۰۴ آبان، ۱۳۹۱

لج‌بازی، رابطه‌ها و دوستی‌ها را می‌خورد

دوستی‌های مردم نسبت به هم از هر چیزی بد عاقبت‌تر است. همین که به عنوان دوست ترک خجالت کردند، شروع به لج‌بازی می‌کنند. از نامه‌ی نیما به ناتیل

ممکن است برای هر کدام از ما اتفاق افتاده باشد که یک رابطه دوستانه، وقتی به هر دلیلی به بن‌بست می‌رسد؛ لج‌بازی خاصی که به دشمنی شبیه است آغاز شود. در بیشتر موارد هم زمانی چنین اتفاقی میفتد که آن رابطه فراتر از یک دوستی معمولی بوده باشد و به نوعی دو طرف ماجرا بیشتر از حد معمول به‌هم نزدیک بوده باشند. خیلی به کلیشه‌های رایج در ادبیات ارتباطی بین آدم‌ها اعتقادی ندارم. اینکه "اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بودی"، یا "اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند" و یا "اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!". به نظرم کارکرد این کلیشه‌ها تنها برای سرپوش گذاشتن روی چگونگی ارتباط آدم‌هاست و توجیهی برای رفع تکلیف و عدم آسیب شناسی در چرایی عدم موفقیت در ارتباط‌گیری و نادیده گرفتن ضعف و اشتباه‌شان است. نمی‌دانم، شاید این‌گونه نباشد و دلیلش بی‌تجربه بودن من و تعداد موارد بسیار کمی است از دوستی‌هایی که داشته‌ام و به دشمنی منتهی شده است. غیر از موردی که یک‌سال پیش در ترکیه اتفاق افتاد و واقعا یک سوءتفاهم بزرگ بیشتر نبود و حداقل بعدتر و به شهادت دوستان دیگر مشخص شد برای حمید (البته امیدوارم) که چنین و چنان نبوده، موردی را یاد ندارم که هر شکل از دوستی‌هایی که داشتم به لجبازی و دشمنی منتهی بشود. آن مورد هم دو – سه ماه بعد به شکل عادی سابق برگشت و ردی از لج‌بازی و دشمنی دیگر باقی نماند و تنها یک حس شرمندگی متقابل از رفتار بچگانه خودمان در فضای عمومی فیس بوک باقی ماند. واقعا باعث تاسف بود آن روز و خیلی بد شد.

باقی مواردی هم تنها باعث یک دوری و سردی برخورد موقت بوده که اصلا به مرز لج‌بازی و دشمنی نزدیک نشدیم. فکر می‌کنم عمده دلیلش در منطق، شعور و خرد جمعی‌مون بوده که با تعقل خاصی جلوگیری کردیم از رسیدن به مرحله لجبازی و دشمنی. حالا بخشی از طرف آن‌ها و بخشی از سمت من. نکته بعدی در موارد اتفاق افتاده، مسکوت نماندن مشکل بینمان بوده است. سعی کردیم در مورد مشکل و یا سوءتفاهمی که به وجود آمده صحبت کنیم. نمونه تقریبا موفق آخر هم سورنا بود که سوتی داد و حرفی که از پشت اسکایپ در موردم زد را شنیدم. با توجه به شناخت و برداشتی که از بچه‌های ترکیه در مورد خودم داشتم و مخصوصا سورنا، شاید چیز عجیبی نبود حرفی که زد یا سایرین میزنند، ولی شاید به شکلی که بیان کرد را انتظار نداشتم. چند وقتی به سردی و سکوت گذشت. خیلی از بچه‌ها متوجه علت فاصله و نارحتی شدند. موضوعی که بیشتر باعث آزارم شده بود، تلاش دوستان برای به اشتباه و خطا انداختن من بود به جای پذیرش و یک معذرت خواهی ساده. اصرار بی‌خودی داشتند که نمی‌دانند چه شده است! در صورتی که اینطوری نبود. بهزاد چند دفعه‌ای اشاره غیر مستقیم کرد و خواست ببیند مشکل چیست و سرآخر هم خیلی رک و شفاف نشستیم صحبت کردیم. اول سعی شد قانعم کنند که اینطور نبوده و مسئله را توجیه کنند. بعدتر نرم شدند و پذیرفتند که اشتباهی صورت گرفته است. تازه آن هم نه از طرف سورنا. خودش هرگز حتی موضوع را مطرح هم نکرد و اشاره‌ای هم نداشت. ولی خب همین که متوجه اشتباهش شده بود و سعی در دلجویی داشت فکر می‌کنم قابل پذیرش و گذشت باشد. کاری که من کردم و انتظاری که خودم هم در مورد رفتار غلط و اشتباه خودم از دیگران دارم. فکر می‌کنم اساسی‌ترین اصل رفع چنین مشکل‌هایی؛ شهامت قبول اشتباه و خطا باشد و در نقطه مقابل، پذیرفتن و گذشتن از خطا.

اما در مورد آخرین مشکلی که بین من و دوست دیگری اتفاق افتاده، متاسفانه چنین نشد و پذیرش و قبول اشتباه و خطا از طرف من هم به رفع لج‌بازی و دشمنی کمک نکرد. شوربختانه از آن دست رابطه‌هایی هم بوده که فراتر از یک دوستی معمولی بود و شاید ارتباط کمی نزدیک‌تر بینمان، مصداق همان جمله اول شده که نوشتم. دوستی دارد به دشمنی تبدیل میشود و واقعا باعث نگرانی و تشویش فکرم شده است. کاری برای جلوگیری از قضاوت و نگاهی که به من پیدا کرده هم نمی‌توانم انجام بدهم. سعی کردم صحبت کنیم و سوءتفاهم برطرف بشود. ولی به مشکل افزود و به کینه و نفرت بیشتری منتهی شد.

امیدوارم این یکی هم ختم به خیر شود. واقعا دارم فکر میکنم تنها موردی است که باید خیلی مراقب باشم تا به یک دردسر بزرگ و جدی تبدیل نشود. از خیلی چیزها باید پرهیز و دوری کنم و بگذارم زمان بگذرد تا شاید روزی وضعیت متفاوت از چیزی که الان هست پیش بیاید . حتی فعالیت در پروفایل اصلی فیس‌بوکم را به خاطر سوءتفاهمی که بینمان شده بود معلق کردم. به خاطر قضاوتی که از من داشت و برای جلوگیری از حرف و حدیث های بیشتر و اینکه احیانن موضع و رفتارش به فضای بیرون کشیده نشود و باعث پیش فرض‌های رفتاری با سایر آدم‌ها نشود. مخصوصا برای روزهای آینده و شهری که باید آنجا زندگی کنم و واقعا اگر قضاوت و برداشتش اینطوری ادامه داشته باشد خیلی بد خواهد بود. ناخودآگاه باعث تاثیر در برخورد دیگران میشود. دقیقا حالتی که در همان روزهای بحرانی با حمید اتفاق افتاد و صحبت و قضاوتشان در مورد من، باعث گاردگرفتن خیلی‌ها در اولین برخوردشان با من شد. حالا این مورد به نظرم بسیار جدی‌تر خواهد بود. مورد قبلی بیشتر در برخورد با افرادی بود که شناخت حداقلی از من داشتند و شاید خیلی تحت تاثیر صحبت‌ها قرار نمی‌گرفتند. ولی حالا بحث شهر و محل آینده زندگی‌ام در میان است و آدم‌های ناشناخته و مشترک بینمان که می‌تواند وضعیت را به شکل بدی تحت تاثیر قرار بدهد. باید کمی بیشتر فکر کنم. هرچند دست و پا بسته‌ام.

جمله زیر را هم جایی خواندم. از آن دست از کلیشه‌های رایج در روابط آدم‌ها. نظری در موردش ندارم. ولی قابل تامل است و بنا بر تجربه‌های متفاوت قابل بحث و گفتگو.

"رازهايت را با آدم‌ها شريک نشو. از صميميت اجتناب کن. رازها رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را برمی‌انگيزند، سپس در طول زمان به چکشی تبديل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبيدن ميخ. هر مدل ميخی، بر ديوار".

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر