۰۳ بهمن، ۱۳۹۰

تولدت مبارک ندا..



دیشب خواب دیدم روی کفّ خیابان دراز کشیده ای
چشم‌هایت را در حدقه می‌‌چرخانی ... و... می‌ چرخانی ... و می‌‌چرخانی
ولی‌ به بالا خیره نمی‌مانی
آرام ... خیلی‌ آرام ... چشم‌هایت را می‌بندی
دست‌هایت را که دو طرف سر ت گذشته بودی میگذاری روی سینه ات و بلند می‌‌شوی
یکی‌ ضجه زد : ندا جان نترس ... دخترم نترس...
تو آرام گفتی‌ : نمی‌‌ترسم ... شما هم نترسید
بعد یکباره هزار تکّه شدی ... هزاران هزار تکّه
و هر تکه ات خودش را جا داد در قلبِ ما ...
در قلبِ همه ی آنهایی که مرگ را با چشمانِ تو دیده بودند
انگار همه ی ما شدیم ندا

چقدر دوست دارم پیراهن خونین تو را دامنِ پر لکه‌ای کنم بر تن‌ِ کسی‌ که بی‌ هوا ، هوای سینه ی تو را درید
چقدر دوست دارم از مادرت بپرسم زاد روزِ فرزندی را که دیگر نداری ، چطور جشن میگیری؟؟
چقدر دوست دارم جایِ خالیت را در آغوش بگیرم و بگویم تو نترسیدی ... ما هم نمی‌‌ترسیم
چقدر دوست دارم رو به تمامِ تفنگ‌هایِ دنیا بایستم و فریاد بزنم
امروز ، روزِ تولد ندا ، روزِ تولدِ همه ی ماست
راستی‌ .... اگر این بهمن اینجا بودی ... چند ساله می‌‌شدی؟

نیکی‌ فیروزکوهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر