بلد بودنش رو میده. حالا اینها خانواده ای بودند به شدت با اخلاق و مودب. آهان، همون آقاهه که میخواست ترتیب همه زنها و دخترهایی که میدید رو بده، میگفت من نمی دونم امریکا این عرب های وحشی رو چرا راه میده؟ بعد یه جا هم برگشت به پسر افغان گفت تو دیگه داری کجا میری. ایران که برای شما امریکاست. چند تا خانواده مسیحی و بهایی بودند به شدت محترم. خانواده عرب هایی هم که بودند بسیار خوب و محترم بودند. رفتار و فرهنگی که اصلا جهان سومی نبود.
همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم.  


۱۴ آبان، ۱۳۹۱

تنها با گل‌ها / گويم غم‌ها را


- شمارش معکوس روزهای آخر ترکیه شروع شده. نمی‌دونم هشت روز دیگه این ساعت کجای این عالم هستی بین زمین و آسمان دارم از پنجره کوچک هواپیما ابر و خورشید و ستارگان آسمان رو نگاه می‌کنم و به فاصله‌ای که هر ثانیه دور.. دور..دورتر میشم از ایران فکر می‌کنم. راستش در این بیست ماه و اندی روز که ایران نبودم، کمتر پیش آمد احساس غربت کنم و غریبی فکر و ذهنم رو به تله بندازه. ولی حالا این چند روزه، پای رفتن، وقت چمدان بستن، یک حس ناشناخته و عجیبی مثل بختک به جونم افتاده که هر بار نفسم رو بند میاره. غم سنگینی به دلم نشسته. شبیه نگاه آخر و التماس با تار و پود و بند بند وجودت به آدمی که دوستش داشتی و گویی داری به خاکش می‌سپاری. ایران داره برای نمی‌دونم تا کی از نگاهم دور میشه و من اینجا بس دلم تنگ است.

- چمدون‌ها رو بستم. سه‌شنبه شب میرم آدنا پیش ساقی و مهران و بچه‌ها. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود شب آخری که ایران بودم، رفتم پیششون و به عبارتی ساقی راهم انداخت. حالا روزگار چرخید و دوباره هزاران کیلومتر اینورتر از آن روز، میرم که دو-سه روز آخر ترکیه رو هم اونجا باشم تا دوباره خونه ساقی اینا سکوی پرتاب به سرزمین گم و ناشناخته دیگه‌ای باشه. چه حکایت غریبی شده. سرنوشت‌ها چه گنگ و تلخ بازیچه روزگار شدند و هر گوشه این جغرافیای لعنتی دارد رد و خاطره‌ای از رفتن‌ها و گذشتن‌ها به خود ثبت می‌کند. دو سال پیش روز خداحافظی در ایران.. دو سال بعد روز خداحافظی در ترکیه.. کجای این کره خاکی قرار است روزی آرام بگیریم، نمی‌دانم..؛

- داشتم به این فکر می‌کردم چقدر حس خوب و دوست داشتنی‌ای هستش حضور دوست و همراه و رفیقی تو زندگی آدم. اینکه کسی منتظر آدم باشه، یا وقت سفر تا پای قطار و اتوبوس همراهی‌ات کنه. بیرون اومدن از ایران برام خیلی تلخ بود. آژانس یه کوله پشتی رو با یه مقدار پول آورد سر آدرس و بدون دیدن کسی گذاشتم و اومدم. دوست نداشتم و نمی‌خواستم باور کنم دارم میرم. تمام راه اشکم بند نمیومد. رسیدم ترکیه هم هیشکی منتظر نبود. کسی نبود حتی یک تلفن ساده بزنه که فلانی رسیدی؟ مرز و رد کردی؟ هیشکی منتظر نبود. حالا همون حس و همون بی کسی چند روز دیگه یه جایی دیگه تکرار میشه با این تفاوت که مطمئنم بسیار تلخ و غریب‌تر اتفاق خواهد افتاد. آدم احساس اضافی بودن بهش دست میده. احساس اینکه بود و نبودت فرقی نداره برای کسی و تنها یه لاشه ِ جاندار ِ دو پا هستی. تلخ تر وقتی میشه که تا حالا فکر می‌کردی کاری که می‌کنی و اتفاقاتی که برات افتاده، ممکنه گوشه چشم کسی رو بگیره و دیده بشی. ممکنه تو نظر کسی اینطور دیده بشی که سرنوشتت ناخواسته به دست آدم‌هایی بازی خورده و شدی آواره کوی و برزن و سرزمین‌های دیگه. ولی زهی خیال باطل.. پتک واقعیت می‌خوره فرق سر آدم و وقتی سرت رو بالا می‌گیری می‌بینی از ماست که برماست..؛