۰۷ آبان، ۱۳۹۱

مسئولیت فردی - جامعه آرمانی



آیا تا به حال سعی در شناخت رفتار فردی و اجتماعی خود در مواجه با پدیده‌های اطرفتان داشته‌اید؟ آیا تلاش کرده‌اید تا به ابتدایی‌ترین شناخت روحیات و رفتار خود در برخورد با آدم‌های محیط زندگی‌تان پی ببرید؟

برای روشن‌تر شدن سوال مثالی می‌زنم. فرض کنید در دوران دانشجویی با دوستی دیگر هم اتاق هستید. به طور عادی، قوانینی نانوشته و یا حتی قوانین داخلی خوابگاه و یا سایر موارد پذیرفته شده بین دو هم اتاقی حکم‌فرما می‌شود. وظایفی متوجه هر کدام از دو طرف می‌شود. نظافت فردی و بهداشت عمومی، رعایت ساعات خواب و عدم ایجاد صدای مزاحم و موارد موافقت شده دیگر. بعد از چندی و یا از همان روزهای ابتدایی شما متوجه مواردی تخطی از قوانین توافق شده قبلی از سوی هم اتاقی‌تان می‌شوید. یا بگذارید مثالی دیگر بزنم که شاید بخش دوم و پایانی نوشته‌ام مرتبط با این موضوع باشد. فرض بگیرید هم اتاقی شما به بیماری ساده‌ای مثل سرماخورده‌گی مبتلا می‌شود. مراقبت‌های پزشکی و رعایت اصول ایمنی برای جلوگیری از انتقال بیماری به شما یا سایرین را انجام نمی‌دهد. چه رفتار و واکنشی از خود نشان می‌دهید؟ نقش خود را در این موقعیت چه می‌دانید و فکر می‌کنید آیا این موضوع علیرغم بی تفاوتی و داشتن جنبه عمدتا شخصی برای طرف مقابل که به فردی غیرمسئول و بی انضباط می‌ماند، تا چه اندازه شما را مسئول می‌کند و آیا اساسا وظیفه‌ای را متوجه شما می‌کند؟

این نوشته به چگونگی واکنش و رفتار من در مواجهه با این دسته از افراد اشاره دارد که همواره در بُعدی فراگیر که آن را «جامعه» و «مسئولیت فردی» می‌دانم فرض می‌گیرم. امیدوارم این نوشته خوانده شود و تجربیات شما را هم بدانم.
حتمن تجربه‌های مشابهی در برخورد با برخی از موارد بالا که به طور مثال آوردم داشته‌اید. به باور من، علیرغم اشتراکات رفتاری بسیار زیاد انسان‌ها با یکدیگر، بتوان تمام آدمیان را در دو وجه مشترک عمده تقسیم کرد. وجه اول، «انسان خاکی» هستند، با تمام نیازهای زیست محیطی و غریزی شان. می‌خورند، می‌نوشند، تولید مثل می‌کنند، نفس می‌کشند و فردیت خود و آن‌هایی که به او نزدیک هستند را دوست دارند. به قول مولانا: خور و خواب و خشم و شهوت! وجه دوم، رفتاری است که شکل و نوع زندگی اجتماعی آدم‌ها در مواجه با مسائل پیرامون‌شان به آن‌ها می‌بخشد. موقعیت اجتماعی، شغل، مقام، سواد، ثروت تحصیلات و بسیاری از پدیده‌هایی که در ذات بشر وجود ندارند، اکتسابی است و نه غریزی. جایی که وجه دوم آدمی در پیوند با زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد و بشر ناگزیر از پذیرفتن آن است. مرحله‌ای که به باور من، تعریف زندگی اجتماعی و مسئولیت های فردی شکل می‌گیرد.

برای من، همواره داشتن مسئولیت فردی به عنوان اصلی‌ترین راهکار برون رفت از مشکلات اجتماعی مد نظر بوده است. اساسا نمی‌توانم مشکلات موجود در سبکی از زندگی اجتماعی غیر نرمال را به صورت کلی و عمده متوجه دولت بدانم. سیستم ناقص قوانین وضع شده دولت‌ها و تضاد آن با جامعه نرمال فرضی را نمی‌توان به عنوان عامل اخلال و بی نظمی در نظر گرفت. معتقدم «مسئولیت فردی» فراتر از قانون و نظم تعریف شده دولتی در زندگی روزمره مردم جریان دارد و عدم توجه و فرار از بار مسئولیت آن، منجر به هدف‌گیری و تخریب زیرساخت‌های اساسی جامعه و فرهنگ عمومی می‌شود.

برحسب همین تعریف، بیشتر از آنکه انتظار اصلاح هم اتاقی‌ام را داشته باشم و یا نسبت به عدم مراقب‌های پزشکی در انتقال بیماری به خود و سایرین بی تفاوت باشم، احساس مسئولیت می‌کنم. نادیده گرفتن ناهنجاری موجود در جامعه به بسط و گسترش آن دامن می‌زند. بی تفاوتی آدم‌ها نسبت به مسائل به ظاهر غیرمرتبط با خود به عادتی زشت و ناپسند تبدیل می‌شود و عرصه را برای پیشرفت سایر خطاها باز می‌گذارد. عدم مراقبت من از هم اتاقی‌ام، اولین آسیبش متوجه من خواهد شد و به طور قطع منجر به آلوده شدن من به ویروس سرماخوردگی می‌شود. عدم رعایت بهداشت عمومی از سوی هم وی و نادیده گرفتن آن از سوی من به عنوان یکی از وظایف انجام نشده از طرف او و بی تفاوت بودنم، منجر به شکل‌گیری مشکلات زیست محیطی می‌شود که امنیت و سلامت من را هم به خطر می‌اندازد. شاید اینگونه به نظر برسد که جبران و رفع موارد خطای افراد محیط زندگی‌مان به عادتی برای سوءاستفاده تبدیل شود. اما اینگونه نیست. شما برای نگهداری و مراقبت از سلامت و روان خود مسئولیت دارید، حتی اگر این مسئولیت گره در رفع تکالیف فردی باشد که با آن به صورت مشترک زندگی می‌کنید. توجه به ناهنجاری‌ها به مرور زمان باعث رفع و اصلاح آن می‌شود. این ما هستیم که نباید طعمه حریق و بی‌مسئولیتی فرد و افرادی شویم که کوچکترین توجهی به پیرامون خود ندارند و امنیت و آسایش سایرین برایشان اولویت نیست.

مسئولیت و توجه ما، هرچند پر هزینه و زمان‌بر، دیر یا زود بار مسئولیت فردی یا حقوقی را متوجه ایشان می‌کند و آن‌جاست که می‌توان انتظار جامعه‌ای آرمانی را داشت که مسئولیت فردی من و ما، به عادتی فراگیر و امری مدرن و پسندیده بدل می‌گردد که متعاقب آن منجر به ماده قانونی - حقوقی مندرج و نوشته شده دولتی می‌شود.

۰۴ آبان، ۱۳۹۱

لج‌بازی، رابطه‌ها و دوستی‌ها را می‌خورد

دوستی‌های مردم نسبت به هم از هر چیزی بد عاقبت‌تر است. همین که به عنوان دوست ترک خجالت کردند، شروع به لج‌بازی می‌کنند. از نامه‌ی نیما به ناتیل

ممکن است برای هر کدام از ما اتفاق افتاده باشد که یک رابطه دوستانه، وقتی به هر دلیلی به بن‌بست می‌رسد؛ لج‌بازی خاصی که به دشمنی شبیه است آغاز شود. در بیشتر موارد هم زمانی چنین اتفاقی میفتد که آن رابطه فراتر از یک دوستی معمولی بوده باشد و به نوعی دو طرف ماجرا بیشتر از حد معمول به‌هم نزدیک بوده باشند. خیلی به کلیشه‌های رایج در ادبیات ارتباطی بین آدم‌ها اعتقادی ندارم. اینکه "اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بودی"، یا "اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند" و یا "اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!". به نظرم کارکرد این کلیشه‌ها تنها برای سرپوش گذاشتن روی چگونگی ارتباط آدم‌هاست و توجیهی برای رفع تکلیف و عدم آسیب شناسی در چرایی عدم موفقیت در ارتباط‌گیری و نادیده گرفتن ضعف و اشتباه‌شان است. نمی‌دانم، شاید این‌گونه نباشد و دلیلش بی‌تجربه بودن من و تعداد موارد بسیار کمی است از دوستی‌هایی که داشته‌ام و به دشمنی منتهی شده است. غیر از موردی که یک‌سال پیش در ترکیه اتفاق افتاد و واقعا یک سوءتفاهم بزرگ بیشتر نبود و حداقل بعدتر و به شهادت دوستان دیگر مشخص شد برای حمید (البته امیدوارم) که چنین و چنان نبوده، موردی را یاد ندارم که هر شکل از دوستی‌هایی که داشتم به لجبازی و دشمنی منتهی بشود. آن مورد هم دو – سه ماه بعد به شکل عادی سابق برگشت و ردی از لج‌بازی و دشمنی دیگر باقی نماند و تنها یک حس شرمندگی متقابل از رفتار بچگانه خودمان در فضای عمومی فیس بوک باقی ماند. واقعا باعث تاسف بود آن روز و خیلی بد شد.

باقی مواردی هم تنها باعث یک دوری و سردی برخورد موقت بوده که اصلا به مرز لج‌بازی و دشمنی نزدیک نشدیم. فکر می‌کنم عمده دلیلش در منطق، شعور و خرد جمعی‌مون بوده که با تعقل خاصی جلوگیری کردیم از رسیدن به مرحله لجبازی و دشمنی. حالا بخشی از طرف آن‌ها و بخشی از سمت من. نکته بعدی در موارد اتفاق افتاده، مسکوت نماندن مشکل بینمان بوده است. سعی کردیم در مورد مشکل و یا سوءتفاهمی که به وجود آمده صحبت کنیم. نمونه تقریبا موفق آخر هم سورنا بود که سوتی داد و حرفی که از پشت اسکایپ در موردم زد را شنیدم. با توجه به شناخت و برداشتی که از بچه‌های ترکیه در مورد خودم داشتم و مخصوصا سورنا، شاید چیز عجیبی نبود حرفی که زد یا سایرین میزنند، ولی شاید به شکلی که بیان کرد را انتظار نداشتم. چند وقتی به سردی و سکوت گذشت. خیلی از بچه‌ها متوجه علت فاصله و نارحتی شدند. موضوعی که بیشتر باعث آزارم شده بود، تلاش دوستان برای به اشتباه و خطا انداختن من بود به جای پذیرش و یک معذرت خواهی ساده. اصرار بی‌خودی داشتند که نمی‌دانند چه شده است! در صورتی که اینطوری نبود. بهزاد چند دفعه‌ای اشاره غیر مستقیم کرد و خواست ببیند مشکل چیست و سرآخر هم خیلی رک و شفاف نشستیم صحبت کردیم. اول سعی شد قانعم کنند که اینطور نبوده و مسئله را توجیه کنند. بعدتر نرم شدند و پذیرفتند که اشتباهی صورت گرفته است. تازه آن هم نه از طرف سورنا. خودش هرگز حتی موضوع را مطرح هم نکرد و اشاره‌ای هم نداشت. ولی خب همین که متوجه اشتباهش شده بود و سعی در دلجویی داشت فکر می‌کنم قابل پذیرش و گذشت باشد. کاری که من کردم و انتظاری که خودم هم در مورد رفتار غلط و اشتباه خودم از دیگران دارم. فکر می‌کنم اساسی‌ترین اصل رفع چنین مشکل‌هایی؛ شهامت قبول اشتباه و خطا باشد و در نقطه مقابل، پذیرفتن و گذشتن از خطا.

اما در مورد آخرین مشکلی که بین من و دوست دیگری اتفاق افتاده، متاسفانه چنین نشد و پذیرش و قبول اشتباه و خطا از طرف من هم به رفع لج‌بازی و دشمنی کمک نکرد. شوربختانه از آن دست رابطه‌هایی هم بوده که فراتر از یک دوستی معمولی بود و شاید ارتباط کمی نزدیک‌تر بینمان، مصداق همان جمله اول شده که نوشتم. دوستی دارد به دشمنی تبدیل میشود و واقعا باعث نگرانی و تشویش فکرم شده است. کاری برای جلوگیری از قضاوت و نگاهی که به من پیدا کرده هم نمی‌توانم انجام بدهم. سعی کردم صحبت کنیم و سوءتفاهم برطرف بشود. ولی به مشکل افزود و به کینه و نفرت بیشتری منتهی شد.

امیدوارم این یکی هم ختم به خیر شود. واقعا دارم فکر میکنم تنها موردی است که باید خیلی مراقب باشم تا به یک دردسر بزرگ و جدی تبدیل نشود. از خیلی چیزها باید پرهیز و دوری کنم و بگذارم زمان بگذرد تا شاید روزی وضعیت متفاوت از چیزی که الان هست پیش بیاید . حتی فعالیت در پروفایل اصلی فیس‌بوکم را به خاطر سوءتفاهمی که بینمان شده بود معلق کردم. به خاطر قضاوتی که از من داشت و برای جلوگیری از حرف و حدیث های بیشتر و اینکه احیانن موضع و رفتارش به فضای بیرون کشیده نشود و باعث پیش فرض‌های رفتاری با سایر آدم‌ها نشود. مخصوصا برای روزهای آینده و شهری که باید آنجا زندگی کنم و واقعا اگر قضاوت و برداشتش اینطوری ادامه داشته باشد خیلی بد خواهد بود. ناخودآگاه باعث تاثیر در برخورد دیگران میشود. دقیقا حالتی که در همان روزهای بحرانی با حمید اتفاق افتاد و صحبت و قضاوتشان در مورد من، باعث گاردگرفتن خیلی‌ها در اولین برخوردشان با من شد. حالا این مورد به نظرم بسیار جدی‌تر خواهد بود. مورد قبلی بیشتر در برخورد با افرادی بود که شناخت حداقلی از من داشتند و شاید خیلی تحت تاثیر صحبت‌ها قرار نمی‌گرفتند. ولی حالا بحث شهر و محل آینده زندگی‌ام در میان است و آدم‌های ناشناخته و مشترک بینمان که می‌تواند وضعیت را به شکل بدی تحت تاثیر قرار بدهد. باید کمی بیشتر فکر کنم. هرچند دست و پا بسته‌ام.

جمله زیر را هم جایی خواندم. از آن دست از کلیشه‌های رایج در روابط آدم‌ها. نظری در موردش ندارم. ولی قابل تامل است و بنا بر تجربه‌های متفاوت قابل بحث و گفتگو.

"رازهايت را با آدم‌ها شريک نشو. از صميميت اجتناب کن. رازها رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را برمی‌انگيزند، سپس در طول زمان به چکشی تبديل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبيدن ميخ. هر مدل ميخی، بر ديوار".

۰۲ آبان، ۱۳۹۱

ایران، وجه‌المصالحه مناظره اوباما و رامنی


دیشب سومین و آخرین مناظره انتخابانی اوباما و رامنی بود. مثل دو مناظره قبل، بسیاری از کاربران ایرانی در صفحات مجازی، در دو جبهه موافق و مخالف قرار داشتند و صحبت‌های اوباما و رامنی را توئیت می کردند. فارغ از شور و هیجانی که در بین کاربران قلیان می‌کرد، چند نکته عجیب را دیدم که فکر کردم اشاره به آن ها بد نباشد.

- محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه فقید ایران، سال‌ها پیش جمله‌ای را خطاب به مخالفان خود گفته بود به این مضمون: "نگذارید ایران وجه المصالحه کشورهای غربی شود". تنها سی و اندی سال از آن حرف گذشته است که در مناظره شب گذشته در مورد سیاست خارجی ایالات متحده، خاورمیانه به عنوان محور اصلی گفتگوها و ایران به عنوان جدی‌ترین خطر برای امنیت امریکا مورد اشاره قرار گرفت. اوباما با ادبیات و شگرد خود ایران را مورد سرزنش قرار می‌داد و رامنی به عنوان کاندیدای جمهوری‌خواه و چهره رادیکال، سربسته و غیرمعقول با پیش کشیدن گزینه نظامی به عنوان آخرین راه‌حل مسئله هسته‌ای ایران، سخن می‌گفت. ناگفته نماند که اوباما نیز بارها به گزینه نظامی برای هدف قراردادن تاسیسات اتمی جمهوری اسلامی، به عنوان یکی از گزینه‌های روی میز اشاره کرده است و همچنان از آن به عنوان راه‌حل نهایی و عملیات پیشگیرانه سخن می‌گوید. هر دو کاندیدا به عدم اجازه دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی اشتراک نظر دارند. حتی در راه‌حل نهایی.

- معقول سخن گفتن اوباما در این چهار سال به نظرم باعث شده تا یک فضای "ادب مرد به ز دولت اوست" به وجود بیاد که بسیار مورد توجه مخالفان رامنی قرار گرفته است و از آن به عنوان یک اهرم فشار علیه رامنی استفاده می‌کنند. در صورتی که معقول بودن اوباما را نمی‌توان به عنوان یک امتیاز و دلیل برتری وی در مقابل رامنی برای وی مورد نظر گرفت. سخت‌ترین روزهای سیاسی جمهوری اسلامی در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما اتفاق افتاده است. فراگیرترین شکل تحریم‌های اقتصادی در تاریخ ایالات متحده در همین چهارسال ریاست جمهوری اوباما مورد اجرا قرار گرفته است. بسیار جدی و مصمم رهبران ایران را در مورد نقض حقوق‌بشر و ماجراجویی‌های اتمی مورد خطاب قرار داده و بسیار مصمم است که هرگز اجازه نخواهد داد ایران به حاکمیت جمهوری اسلامی به بمب اتم دست یابد. اتخاذ سیاست دولت اوباما است که ارزش پول ایران را به بیش از هشتاد درصد کاهش داده و ایران را در آستانه فروپاشی اقتصاد قرار داده است. رفتار معقول و سنجیده اوباما است که به منزوی شدن جمهوری اسلامی در جهان کمک کرده است و این دقیقا چیزی است که مورد نیاز اپوزیسیون مخالف حاکمیت جمهوری اسلامی است.

- این که در رفتار و سیاست رامنی، به عنوان چهره افراطی و دست راستی حزب جمهوری خواهان امریکا، ردی از هرگونه گفتگو  و اتخاذ روش دیپلماسی با دولت‌هایی مانند جمهوری اسلامی دیده نمی‌شود، اصلا نمی‌تواند در چنین شرایطی که سیاست اوباما جمهوری اسلامی را لای گاز انبر قرار داده است مورد قبول باشد. چنین سیاستی اشتباه محض است. ادامه سیاست اوباما و کمک و مشاوره اپوزیسیون جمهوری اسلامی به وی در آسیب شناسی شکل تحریم‌ها و رفع نواقص آن، بهترین شکل و روشی است که می‌شود فرادی بهتری را برای ایران متصور شد. در مورد جنبش سبز نیز اوباما اشتباه نکرد. اگر کمی فضای آن روزها را به یاد بیاوریم و موضع صریح رهبران جنبش سبز در مورد دخالت کشورهای خارجی در امور داخلی را نگاه بیندازیم، اگر به فعالیت‌های لابی‌های رژیم در کشورهای غربی و امریکا و رسانه هاشان برای عدم هرگونه دخالت امریکا در جنبش سبز را یادمان بیایید، خواهیم دید که انتظاری بش از این از اوباما نمی‌رفت.

- نکته مورد اشاره من، واکنش‌های هیجانی کاربران ایرانی و به استهزاء گرفتن سخنان رامنی و بولد کردن سوتی‌های وی بدون کوچکترین توجه‌ای به ماهیت سخنان اوباما است که البته بسیاری از این شکل برخوردها تنها متوجه بخشی از کاربران بود که با تعلق فکری این دوستان به اندیشه چپ و ضد امپریالیستی، خیلی جای تعجبی باقی نمی‌گذارد. با نگاه صفر و صد ایشان و ثبت توئیت در کثری از ثانیه، انتظاری از تحلیل محتوا نیست. برخورد پوپولیستی و مچ‌گیری تنها مشخصه‌های رفتاری این عزیزان بود. مقایسه رامنی با احمدی نژاد از خنده‌ دارترین‌های این دست از واکنش ها است تا بی سواد خواندن وی به خاطر آنکه "جنبش سبز" را انقلاب سبز عنوان کرده است. دیگر از دیدن اوباما به شکل میرحسین موسوی می‌گذرم که مرغ پخته به خنده میافتد.

- جایی در بین بحث و استدلال‌های این دست از رفقای ضدامپریالیست دیدم که صحبت از انتخاب اوباما به عنوان بد، به جای رامنی به عنوان بدتر پیش کشیده شده است. امیدوارم این دسته از دوستان حداقل برای این استدلال اشتباه خودشان اندکی تحقیق و مطالعه کنند و ببینند که در قاموس فکری خود که با حمایت از اوباما قصد دارند از روی کارآمدن بدتر جلوگیری کنند، چه راهی را هموار می‌کنند. پیشنهاد می‌کنم کتاب "مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری - هانا آرنت" را بخوانند.
چلیاوی هم در مقاله‌ای با عنوان "بد و بدتر" اتخاذ چنین سیاستی را مورد کنکاش قرار داده و با ریشه‌یابی نواقص چنین تصمیمی می‌نویسد: "بد، اما بد است و انتخاب‌گر با انتخاب بد به مطلوب خود نزدیک نمی‌شود، بلکه ممکن است کمک کند تا بد به جای بدتر در موقعیت مسلط بنشیند؛ در حالی که تفاوت میان بد و بدتر ناشی از همین موقعیت غالب و مغلوب آنها است. بد در مسیر خوب نیست، علیه آن است. بد در مسیر بدتر است و فقط به دلیل موقعیت مغلوب خود در مواجهه با بدتر است که مشابهتی ناروا با خوب می‌یابد که ذاتاٌ مبارز ِدائمی با بدی‌ است".

خواندنش را توصیه می‌کنم.

۳۰ مهر، ۱۳۹۱

تنهایی شاید یه راهه


هاه.. چقدر سخته دوباره نوشتن از روزهایم! خیلی وقت بود اینجا چیزی از روزمرگی‌هام ننوشته بودم. دوباره برگشتم سر همین خونه ساکت و سوت و کور. راست میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمی‌شه. البته برای من خونه عمه‌ام هم مثل خونه خودمون بود. شلوغ می کردیم شوهر عمه ِ یه گوشی می‌پیچوند ازمون. خونه دایی که بدتر. سال‌ها فوبیای رفتن خونه شون رو داشتم. هنوز یادمه روزی که جلو در خونه داشتم با یه اسباب‌بازی کامیون پلاستیکی بازی می‌کردم، که دایی با پیکان کرم رنگ پلاک شیراز اومد. تا پیاده شد یه چک افسری زد تو گوشم و گفت از بس مادرت رو اذیت کردی که مُرد. من؟ مُرد؟ همه‌اش شش سالم بود. اولین بار بود شاید واژه مُردن رو می‌شنیدم تو زندگیم. تهی از معنا و مفهوم و اینکه اصلا کارکردش چی هست؟ بعدش رو هم یادم نمیاد اصلا چه واکنشی داشتم. ولی تا سال‌ها فکر می‌کردم من مادرم رو کشتم. بگذریم... .
داشتم چی می‌گفتم، رسیدم به کجا. آهان، فیس بوک رو برای مدت نامشخصی بستم. شاید برای همیشه. دیگه انگیزه و توانی نداشتم برای موندن تو اون فضا. به قول دوستمون؛ کارم شده بود مداحی و گریه گرفتن از این و اون یه عده هم کلثوم و زینب و رقیه جمع می‌شدند صحرای کربلا راه می‌نداختیم دور هم. جدا تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم. یعنی فکرش رو نمی‌کردم تو نگاه مخاطب و خواننده، صحبت از دلتنگی و غم و ناراحتی، چنین تعبیری داشته باشه. تازه بار بی‌مسئولیتی رو هم متوجه‌ات کنه. خلاصه ولش کردم به امان خدا و اومدم همین جا. فکر می‌کنم همین نداشتن مخاطب مستقیم و لایو نبودن روزمرگی‌ها؛ بتونه قضاوت آدم‌ها رو ازم دور کنه. نمی‌دونم. امیدوارم حداقل. برای خودمم خوبه. باید سعی کنم به جای بیرون ریختن غم و رنج‌های گاه و بی‌گاه؛ فکری براشون کنم. روزها و ماه‌های آینده که سیلی از مشکلات سرازیر میشه سمتم و از حالا داره انتظارم رو میکشه، قطعا وضعیت رو از اینی که هست وخیم‌تر میکنه و اگر قرار بود به همین شیوه ادامه می‌دادم، خدا میدونه چی پیش میومد و چی برداشت میشد دیگه. شاید اینجا نوشتن مثل سابق بتونه التیام بخش باشه. باید سعی کنم به اینجا مثل یه گوش شنوای خوب و بدون غُر بهش نگاه کنم که نه خسته میشه، نه قضاوت میکنه و نه من ازش انتظاری دارم.

اینجا رو دوست دارم. می‌تونم هر گوشه‌اش رو مثل فضای یک اتاق در نظر بگیرم و هر طور که دوست دارم دکورش کنم. یه تخت برای خواب، گوشه اتاق سمت پنجره و قالیچه‌ای پهن وسط اتاق. یه میز تحریر با یه چراغ رومیزی از این خوشگل‌ها. یه قفسه چوبی برای کتاب‌خونه که وسط اتاق میخ شده باشه رو دیوار. چند تا تابلو طرح کوبیسم جاهای مختلف دیوار و یه پنجره و پرده و دیوارهای کاغذ شده و یه نور ملایم، ترجیحا آبی و به قول شاهین نجفی: یه اتاق به وسعت یک مستراح / یه خلو یه خلاء خلسه فکر خدا. کمی سنتی‌اش کنم و یه گرامافون هم اون یکی گوشه خالی اتاق بذارم. حالا موزیک چی دوست دارید گوش کنیم؟ این متن رو که می‌نویسم، دارم این شاهکار جان ویلیامز، فهرست شیندلر رو گوش میدم. بدجنسی کردم، خودم گوش کردم و نوشتم و حس خوبی داد بهم. حالا شما پست رو تو سکوت خوندی و رسیدی آخر می‌بینی با موزیک هم میشه خوند و نوشت. حالا لینک رو پلی‌کن و یه بار دیگه متن رو بخون.     

۱۳ مهر، ۱۳۹۱

آنکه از گرانی و تحریم می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است


بسیاری از ایرانیان داخل و خارج کشور، تصور درست و تحلیلی از شرایط اقتصادی پیش‌روی ایران ندارند. به قول برتولت برشت:‌ "آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است". تراژدی را به کمدی تبدیل می‌کنیم. از تجاوز در زندان‌ها، طنز می‌سازیم. از بطری نوشابه و کهریزک طنز می‌سازیم. از گرانی و کمیاب شدن مرغ طنز می‌سازیم. از گشت‌ارشاد طنز می‌سازیم. گرانی ارز و سکه به سرگرمی خنده‌داری تبدیل شده.. این‌روزها همه می‌خندیم. به هم و با هم می‌خندیم. اما اتفاقی که باید بیفتند این است که باید گریه کرد. به این مسخ شده‌گی. به این بی عملی.


تصور من این است که همیشه وضعیت به صورت طنز ادامه نخواهد داشت. نمی‌توانیم برای همیشه سفسطه کنیم. تقصیر را به گردن دیگری بیندازیم و خودمان را بری از تقصیر بدانیم. نمی‌توانیم برای همیشه فرافکنی کنیم. بلاخره یک‌جایی.. یک‌روزی.. گیر می‌کنیم و پتک واقعیت می‌خورد توی سرمان. آن‌وقت می‌گردیم سراغ مرهم روی زخم. خنده‌هایمان زهرمارمان می‌شود.

تجربه‌های مشابه‌ای در سایر کشورها بوده که ما را به این قطعیت برساند که تافته جدا بافته نیستم و وضعیت می‌تواند بسیار وخیم‌تر از شرایط حالا باشد. کافی‌ست نگاهی به تاریخ چند دهه اخیر کشورهایی مثل برزیل و زیمبابوه و مجارستان و یا آلمان بعد از جنگ دوم جهانی بیندازیم تا ببینیم چگونه فروپاشی اقتصاد یک کشور می‌تواند ذلت و فلاکت را برای جامعه به ارمغان بیاورد. نگاهی به تصاویر جاروکردن اسکانس‌ها در پیاده‌روهای مجارستان بیندازید. نگاهی به تصاویر سوزاندن و ریختن اسکناس‌ها در بخاری در آلمان بیندازید. نگاهی به حمل اسکناس‌های چند ده بسته‌ای در زیمبابوه برای خرید یک قرص نان بیندازید و تاریخ بیست سال گذشته برزیل را بخوانید و افت بیش از یک تریلیونی ارزش پول این کشور را بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۷ بخوانید. آن وقت است که خنده روی لب‌هایمان می‌ماسد و چشمه طنزگویی‌مان خشک می‌شود.


وضعیت امروز ایران، اتفاقات چند هفته اخیر بازار معاملات بورس و ارز و طلا، گران شدن هر روزه مواد خوراکی، اعتراض و اعتصاب روز گذشته بازار تهران، تنها نشانه‌هایی از باز شدن دمل چرکین اقتصاد ایران است که نشانه تاثیر موفق تحریم‌ها علیه جمهوری اسلامی بوده. موفقیت تحریم‌ها حقیقتی انکار نشدنی است.

باید از تحریم‌ها دفاع کرد. باید به شدیدتر شدن تحریم‌ها کمک کرد. اما این تمام هدف نیست. قرار نیست هشتاد میلیون مردم را در وضعیت «هایپر اینفلیشن» رها کنیم. وظیفه‌ای که این‌روزها به عهده ما، فعالان سیاسی و موافقان تحریم‌هاست، این است که مردم را از عواقب تحریم مطلع کنیم. نشستن و نگاه‌کردن به طنز و خنده مردمی که عاجزاند از تحلیل وقایع، کار درستی نیست. باید نتیجه مشخص و درستی گرفت از تحریم‌ها. آگاهی‌رسانی کرد. تاریخ کشورهایی که وضعیت مشابه ایران را داشتند بازخوانی کرد و به تصویر کشید. باید خبر هولناک را به گوش مردم رساند. آن‌وقت است که دیگر کسی نمی‌خندد. یاد قلیان چاق کردن وسط اعتصاب و اعتراض نمیفتد! به خیابان آمدنش هدف‌مند می‌شود و تا رسیدن به نتیجه در خیابان می‌ماند..