۰۳ اردیبهشت، ۱۳۹۱

موج سوم دمکراسی؛ کشورهای دیکتاتوری، روی گسل های دموکراتیزه شدن



نوشته ام در سایت بامداد خبر


ساموئل هانتینگتون*، کتابی دارد با عنوان «موج سوم دموکراسی» که در این کتاب به بررسی نظام های غیر دموکراتیکی می پردازد که در جریان یک جابجایی، فروپاشی و یا انقلاب بزرگ، به یک نظام دموکراتیک با ثبات تغییر پیدا کردند. این کتاب با بررسی روی موج اول دموکراسی که با شروع انقلاب های دو کشور امریکا و فرانسه در سال 1820 میلادی تا پس از جنگ جهانی اول است، آغاز می شود و در موج دوم که پس از جنگ جهانی دوم تا اواخر سال 1960 و کشورهایی که طی این سالها گذر به دموکراسی داشتند و در موج سوم که از سال 1974 و با سقوط نظام های اروپای جنوبی مانند اسپانیا، پرتقال و یونان می پردازد. 
هانتینگتون معتقد است که محوریت اصلی موج اول دموکراسی و انقلاب های امریکا و فرانسه مسئله اقتصاد بوده است. موج دوم را یک انقلاب سیاسی-نظامی می داند که شروع آن را به قدرت رسیدن هیتلر در 1933 میلادی و شروع و پایان جنگ دوم جهانی و پیوستن کشورهایی چون ایتالیا، اتریش، ژاپن و کره جنوبی به جریان دموکراتیک شدن آغاز و تا پایان سال 1960 که ترکیه و یونان نیز از جمله کشورهایی بودند که گذر به دموکراسی را تجربه کردند.

موج سوم را حاصل یک توسعه سیاسی در کشورهای اروپای جنوبی میداند که طی پانزده سال از سال 1974 با سقوط نظام های پرتقال آغاز و در ادامه به اسپانیا و یونان و بیش از سی کشور دیگر کشیده شد که سرانجام با فروپاشی جماهیر شوروی و پیوستن 80 کشور کمونیستی به جریان دموکراتیک شدن پایان یافت. موج سوم دموکراسی که در آن کشورهای غير دموکراتيک اروپا، رژيم‌های کمونيستی بلوک شرق و بسياری از کشورهای آمريکای لاتين و آسيا به دموکراسی گذار کردند، گستره جغرافیایی بیشتری را در نوردید. در موج سوم دموکراسی، بسیاری از کشورهایی که گذار به دموکراسی را در موج دوم تجربه کرده بودند اما در اندک زمانی مجددا حکومت های اقتدارگرا حاکم شده بودند، توانستند در موج سوم به یک نظام لیبرال دموکراسی نزدیک شوند. به طور کلی در فرایند هر کدام از موج های دموکراسی، کشورهای تازه دموکراتیک شده موفق شدند در موج بعدی به یک ثبات پایدار دموکراتیک دست پیدا کنند. آلمان و ایتالیا دو نمونه از کشورهایی است که در موج اول دموکراسی به همراه کشورهای امریکا و فرانسه به جمع کشورهای تازه دموکرات پیوستند، اما با آغاز جنگ جهانی اول ثبات دموکراتیک آنها مورد تردید قرار گرفت.
هانتینگتون در کتاب خود، كشورهای دموكراتیك شده در این سه موج را عمدتا با 3 روش دموكراسی های تحمیلی مانند ژاپن و آلمان طی موج اول و دوم در قبل و بعد از جنگ جهانی دوم، دموكراسی الگوپذیر مانند کشور ترکیه طی موج دوم در اوخر سال 1940 میلادی و انقلاب های مستعمراتی معرفی می کند.
یکی از مهمترین بخش های کتاب «موج سوم دموکراسی»، بررسی فرایند گذار به دموكراسی در کشورهای مورد اشاره است. هانتینگتون سه دلیل: اقتصادی-اجتماعی، سیاسی-نظامی و سیاسی را در کنار چهار روش رسیدن به دموکراسی مورد بررسی قرار می دهد. وی در کتاب خود در خصوص موج اول دموکراسی، مسائل اقتصادی و اجتماعی را بزرگترین دلیل وقوع جنگ های استقلال طلبانه در امریکا می داند که ماحصل آن دموکراسی پویای امریکایی است، با روش سوم دموکراتیزه شدن که خیزش های انقلابی-استعماری می باشد. 
دکتر حسین بشیریه*، در قسمت ابتدایی کتاب خود با عنوان «گذار به دموکراسی»، به نقل از سیمور مارتین لیپست می نویسد: "در دموکراتیزاسیون و توسعۀ اقتصادی، رابطۀ نیرومندی وجود دارد و توسعه اقتصادی-اجتماعی پیش شرط استقرار دموکراسی است." موردی که هانتینگتون هم موج اول دموکراسی و مهمتر از آن ثبات و شکل گیری لیبرال دموکراسی را در پیوند با توسعه اقتصادی می داند.
در بخش دیگر کتاب، فرایندهای دموکراسی در کشورهای اسلامی مانند ترکیه مورد بررسی قرار گرفته است. ترکیه از کشورهای الگوپذیری می باشد که در نوع خود توانسته است به خوبی فرایند دموکراسی را از سال 1940 تا کنون ادامه دهد و به یک ثبات پایدار برسد. نکته مشابهی که در روند دموکراتیزاسیون ترکیه نیز مشهود است، توسعه اقتصادی این کشور است که توانسته به عنوان موفق ترین کشور اسلامی، الگوی نسبتا تکمیل شده ای را از دموکراسی در کشور خود پیاده کند. هانتینگتون علت تردید و نقد در دموکراسی پایدار و تکمیل شده ترکیه را چنین بیان میکند: "بر خلاف تمامی دنیا كه  قدرتمندترین مخالفان حكومت های اقتدارگرا، مخالفان دموكرات هستند، در كشورهای اسلامی قدرتمندترین مخالفان، بنیادگرایان هستند. وی در ادامه می افزاید: "بدین ترتیب در كشورهای اسلامی، لیبرالیسم و فضای باز سیاسی منجر به قدرت رسیدن جریان هایی می شود كه در دموكراتیك بودن آن ها شك وجود دارد". بشیریه نیز معتقد است که: "گسترش مذهب در کنار حکومتداری باعث جلوگیری از پیشرفت حکومت می‌شود و می‌خواهد هر چیزی را جایگزین مذهب کند، چرا که هیچ چیز به اندازه دین تاثیر ندارد".
در بخش های دیگر کتاب «موج سوم دموکراسی»، هانتینگتون دو روش دیگر گذار به دموکراسی را "فروپاشی و جابجایی" بر می شمارد. فروپاشی به عنوان روش دوم گذار به دموکراسی در موج سوم دموکراتیزاسیون کشورهای غیر دموکرات، توانست بیش از 80 کشور کمونیستی تحت نام جماهیر شوروی را به دموکراسی برساند. در برخی کشورها مجددا حکومت های اقتدارگرا حاکم شدند که در یک فرایند سیاسی به شکل جابجایی با هدف توسعه سیاسی توانستند به موقعیت ابتدایی بازگردند. 
در ادامه روند موج سوم دموکراسی، شاهد روش های دیگری در مورد کشورهایی هستیم که می تواند هر کدام از شکل ها و نوع تحقق دموکراسی را نشانمان دهد. عراق، افغانستان، لیبی، مصر، تونس، سوریه و ایران از جمله کشورهایی هستند که به باور بسیاری از تحلیلگران در زمره کشورهایی قرار دارند که شامل در موج سوم دموکراسی، از یک نظام غیر دموکراتیک، به یک نظام دموکراتیک تغییر خواهند یافت.
هر کدام از کشورهای مورد اشاره نیز با یک نوع و روش متفاوتی از دیگری در حال گذار به دموکراسی می باشند. عراق، افغانستان و لیبی از کشورهایی بودند که خیزش های انقلابی در دوران متفاوت حاکمان اقتدارگرا نتوانست فرایند دموکراسی را ایجاد و یا در صورت کورسوی امیدی آن را تقویت کند. سرنوشت ایشان با دخالت نظامی نیروهای خارجی مشخص گشت. مصر و تونس از مواردی هستند که در یک فرایند توسعه سیاسی موفق شدند تا نظام حاکم را خلع و در فرایند گذار به دموکراسی قرار بگیرند. البته اینکه چقدر کشورهای مورد بحث در رسیدن به یک دموکراسی پایدار موفق بوده اند نیز جای بحث فراوان دارد. سوریه نیز مانند لیبی هنوز نتوانسته است با خیزش انقلابی به هدف رضایت بخشی برسد. احتمال آن می رود که سرنوشت سوریه نیز مانند لیبی در حضور و مداخله نظامی خارجی گره خورده باشد.
در این میان و در بین کشورهای در حال تلاش برای رسیدن به یک حکومت دموکراتیک، ایران است که دچار فراز و فرودهای زیادی طی چند دهه اخیر خود شده است. عدم موفقیت در گذار به دموکراسی در انقلاب 1978 که به عنوان یکی از آخرین انقلاب های قرن بیستم یاد می شود، گمانه زنی های زیادی را در خصوص نارضایتی فراگیر در حال حاضر در ایران مطرح میکند. حسین بشیریه قرن بیست و یکم را قرن گذار قطعی جهان به دموکراسی و ظهور دموکراسی جهانی می‌داند و در مقاله‌ای تحت عنوان "نقش نخبگان در گذار به دموکراسی" چنین می‌گوید: " تجربه تاریخی نشان می‌دهد که در واقع گذار به دموکراسی صرفا از بالا اتفاق افتاده است یا از طریق تحمیل دموکراسی، و هرگاه طبقات پایین وارد عرصه سیاست شدند دست کم در آغاز کار نه به سوی دموکراسی بلکه بسوی استقرار نوعی استبداد انقلابی رفته‌اند."
بسیاری از تحلیلگران سیاسی در گذشته و حال بر این باور بودند و هستند که توسعه فضای سیاسی در ایران می تواند بهترین شکل گذار به دموکراسی در این کشور باشد. حالتی که در کشور مصر و تونس توانست موفقیت آمیز باشد. ایران نیز در برحه ای از زمان در اواسط دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد، میرفت تا با گشایش فضای باز سیاسی به چنین موقعیت و امکانی برسد تا تغییر در ساختار کلی نظام، از طریق جابجایی به صورت نرم و مخملی صورت بگیرد. فضای باز و اندک گفتمان سیاسی، نشریات، روزنامه ها از مولفه های مشابهی است که در کشور مصر و تونس وجود داشت. مواردی که با خواندن کتاب «موج سوم دموکراسی» به خوبی نشان دهنده این واقعیت است که برخی از چهره های طیف موسوم به دوم خرداد در سال های حضور در حاکمیت با طرح پروژه توسعه سیاسی با شعار اصلاح طلبی در حال اجرای دیکته های نوشته شده غرب برای وقوع انقلاب های مخملی بودند. تشکیل کارگاه های توسعه سیاسی، طرح اصلاح قانون مطبوعات، لایحه جرم سیاسی، صدور مجوزهای متعدد برای نشر روزنامه، نامه نگاری ها، استعفای دسته جمعی، تحصن، اعتصاب، روزه سیاسی، پروژه خروج از حاکمیت و... نمونه های روشنی از امید ایشان برای تحقق انقلاب مخملی در کشور بود که ره به جایی نبرد.
بشیریه اما در بخش پایانی کتاب خود « گذار به دموکراسی» می نویسد: "جریان اصلاحات سیاسی در ایران از همان آغاز (1376) با واکنش‌های ضد اصلاحی روبرو گردید. ضدیت با اصلاحات بطور مستقیم و غیر مستقیم مبتنی بر نظریه پردازی‌هایی که به شیوه رمانتیکی به تقدیس جنگ و خشونت می‌پردازد و با دموکراسی و جامعه مدنی و لیبرالیسم سر ستیز دارند. از دیدگاه چنین نظریه پردازانی ایدئولوژی بالاتر از هر قانونی است و نمی توان با ابزار قانون آرمان‌های ایدئولوژیک را محدود کرد. حتی خشونت بعنوان مقوله‌ای مهم در فلسفه سیاسی اسلام مورد تاکید قرار می‌گیرد."
- - - -
منابع:
* «موج سوم دموکراسی»، عنوان کتابی است به قلم ساموئل هانتینگتون، متخصص علوم سیاسی و استاد دانشگاه هاروارد که نظریه برخورد تمدن ها از سوی ایشان در مقابله جهان غرب با جهان اسلام، واکنش های زیادی را به دنبال داشت.
* «گذار به دموکراسی»، عنوان کتابی است به قلم دکتر حسین بشیریه، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران که پس از اخراج در سال 1378 به امریکا مهاجرت کرد و در حال حاضر در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه سیراکیوز نیویورک مشغول به تدریس است. 

۲۱ فروردین، ۱۳۹۱

دلیلی برای این دشمنی نمی یابم / سیروس ملکوتی


مصاحبه ام با سیروس ملکوتی که برای سایت چراغ آزادی انجام شد


سیروس ملکوتی رئیس و بنیانگذار سازمان هنرمندان بدون مرز است. او جزء یکی از صدها هنرمندی است که به دلیل شرایط سیاسی جامعه ناچار به ترک ایرن و مهاجرت به آلمان شد. بسیاری وی را به عنوان برنامه ساز و مجری برنامه های شبکه تیشک تی وی می شناسند. «چراغ آزادی» گفتگویی را انجام داده است با ایشان در خصوص رابطه دو کشور ایران و اسرائیل و کمپین تازه ای که در آن مردم دو کشور  پیام صلح و دوستی برای یکدیگر می فرستند.


ریشه دشمنی بین دو کشور ایران و اسرائیل از کجا آغاز شده است؟ و در حال حاضر چه مشکلاتی سد راه دوستی این دو کشور قرار دارد؟
اسرائیل به مثابه کشوری تازه تاسیس یافته، ریشه های دورنگر تاریخی نمیتواند با ایران داشته باشد، آنچه این ریشه های تاریخی را در طرح دوستی یا دشمنی به تعریف میکشاند مربوط به یهودیان ایران میباشد که جز موارد نادری در تاریخ، تجربه یک همزیستی مسالمت آمیز را برای ما به یادگار گذارده اند. اما پس از پیدایی دولت اسرائیل روابط دولتهای ایران با اسرائیل بسیار متغیر بوده است. دشمنی به مفهوم خود به انقلاب ۱۹۷۹ و روی کار آمدن جمهوری اسلامی باز میگردد که با اخراج اتباع اسرائیلی و قطع هرگونه روابط دیپلماتیک همراه بود. جمهوری اسلامی حتی روز مشخصی را به نام روز قدس بر علیه دولت اسرائیل پایه گذاری نمود و از اولین سالگرد تاسیس خود بدین روز رسمیت بخشید. این دشمنی در رابطه با استراتژی توسعه طلبی حمهوری اسلامی برای دست یازی مدیریت سیاسی-مذهبی  بر جهان عرب-اسلامی قابل درک میباشد. دفاع نظام جمهوری اسلامی از فلسطین اما مشروط به نیروهای اسلامی تابع خویش خلاصه میگردد و از این منظر دخالت جمهوری اسلامی در موضوع فلسطین نه تنها استقلال فلسطین را به همراه نیاورد، بلکه موجب انشقاق نیروهای درونی آنرا نیز فراهم آورد. امروز در سطح دیپلماتیک، نظام جمهوری اسلامی با نفی کامل دولت اسرائیل و دخالت در امور داخلی فلسطین و استفاده ابزاری از آن، جهت جبهه مبارزاتی خارج از مرزهای حقوقی خود، سیاست مداخله گرانه خود را تبیین مینماید. حضور نظامی ایدئولوژیک، همچون نظام جمهوری اسلامی مهمترین مانع در طرح روابط دیپلماتیک و حتی حل مسئله فلسطین است. برخلاف ادعای ظاهری نظام جمهوری اسلامی، هرگز منافع فلسطین و مردم آن در این مخاصمات مورد نظر نبوده و همواره تنش و نا سرانجام پذیری موضوع فلسطین، مشروعیتی به تظاهر و خواسته مدیریت حاکمان نظام جمهوری اسلامی در سیاست منطقه داده است.

کدام یک از دولت های ایران و اسرائیل، نقش بیشتری در این چرخه نفرت و دشمنی داشته اند و اصولا عناد بین دو کشور سیاسی است یا دینی؟
سرآغاز استقرار جمهوری اسلامی، همانگونه که در پاسخ به پرسش فوق مطرح نمودم نقطه عزیمت تظاهر این دشمنی بوده است. شاید بتوان سخنان عنان گسیخته و تکرار گفته های نئو نازی های آلمان و فاشیسم جهانی از حنجره فقر دانش دیپلماتیک احمدی نژاد را  نمونه بارز و آشکاری در دشمنی خواند. به عقیده من این دشمنی آمیخته ای از مذهب، بویژه مذهب سیاسی و ابزار سازی سیاسی میباشد. فرایند هستی نظام جمهوری اسلامی نشان داد که این نظام هر چند بر بنیاد مذهب، خود را آرایشی سیاسی داده اما سیاسی تر از آن است که ابزاری در دست مذهب گردد، بلکه بالعکس این مذهب است که وسیله ای برای بازگو کردن سیاست خودکامه و تجاوزگرانه نظام کردیده است.

ایرانیان به صورت تاریخی چه موضعی را در قبال یهودیان داشته اند؟ آیا تا به حال شاهد مسئله یهودی ستیزی در ایران بوده ایم؟
یهودیان از قدیمی ترین اقوام ایرانی هستند. اینکه قومی مهاجر بودند و یا یهودیت، مهاجری در این جغرافیا بود شاید ادراک گوناگونی را سبب شود. اما به مثابه قومی کهن در این سرزمین مانند دیگر اقوام ایرانی طی هزاره ها مجموعه ای از دوستی ها و ستیزها را تجربه نموده اند. به جز چند مورد استثنا در تاریخ ما ایرانیان در حافظه تاریخی خود چنین عناد و ستیزی را به یاد نمی آوریم. در تاریخ معاصر پس از قرارداد الجزیره که منجر به صلح میان ایران و عراق گردید، طبل دیپلماسی هیاهوی ضدیهودی بودن دولت ایران را پیش کشانید اما همه میدانیم که این یک هیاهوی سیاسی بوده و ایران برای منافع ملی خود نیاز به چنین صلحی با عراق میداشت. به عقیده من ما از چنین ستیزی هرگز برخوردار نبودیم.

سیاست محمدرضا شاه پهلوی در قبال مسأله فلسطین چه بوده و چه آثار مثبت و یا منفی داشته است؟
هر چند دیپلماسی زمان محمد رضا شاه گونه های متفاوتی را در هنگامه های گوناگون تاریخی به تعریف میکشاند، باید بپذیریم که اتخاذ سیاست در رابطه با اسرائیل در این دوره با منافع ملی ایران در منطقه و همچنین سیاست ناسیونالیسم مثبت گره خورده بود. نظام پهلوی از منظر ایدئولوژی مذهبی و یا هر ایدئولوژی دیگر دخالت خود را به تعریف نمیکشاند. حمایت ایران از فلسطین و مسئله اعراب هم بعدی منطقه ای داشت و هم درونی. حکومت آن زمان از تشکیل دولت فلسطین همراه با به رسمیت شناختن دولت اسرائیل حمایت مینمود، این بیان دیپلماتیک در سیاست خارجی آن حکومت بود.

با توجه به وضعیت ایران در منطقه، دشمنی با اسرائیل را چقدر در تقابل و یا در راستای منافع ملی ایرانیان می دانید؟
من دلیلی برای چنین دشمنی نمی توانم بیابم. جز حضور سلطه گرانه یک نظام فاشیستی مذهبی که با دلایل انسان ستیزانه خودش وارد جهان متمدن گردیده و تلاش دارد منافع مسلکی و گروهی خود را به نام منافع ملی به تعریف بکشاند. مردم ایران و سرزمین ایران هیچ منافعی در این ستیز و دشمنی ندارد و بدین دشمنی هم به هیچ وجهی باور نمیدارد.

تهدید حمله نظامی اسرائیل به تسلیحات هسته ای ایران را چقدر جدی ارزیابی می کنید و چه عواقبی می تواند داشته باشد؟
من در مواضع پیشینم در رابطه با جنگ بیان داشتم که بر بنیاد شواهد موجود جنگی را پیش روی نمیبینم. اما حمله نظامی بر تاسیسات هسته ای موضوع دیگریست که ضرورتا به گستره یک جنگ تمام عیار و کلاسیک منجر نخواهد شد. من چنین حمله ای را غیر ممکن نمیدانم، البته بستگی به بسیاری از مسائل دارد. من امیدوارم چنین اتفاقی رخ ندهد زیرا چنین اقدامی بی شک میتواند تاثیری در روابط تاریخی دو کشور بگذارد و بخشی از حافظه تاریخی دو ملت را برای خود اشغال نماید. هرچند که میدانم تحمل پذیری نظام جمهوری اسلامی با بمب اتمی برای بشریت غیر قابل پذیرش خواهد بود. عواقب چنین حمله ای هنوز بررسی نگردیده است.
نخست: معلوم نیست که این حملات نتیجه بخش باشند. یعنی کارایی نظامی چنین حملاتی برای ما مشخص نیست. ضمناً این حمله میتواند سویه های گوناگونی را همراه بیاورد. دخالت نیروی خارجی میتواند عاملی در خاموشی و دلسردی اراده ملی در مبارزه علیه این نظام گردد، یا میتواند انگیزه ای برای دخالت و مبارزه باشد.
دوم: نظام با پیامد چنین حادثه ای میتواند جام زهر را بنوشد و یا آنرا در حلق ملت خود بریزد و طبل ملی گرایی را برای حفظ منافع خود بکوبد. بنابراین هنوز معلوم نیست که حل معادلات پیش روی کدام سویه های انتظار را برآورده میکنند.

آیا اقداماتی از جمله کمپین دوستی ملت ایران با ملت اسرائیل، می تواند کمکی در کم کردن خطر جنگ داشته باشد؟ و به طور کلی چقدر فضای چنین فعالیت های مجازی می تواند تاثیری روی تصمیم سیاستمداران داشته باشد؟
من با هر کمپین دوستی میان مردم جهان موافقم بویژه در چنین شرایطی. مردم جهان تنها حامیان صلح و دوستی های حقیقی هستند، دولت ها اما وظایف دیگری برای خود قائلند.
ما در اسرائیل شاهد کمپین های دوستی متفاوتی هستیم که نشان از بلوغ مردم متمدن آن میدهد. مانند کمپین دوستی با ملت فلسطین، کمپین ضدجنگ. و به نظرم وجود این کمپین‌های انسانگرا و مترقی تا کنون توانسته اند تاثیر بسیار مثبتی بر اذهان جهانی بیافرینند. به نظر من اعتبار اسرائیل در قدرت نظامی آن خلاصه نمی‌شود، بلکه در وجود انسانهای صلح دوستش درک می‌شود. این کمپین ها اعتبار حقیقی کشور اسرائیل را نزد صلح جویان جهانی فراهم آوردند. خوشبختانه من به سبب کارم و سازمانی که بنیادش نموده بودم یعنی «هنرمندان بدون مرز»، با بسیاری از صلح جویان اسرائیلی و روشنفکران و هنرمندان آن آشنا هستم. در سال ۲۰۰۴ گزارشی در مجله سازمان هنرمندان بدون مرز چاپ گردید که نشان از مبارزه بی دریغ صلح جویان اسرائیل مینمود. برگزاری نمایشگاه نقاشی از آثار سربازانی که امتناع نمودند به روی مردم فلسطین اسلحه های خود را نشانه بگیرند، این مقاومت بلوغ انسانی نسلی را نشان میدهد که با اتکا بر آن میتوان جهان بهتری را آرایش داد.

به نظر شما مسئله فلسطین از منافع ملی ایرانیان است و باید به عنوان یک پیش شرط گفتگو و صلح با اسرائیل مطرح شود؟ آیا این دوستی و تلاش برای صلح، در تقابل با منافع فلسطینیان خواهد بود؟
مسئله فلسطین و اسرائیل روان جهان را آزرده است. سالهاست که جهان شاهد جدالیست که ذهنیت صلح جویان را به خود مشغول داشته، این موضوع جدا از منافع مردمی که مستقیم با آن مواجه هستند، سالهاست به یک معضل جهانی تبدیل گردیده است. دست‌های تنش خواه جهانی برای توفق سیاستهای خود در منطقه، پایان چنین جنگی را نمی‌خواهند، این جدال منابع دخالت و  ثروت بسیاریست. اما بی شک نمیتواند موضوع اصلی و تعیین کننده ایران در طرح روابط دیپلماتیکش با اسرائیل یا فلسطین باشد. از آن جایی که نظام مستقر در ایران نماینده منافع ملی ایرانیان نیست، نمیتواند سیاست خود را بدین نام یعنی منافع ملی معرفی نماید. به نظرم منافع مردم فلسطین در طرح دشمنی با اسرائیل بدست نمی آید، بلکه بالعکس در هم آمیختگی و همزیستی بهترین وسیله برای صلح در منطقه خواهد بود.