۳۰ مهر، ۱۳۹۱

تنهایی شاید یه راهه


هاه.. چقدر سخته دوباره نوشتن از روزهایم! خیلی وقت بود اینجا چیزی از روزمرگی‌هام ننوشته بودم. دوباره برگشتم سر همین خونه ساکت و سوت و کور. راست میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمی‌شه. البته برای من خونه عمه‌ام هم مثل خونه خودمون بود. شلوغ می کردیم شوهر عمه ِ یه گوشی می‌پیچوند ازمون. خونه دایی که بدتر. سال‌ها فوبیای رفتن خونه شون رو داشتم. هنوز یادمه روزی که جلو در خونه داشتم با یه اسباب‌بازی کامیون پلاستیکی بازی می‌کردم، که دایی با پیکان کرم رنگ پلاک شیراز اومد. تا پیاده شد یه چک افسری زد تو گوشم و گفت از بس مادرت رو اذیت کردی که مُرد. من؟ مُرد؟ همه‌اش شش سالم بود. اولین بار بود شاید واژه مُردن رو می‌شنیدم تو زندگیم. تهی از معنا و مفهوم و اینکه اصلا کارکردش چی هست؟ بعدش رو هم یادم نمیاد اصلا چه واکنشی داشتم. ولی تا سال‌ها فکر می‌کردم من مادرم رو کشتم. بگذریم... .
داشتم چی می‌گفتم، رسیدم به کجا. آهان، فیس بوک رو برای مدت نامشخصی بستم. شاید برای همیشه. دیگه انگیزه و توانی نداشتم برای موندن تو اون فضا. به قول دوستمون؛ کارم شده بود مداحی و گریه گرفتن از این و اون یه عده هم کلثوم و زینب و رقیه جمع می‌شدند صحرای کربلا راه می‌نداختیم دور هم. جدا تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم. یعنی فکرش رو نمی‌کردم تو نگاه مخاطب و خواننده، صحبت از دلتنگی و غم و ناراحتی، چنین تعبیری داشته باشه. تازه بار بی‌مسئولیتی رو هم متوجه‌ات کنه. خلاصه ولش کردم به امان خدا و اومدم همین جا. فکر می‌کنم همین نداشتن مخاطب مستقیم و لایو نبودن روزمرگی‌ها؛ بتونه قضاوت آدم‌ها رو ازم دور کنه. نمی‌دونم. امیدوارم حداقل. برای خودمم خوبه. باید سعی کنم به جای بیرون ریختن غم و رنج‌های گاه و بی‌گاه؛ فکری براشون کنم. روزها و ماه‌های آینده که سیلی از مشکلات سرازیر میشه سمتم و از حالا داره انتظارم رو میکشه، قطعا وضعیت رو از اینی که هست وخیم‌تر میکنه و اگر قرار بود به همین شیوه ادامه می‌دادم، خدا میدونه چی پیش میومد و چی برداشت میشد دیگه. شاید اینجا نوشتن مثل سابق بتونه التیام بخش باشه. باید سعی کنم به اینجا مثل یه گوش شنوای خوب و بدون غُر بهش نگاه کنم که نه خسته میشه، نه قضاوت میکنه و نه من ازش انتظاری دارم.

اینجا رو دوست دارم. می‌تونم هر گوشه‌اش رو مثل فضای یک اتاق در نظر بگیرم و هر طور که دوست دارم دکورش کنم. یه تخت برای خواب، گوشه اتاق سمت پنجره و قالیچه‌ای پهن وسط اتاق. یه میز تحریر با یه چراغ رومیزی از این خوشگل‌ها. یه قفسه چوبی برای کتاب‌خونه که وسط اتاق میخ شده باشه رو دیوار. چند تا تابلو طرح کوبیسم جاهای مختلف دیوار و یه پنجره و پرده و دیوارهای کاغذ شده و یه نور ملایم، ترجیحا آبی و به قول شاهین نجفی: یه اتاق به وسعت یک مستراح / یه خلو یه خلاء خلسه فکر خدا. کمی سنتی‌اش کنم و یه گرامافون هم اون یکی گوشه خالی اتاق بذارم. حالا موزیک چی دوست دارید گوش کنیم؟ این متن رو که می‌نویسم، دارم این شاهکار جان ویلیامز، فهرست شیندلر رو گوش میدم. بدجنسی کردم، خودم گوش کردم و نوشتم و حس خوبی داد بهم. حالا شما پست رو تو سکوت خوندی و رسیدی آخر می‌بینی با موزیک هم میشه خوند و نوشت. حالا لینک رو پلی‌کن و یه بار دیگه متن رو بخون.     

۲ نظر:

  1. موزیک رو پلی کردم و ی بار دیگه متن رو خوندم :(
    ازون قسمت که دایی اومد و گفت :((( خیلی غم انگیز بود

    پاسخحذف
  2. اشکان خیلی خوشحالم که یه جای دیگه پیدات کردم ...رفیق ِ خوب خونتو از سوت و کوری در میاریم و شلوغش میکنیم :)چه بخواب چه نخوای:)

    پاسخحذف