۲۲ مرداد، ۱۳۹۱

از بم تا ورزقان.. درد دیدم و مرگ..



سال هشتاد و دو بود و کمتر از دو هفته مانده به پایان خدمت سربازی‌ام که زلزله بم اتفاق افتاد. سرباز بیمارستان بقیه‌الله بودم، معاونت بهداشت و درمان. البته به طور رسمی سرباز پادگان بروجردی، مرکز فرماندهی و پشتیبانی لجستیک سپاه بودم که به صورت ماموریت دائم تا پایان خدمت فرستادنم بقیه‌الله. بزرگترین و اساسی‌ترین اقلام و لوازم مورد نیاز رو در موارد خوراک و پوشش و هم در مورد خدمات نظامی به تمامی ستادهای 
سپاه فراهم می‌کرد. از نیروی زمینی تا هوایی و دریایی و ستاد مشترک. بیمارستان بقیه‌الله هم به عنوان مجهزترین بیمارستان ِ نظامی وقت ِ تهران، تقریبا به طور کامل به تمام پرسنل سرباز و کادر سپاه خدمات رایگان میداد. بعد از وقوع زلزله دلخراش بم، دستور ویژه‌ای به ستاد مشترک سپاه داده بودند برای پشتیبانی و کمک به زلزله‌زدگان. از بزرگترین اتفاقات زندگی‌ام قبول درخواست داوطلبی برای ماموریت رفتن به بم توسط دکتر کشاورز، نایب‌رئیس بیمارستان بقیه‌الله بود که هر کجا هست در سلامت و آرامش باشند. به همراه یک کادر صد نفری از پزشکان، پرستاران، سربازان و نیروهای امداد و نجات پادگان بروجردی و بیمارستان بقیه‌الله شب اول زلزله به سمت بم حرکت کردیم. از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام دیدن صحنه‌های درد و رنج ِ مردم کرمان بود که در سرمای دی‌ماه آواره کوچه ها و خیابان‌های شهر شده بودند. هرگز در تصورم نمی‌گنجید شدت خسارات و خرابی و مهم‌تر از آن کشته‌شدگان زلزله. دیدن تالم‌خاطر زنان و دختران.. پیران و کودکان ِ بازمانده و بیرون‌کشیده شده از زیر آوار.. ناتوان بودم از درک و تحمل ِ عمق حادثه. چادرهای صحرایی رو برپا کردیم و به چند تیم تقسیم شدیم و در چهار نقطه شهر کار درمان و پانسمان رو انجام دادیم. دو روز اول تمام تجهیزات مصرفی که همراه آورده بودیم تمام شد. تعداد مصدومان بی‌نهایت زیاد بود. راه‌ها بسته بودند و عبور و مرور سخت شده بود. درد و رنج ِ مردم افزون شده بود و ناتوانی ما نیز. تنها شاهد گریه و فغان ِ مردمان ِ همیشه محروم و دردکشیده ِ دور از پایتخت بودیم.. به هیچ عنوان هیچ یک از نهادهای امداد و نجات در ایران، حتی با کمک گسترده و وسیع سپاه و نیروی زمینی ارتش هم قادر به امداد سریع و علمی که به کم شدن تلفات و خسارات بینجامد وجود نداشت. هیچ برنامه مشخص و آموزش قبلی برای چگونگی برخورد با چنین وقایعی داده نشده بود. عصبانیت مردم از نبود امکانات، با عصبانیت و پرخاش از طرف امدادگران پاسخ داده می‌شد. فکر کنم روز سوم بود که تیم‌های امداد آلمان-فرانسه-استرالیا با تجهیزات و کادر خوب و مجهز به بم رسیدند. سگ‌های زنده‌یاب و بیمارستان‌های صحرایی که در عرض کمتر از دو ساعت بعد از رسیدنشان شروع به درمان و امداد کردند. هنوز گیج ِ درک و فهم‌شان هستم از چگونگی برخورد و شدت دلسوزی و همراهی با مردم..
حالا تبریز.. تبریز زیبای ایران زلزله آمده و بار هر با شنیدن این خبر در هر کجای هستی تمام خاطرات تلخ و رنج مردمان بم برایم زنده می‌شود.. کشته‌شدگان نزدیک به 300 نفر رسیده.. مصدومان به 3000 نفر.. رسانه‌های دولتی و تلویزیون به سادگی از کنار ماجرا گذشتند و این وسط جان آن هم‌وطن نازنین نادیده گرفته شده.. کاش خود مردمان تبریز.. کاش شهرهای کناری به کمک آسیب‌دیدگان بشتابند.. کاش ایران بودم.. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر