۰۷ آذر، ۱۳۹۱

رفتن و رسیدن و تازه شدن



- زمان دارد می‌گذرد و فکر می‌کنم از گیجی روزهای اول در آمدم، و البته اگر نبود کمک و لطف مهربانان ِ اینجا، چه بسی هنوز در خلسه بودم. میروم خرید، سوار اتوبوس می‌شوم. چند کلمه‌ای از سر سلام و تشکر هم‌کلام عابران کوچه‌های پائیزی ِ شهر می‌شوم. گویی عضله‌های صورتم دارد فرم عوض می‌کند. دیگر از آن ابروهای هشتی و پیشانی چین افتاده و چشم‌های ریز شده‌ی خیره به مانیتور خبری نیست و جایشان را چشمان برق افتاده و لبخندهای گاه و بی‌گاه بین مسافران اتوبوس و مشتریان فروشگاه و هزاران سوالِ در حال رژه در مغزش گرفته است. انگار تازه متولد شدم. به سان کودکی که شوق دویدن دارد، آرزوی شنیده شدن دارد. کودکی که دنیا را از دریچه خوشبختی به نظاره نشسته است و همچنان فکر می‌کند پشت دریاها شهری است که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است و دوست ندارد فکر کند که این دریا طوفان دارد و گرداب و موج ِ آرام آن، ناخدای ماهر نمی‌سازد.

- سبک زندگی‌ام دارد به شکل سابق برمی‌گردد. فرم روزهای ایران. خواب ِ زود ِ شبانه همراه با چشمک ستاره‌هایی که تو هفت آسمانش هم یکی از آن ما نیست و بیدارباش سر صبح با طلوع خورشید که موذیانه سعی می‌کند خودش را از لابه لای پرده و پنجره به مردمک ِ چشمانم برساند. لذت خوردن صبحانه در صبح و شام برای شب. مدت‌ها بود لذت ِ طعم غذاها را در سر وقتش از دست داده بودم. دور باد مُرده‌گی، رخوت ِ تن و فکر، خلسه و بی‌کاری، بی‌عاری

- هنوز اتفاق خاصی نیفتاده. تنها بالا و پائین شهر را گز می‌کنم. لحظه‌هایی که گاه پُر می‌شوم از امید و گاه تا آستانه سقوط از لب ِ پرتگاه ِ خود ساخته در ذهنم پیش می‌روم و یک آن دستی نامرئی می‌کِشَدَم بیرون و صدایی که می‌گوید: اشکان، رشته مشوش ِ ذهنم را پاره می‌کند. مثل تخته پاره روی موج. مثل پَر پرنده‌ای روی باد. با موج ِ آب و نسیم و باد، پَر می‌گیرم و به عرش میرسم و گاه زیر ِ موج و تندبادش نفسم به شماره می‌افتد. سیر می‌کنم جایی میان ِ بالا و پائین ِ زندگی. بین بود و نبودِ گُنگ و ناپیدا.

- بی‌صبرانه، متوهمانه، خودخواهانه، عبث و بیهوده، دور و از دست رفته، منتظرم برگردد..!

۲۵ آبان، ۱۳۹۱

همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم


فرودگاه آتاتورک، ساعت هشت و نیم صبح:
حدود صد نفر آدم داغون، ایرانی و افغان و عراقی و مصری و سوری و سومالی و جاهای دیگه دنیا، که هر مسافر و عابر دیگه ای، از سر و روی تک تکمون می تونست حدس بزنه که کی هستیم و چی هستیم، با چهره های نگران و ذهن ِ پُر از سوال ِ بی جواب، چشم تو چشم هم دوختیم تا آخرین ساعات زندگی چندین سال و ماه و روز تموم بشه و برسیم جایی که قراره کلنگ زندگی تازه رو تو خاکش بکوبیم!

آدم هایی بودیم با وضعیت وخیم جسمی و روحی-روانی. سوری ِ گلوله خوره. افغان ِ چاقو خورده. عراقی شلاق خورده. ایرانی ِ ...!. زنی چهل و اندی ساله، که شبیه پیرزنی هفتاد ساله بود. از ساعت 3 صبح که فرودگاه بودم، رو یه نیم کت با یه ساک دستی کوچیک، تک و تنها نشسته بود و اشک میریخت تا خود شیکاگو. اونورتر، زنی پای رفتن، پایی که دیگه پا و نا نداشت برای رفتن، برای دوباره شروع کردن، داشت التماس شوهرش رو میکرد که دیگه نمیتونه از صفر شروع کنه. میخواست بمونند همین ترکیه. همه مدت داشت بدبختی شش سال آوارگی و آزگار بودنش رو تعریف می کرد. اینکه بچه سه ساله اش تازه همبازی پیدا کرده بود. یه آقایی بود بهش وحی شده بود که ماموران وزارت اطلاعات ایران، همین دور و برا همیشه میگردن، پناهجوها رو میگیرن و میندازن تو گونی و برشون میگردونند ایران. یه خانواده مسیحی بودند، خانم ِ  همه مدت داشت با همه خاندانشون خدافظی می کرد. سفارش میگرفت و سفارش میکرد. آخرین نفر رو مامان جون صدا می کرد، گفت عزیزم نگران نباش. سال دیگه همین موقع ها، به محض اینکه گرین کارت رو بگیریم، برای نوروز برمیگردیم پیشتون. یه خانمی بود با دوتا پسربچه سیزده و چهارده ساله. همه مدت داشت به همه میگفت داریم میریم همونجا که کاکتوس داره اندازه شترمرغ. آقایی بود شدیدا فعال سیاسی. سابقه اش رو پرسیدم، گفت احمد باطبی تو اد لیست فیس بوکم هست! بیست ثانیه بیشتر کنارش نبودم. آقای دیگه ای بود شدیدا ایرانی. فروهر گردنش بود با یه مچ بند سبز دستش. هر دختر و زن مسافر خارجی که رد میشد میگفت: بُکُنمت! یه پسر افغان بود که اتفاقا مدیکال همکلاس بودیم، بهش گفت نگو یهو همه مون رو نگه میدارن ترکیه دوباره! آقاهه برگشت گفت زبون منو که نمیفهمند. اینها رو فقط باید کَرد! به شدت غلیظ. هر آن فکر میکردم از شدت شهوت ممکنه حمله کنه به کسی تجاوز کنه. آهان، همین پسر افغان کلا 180 دلار پول تو جیبش بود داشت میرفت امریکا. داشت میرفت نیوجرزی. گفت از شانس ما سیل اومد خرابه شد اون شهر. فردا به ما میگن برید درستش کنید. یه خانم ِ دیگه بود موهای هفت رنگ. تی شرت کوتاه تا بالای بند ناف با یه پوتین تا بالای زانو، که آقا پسر بهایی که مثل بلبل با مسافرای دیگه و یا سایرین انگلیسی صحبت میکرد رو کونی خطاب میکرد که داره پُز زبان بلد بودنش رو میده. حالا اینها خانواده ای بودند به شدت با اخلاق و مودب. آهان، همون آقاهه که میخواست ترتیب همه زنها و دخترهایی که میدید رو بده، میگفت من نمی دونم امریکا این عرب های وحشی رو چرا راه میده؟ بعد یه جا هم برگشت به پسر افغان گفت تو دیگه داری کجا میری. ایران که برای شما امریکاست. چند تا خانواده مسیحی و بهایی بودند به شدت محترم. خانواده عرب هایی هم که بودند بسیار خوب و محترم بودند. رفتار و فرهنگی که اصلا جهان سومی نبود.
همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم.  


۱۴ آبان، ۱۳۹۱

تنها با گل‌ها / گويم غم‌ها را


- شمارش معکوس روزهای آخر ترکیه شروع شده. نمی‌دونم هشت روز دیگه این ساعت کجای این عالم هستی بین زمین و آسمان دارم از پنجره کوچک هواپیما ابر و خورشید و ستارگان آسمان رو نگاه می‌کنم و به فاصله‌ای که هر ثانیه دور.. دور..دورتر میشم از ایران فکر می‌کنم. راستش در این بیست ماه و اندی روز که ایران نبودم، کمتر پیش آمد احساس غربت کنم و غریبی فکر و ذهنم رو به تله بندازه. ولی حالا این چند روزه، پای رفتن، وقت چمدان بستن، یک حس ناشناخته و عجیبی مثل بختک به جونم افتاده که هر بار نفسم رو بند میاره. غم سنگینی به دلم نشسته. شبیه نگاه آخر و التماس با تار و پود و بند بند وجودت به آدمی که دوستش داشتی و گویی داری به خاکش می‌سپاری. ایران داره برای نمی‌دونم تا کی از نگاهم دور میشه و من اینجا بس دلم تنگ است.

- چمدون‌ها رو بستم. سه‌شنبه شب میرم آدنا پیش ساقی و مهران و بچه‌ها. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود شب آخری که ایران بودم، رفتم پیششون و به عبارتی ساقی راهم انداخت. حالا روزگار چرخید و دوباره هزاران کیلومتر اینورتر از آن روز، میرم که دو-سه روز آخر ترکیه رو هم اونجا باشم تا دوباره خونه ساقی اینا سکوی پرتاب به سرزمین گم و ناشناخته دیگه‌ای باشه. چه حکایت غریبی شده. سرنوشت‌ها چه گنگ و تلخ بازیچه روزگار شدند و هر گوشه این جغرافیای لعنتی دارد رد و خاطره‌ای از رفتن‌ها و گذشتن‌ها به خود ثبت می‌کند. دو سال پیش روز خداحافظی در ایران.. دو سال بعد روز خداحافظی در ترکیه.. کجای این کره خاکی قرار است روزی آرام بگیریم، نمی‌دانم..؛

- داشتم به این فکر می‌کردم چقدر حس خوب و دوست داشتنی‌ای هستش حضور دوست و همراه و رفیقی تو زندگی آدم. اینکه کسی منتظر آدم باشه، یا وقت سفر تا پای قطار و اتوبوس همراهی‌ات کنه. بیرون اومدن از ایران برام خیلی تلخ بود. آژانس یه کوله پشتی رو با یه مقدار پول آورد سر آدرس و بدون دیدن کسی گذاشتم و اومدم. دوست نداشتم و نمی‌خواستم باور کنم دارم میرم. تمام راه اشکم بند نمیومد. رسیدم ترکیه هم هیشکی منتظر نبود. کسی نبود حتی یک تلفن ساده بزنه که فلانی رسیدی؟ مرز و رد کردی؟ هیشکی منتظر نبود. حالا همون حس و همون بی کسی چند روز دیگه یه جایی دیگه تکرار میشه با این تفاوت که مطمئنم بسیار تلخ و غریب‌تر اتفاق خواهد افتاد. آدم احساس اضافی بودن بهش دست میده. احساس اینکه بود و نبودت فرقی نداره برای کسی و تنها یه لاشه ِ جاندار ِ دو پا هستی. تلخ تر وقتی میشه که تا حالا فکر می‌کردی کاری که می‌کنی و اتفاقاتی که برات افتاده، ممکنه گوشه چشم کسی رو بگیره و دیده بشی. ممکنه تو نظر کسی اینطور دیده بشی که سرنوشتت ناخواسته به دست آدم‌هایی بازی خورده و شدی آواره کوی و برزن و سرزمین‌های دیگه. ولی زهی خیال باطل.. پتک واقعیت می‌خوره فرق سر آدم و وقتی سرت رو بالا می‌گیری می‌بینی از ماست که برماست..؛  



۰۷ آبان، ۱۳۹۱

مسئولیت فردی - جامعه آرمانی



آیا تا به حال سعی در شناخت رفتار فردی و اجتماعی خود در مواجه با پدیده‌های اطرفتان داشته‌اید؟ آیا تلاش کرده‌اید تا به ابتدایی‌ترین شناخت روحیات و رفتار خود در برخورد با آدم‌های محیط زندگی‌تان پی ببرید؟

برای روشن‌تر شدن سوال مثالی می‌زنم. فرض کنید در دوران دانشجویی با دوستی دیگر هم اتاق هستید. به طور عادی، قوانینی نانوشته و یا حتی قوانین داخلی خوابگاه و یا سایر موارد پذیرفته شده بین دو هم اتاقی حکم‌فرما می‌شود. وظایفی متوجه هر کدام از دو طرف می‌شود. نظافت فردی و بهداشت عمومی، رعایت ساعات خواب و عدم ایجاد صدای مزاحم و موارد موافقت شده دیگر. بعد از چندی و یا از همان روزهای ابتدایی شما متوجه مواردی تخطی از قوانین توافق شده قبلی از سوی هم اتاقی‌تان می‌شوید. یا بگذارید مثالی دیگر بزنم که شاید بخش دوم و پایانی نوشته‌ام مرتبط با این موضوع باشد. فرض بگیرید هم اتاقی شما به بیماری ساده‌ای مثل سرماخورده‌گی مبتلا می‌شود. مراقبت‌های پزشکی و رعایت اصول ایمنی برای جلوگیری از انتقال بیماری به شما یا سایرین را انجام نمی‌دهد. چه رفتار و واکنشی از خود نشان می‌دهید؟ نقش خود را در این موقعیت چه می‌دانید و فکر می‌کنید آیا این موضوع علیرغم بی تفاوتی و داشتن جنبه عمدتا شخصی برای طرف مقابل که به فردی غیرمسئول و بی انضباط می‌ماند، تا چه اندازه شما را مسئول می‌کند و آیا اساسا وظیفه‌ای را متوجه شما می‌کند؟

این نوشته به چگونگی واکنش و رفتار من در مواجهه با این دسته از افراد اشاره دارد که همواره در بُعدی فراگیر که آن را «جامعه» و «مسئولیت فردی» می‌دانم فرض می‌گیرم. امیدوارم این نوشته خوانده شود و تجربیات شما را هم بدانم.
حتمن تجربه‌های مشابهی در برخورد با برخی از موارد بالا که به طور مثال آوردم داشته‌اید. به باور من، علیرغم اشتراکات رفتاری بسیار زیاد انسان‌ها با یکدیگر، بتوان تمام آدمیان را در دو وجه مشترک عمده تقسیم کرد. وجه اول، «انسان خاکی» هستند، با تمام نیازهای زیست محیطی و غریزی شان. می‌خورند، می‌نوشند، تولید مثل می‌کنند، نفس می‌کشند و فردیت خود و آن‌هایی که به او نزدیک هستند را دوست دارند. به قول مولانا: خور و خواب و خشم و شهوت! وجه دوم، رفتاری است که شکل و نوع زندگی اجتماعی آدم‌ها در مواجه با مسائل پیرامون‌شان به آن‌ها می‌بخشد. موقعیت اجتماعی، شغل، مقام، سواد، ثروت تحصیلات و بسیاری از پدیده‌هایی که در ذات بشر وجود ندارند، اکتسابی است و نه غریزی. جایی که وجه دوم آدمی در پیوند با زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد و بشر ناگزیر از پذیرفتن آن است. مرحله‌ای که به باور من، تعریف زندگی اجتماعی و مسئولیت های فردی شکل می‌گیرد.

برای من، همواره داشتن مسئولیت فردی به عنوان اصلی‌ترین راهکار برون رفت از مشکلات اجتماعی مد نظر بوده است. اساسا نمی‌توانم مشکلات موجود در سبکی از زندگی اجتماعی غیر نرمال را به صورت کلی و عمده متوجه دولت بدانم. سیستم ناقص قوانین وضع شده دولت‌ها و تضاد آن با جامعه نرمال فرضی را نمی‌توان به عنوان عامل اخلال و بی نظمی در نظر گرفت. معتقدم «مسئولیت فردی» فراتر از قانون و نظم تعریف شده دولتی در زندگی روزمره مردم جریان دارد و عدم توجه و فرار از بار مسئولیت آن، منجر به هدف‌گیری و تخریب زیرساخت‌های اساسی جامعه و فرهنگ عمومی می‌شود.

برحسب همین تعریف، بیشتر از آنکه انتظار اصلاح هم اتاقی‌ام را داشته باشم و یا نسبت به عدم مراقب‌های پزشکی در انتقال بیماری به خود و سایرین بی تفاوت باشم، احساس مسئولیت می‌کنم. نادیده گرفتن ناهنجاری موجود در جامعه به بسط و گسترش آن دامن می‌زند. بی تفاوتی آدم‌ها نسبت به مسائل به ظاهر غیرمرتبط با خود به عادتی زشت و ناپسند تبدیل می‌شود و عرصه را برای پیشرفت سایر خطاها باز می‌گذارد. عدم مراقبت من از هم اتاقی‌ام، اولین آسیبش متوجه من خواهد شد و به طور قطع منجر به آلوده شدن من به ویروس سرماخوردگی می‌شود. عدم رعایت بهداشت عمومی از سوی هم وی و نادیده گرفتن آن از سوی من به عنوان یکی از وظایف انجام نشده از طرف او و بی تفاوت بودنم، منجر به شکل‌گیری مشکلات زیست محیطی می‌شود که امنیت و سلامت من را هم به خطر می‌اندازد. شاید اینگونه به نظر برسد که جبران و رفع موارد خطای افراد محیط زندگی‌مان به عادتی برای سوءاستفاده تبدیل شود. اما اینگونه نیست. شما برای نگهداری و مراقبت از سلامت و روان خود مسئولیت دارید، حتی اگر این مسئولیت گره در رفع تکالیف فردی باشد که با آن به صورت مشترک زندگی می‌کنید. توجه به ناهنجاری‌ها به مرور زمان باعث رفع و اصلاح آن می‌شود. این ما هستیم که نباید طعمه حریق و بی‌مسئولیتی فرد و افرادی شویم که کوچکترین توجهی به پیرامون خود ندارند و امنیت و آسایش سایرین برایشان اولویت نیست.

مسئولیت و توجه ما، هرچند پر هزینه و زمان‌بر، دیر یا زود بار مسئولیت فردی یا حقوقی را متوجه ایشان می‌کند و آن‌جاست که می‌توان انتظار جامعه‌ای آرمانی را داشت که مسئولیت فردی من و ما، به عادتی فراگیر و امری مدرن و پسندیده بدل می‌گردد که متعاقب آن منجر به ماده قانونی - حقوقی مندرج و نوشته شده دولتی می‌شود.

۰۲ آبان، ۱۳۹۱

ایران، وجه‌المصالحه مناظره اوباما و رامنی


دیشب سومین و آخرین مناظره انتخابانی اوباما و رامنی بود. مثل دو مناظره قبل، بسیاری از کاربران ایرانی در صفحات مجازی، در دو جبهه موافق و مخالف قرار داشتند و صحبت‌های اوباما و رامنی را توئیت می کردند. فارغ از شور و هیجانی که در بین کاربران قلیان می‌کرد، چند نکته عجیب را دیدم که فکر کردم اشاره به آن ها بد نباشد.

- محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه فقید ایران، سال‌ها پیش جمله‌ای را خطاب به مخالفان خود گفته بود به این مضمون: "نگذارید ایران وجه المصالحه کشورهای غربی شود". تنها سی و اندی سال از آن حرف گذشته است که در مناظره شب گذشته در مورد سیاست خارجی ایالات متحده، خاورمیانه به عنوان محور اصلی گفتگوها و ایران به عنوان جدی‌ترین خطر برای امنیت امریکا مورد اشاره قرار گرفت. اوباما با ادبیات و شگرد خود ایران را مورد سرزنش قرار می‌داد و رامنی به عنوان کاندیدای جمهوری‌خواه و چهره رادیکال، سربسته و غیرمعقول با پیش کشیدن گزینه نظامی به عنوان آخرین راه‌حل مسئله هسته‌ای ایران، سخن می‌گفت. ناگفته نماند که اوباما نیز بارها به گزینه نظامی برای هدف قراردادن تاسیسات اتمی جمهوری اسلامی، به عنوان یکی از گزینه‌های روی میز اشاره کرده است و همچنان از آن به عنوان راه‌حل نهایی و عملیات پیشگیرانه سخن می‌گوید. هر دو کاندیدا به عدم اجازه دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی اشتراک نظر دارند. حتی در راه‌حل نهایی.

- معقول سخن گفتن اوباما در این چهار سال به نظرم باعث شده تا یک فضای "ادب مرد به ز دولت اوست" به وجود بیاد که بسیار مورد توجه مخالفان رامنی قرار گرفته است و از آن به عنوان یک اهرم فشار علیه رامنی استفاده می‌کنند. در صورتی که معقول بودن اوباما را نمی‌توان به عنوان یک امتیاز و دلیل برتری وی در مقابل رامنی برای وی مورد نظر گرفت. سخت‌ترین روزهای سیاسی جمهوری اسلامی در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما اتفاق افتاده است. فراگیرترین شکل تحریم‌های اقتصادی در تاریخ ایالات متحده در همین چهارسال ریاست جمهوری اوباما مورد اجرا قرار گرفته است. بسیار جدی و مصمم رهبران ایران را در مورد نقض حقوق‌بشر و ماجراجویی‌های اتمی مورد خطاب قرار داده و بسیار مصمم است که هرگز اجازه نخواهد داد ایران به حاکمیت جمهوری اسلامی به بمب اتم دست یابد. اتخاذ سیاست دولت اوباما است که ارزش پول ایران را به بیش از هشتاد درصد کاهش داده و ایران را در آستانه فروپاشی اقتصاد قرار داده است. رفتار معقول و سنجیده اوباما است که به منزوی شدن جمهوری اسلامی در جهان کمک کرده است و این دقیقا چیزی است که مورد نیاز اپوزیسیون مخالف حاکمیت جمهوری اسلامی است.

- این که در رفتار و سیاست رامنی، به عنوان چهره افراطی و دست راستی حزب جمهوری خواهان امریکا، ردی از هرگونه گفتگو  و اتخاذ روش دیپلماسی با دولت‌هایی مانند جمهوری اسلامی دیده نمی‌شود، اصلا نمی‌تواند در چنین شرایطی که سیاست اوباما جمهوری اسلامی را لای گاز انبر قرار داده است مورد قبول باشد. چنین سیاستی اشتباه محض است. ادامه سیاست اوباما و کمک و مشاوره اپوزیسیون جمهوری اسلامی به وی در آسیب شناسی شکل تحریم‌ها و رفع نواقص آن، بهترین شکل و روشی است که می‌شود فرادی بهتری را برای ایران متصور شد. در مورد جنبش سبز نیز اوباما اشتباه نکرد. اگر کمی فضای آن روزها را به یاد بیاوریم و موضع صریح رهبران جنبش سبز در مورد دخالت کشورهای خارجی در امور داخلی را نگاه بیندازیم، اگر به فعالیت‌های لابی‌های رژیم در کشورهای غربی و امریکا و رسانه هاشان برای عدم هرگونه دخالت امریکا در جنبش سبز را یادمان بیایید، خواهیم دید که انتظاری بش از این از اوباما نمی‌رفت.

- نکته مورد اشاره من، واکنش‌های هیجانی کاربران ایرانی و به استهزاء گرفتن سخنان رامنی و بولد کردن سوتی‌های وی بدون کوچکترین توجه‌ای به ماهیت سخنان اوباما است که البته بسیاری از این شکل برخوردها تنها متوجه بخشی از کاربران بود که با تعلق فکری این دوستان به اندیشه چپ و ضد امپریالیستی، خیلی جای تعجبی باقی نمی‌گذارد. با نگاه صفر و صد ایشان و ثبت توئیت در کثری از ثانیه، انتظاری از تحلیل محتوا نیست. برخورد پوپولیستی و مچ‌گیری تنها مشخصه‌های رفتاری این عزیزان بود. مقایسه رامنی با احمدی نژاد از خنده‌ دارترین‌های این دست از واکنش ها است تا بی سواد خواندن وی به خاطر آنکه "جنبش سبز" را انقلاب سبز عنوان کرده است. دیگر از دیدن اوباما به شکل میرحسین موسوی می‌گذرم که مرغ پخته به خنده میافتد.

- جایی در بین بحث و استدلال‌های این دست از رفقای ضدامپریالیست دیدم که صحبت از انتخاب اوباما به عنوان بد، به جای رامنی به عنوان بدتر پیش کشیده شده است. امیدوارم این دسته از دوستان حداقل برای این استدلال اشتباه خودشان اندکی تحقیق و مطالعه کنند و ببینند که در قاموس فکری خود که با حمایت از اوباما قصد دارند از روی کارآمدن بدتر جلوگیری کنند، چه راهی را هموار می‌کنند. پیشنهاد می‌کنم کتاب "مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری - هانا آرنت" را بخوانند.
چلیاوی هم در مقاله‌ای با عنوان "بد و بدتر" اتخاذ چنین سیاستی را مورد کنکاش قرار داده و با ریشه‌یابی نواقص چنین تصمیمی می‌نویسد: "بد، اما بد است و انتخاب‌گر با انتخاب بد به مطلوب خود نزدیک نمی‌شود، بلکه ممکن است کمک کند تا بد به جای بدتر در موقعیت مسلط بنشیند؛ در حالی که تفاوت میان بد و بدتر ناشی از همین موقعیت غالب و مغلوب آنها است. بد در مسیر خوب نیست، علیه آن است. بد در مسیر بدتر است و فقط به دلیل موقعیت مغلوب خود در مواجهه با بدتر است که مشابهتی ناروا با خوب می‌یابد که ذاتاٌ مبارز ِدائمی با بدی‌ است".

خواندنش را توصیه می‌کنم.

۳۰ مهر، ۱۳۹۱

تنهایی شاید یه راهه


هاه.. چقدر سخته دوباره نوشتن از روزهایم! خیلی وقت بود اینجا چیزی از روزمرگی‌هام ننوشته بودم. دوباره برگشتم سر همین خونه ساکت و سوت و کور. راست میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمی‌شه. البته برای من خونه عمه‌ام هم مثل خونه خودمون بود. شلوغ می کردیم شوهر عمه ِ یه گوشی می‌پیچوند ازمون. خونه دایی که بدتر. سال‌ها فوبیای رفتن خونه شون رو داشتم. هنوز یادمه روزی که جلو در خونه داشتم با یه اسباب‌بازی کامیون پلاستیکی بازی می‌کردم، که دایی با پیکان کرم رنگ پلاک شیراز اومد. تا پیاده شد یه چک افسری زد تو گوشم و گفت از بس مادرت رو اذیت کردی که مُرد. من؟ مُرد؟ همه‌اش شش سالم بود. اولین بار بود شاید واژه مُردن رو می‌شنیدم تو زندگیم. تهی از معنا و مفهوم و اینکه اصلا کارکردش چی هست؟ بعدش رو هم یادم نمیاد اصلا چه واکنشی داشتم. ولی تا سال‌ها فکر می‌کردم من مادرم رو کشتم. بگذریم... .
داشتم چی می‌گفتم، رسیدم به کجا. آهان، فیس بوک رو برای مدت نامشخصی بستم. شاید برای همیشه. دیگه انگیزه و توانی نداشتم برای موندن تو اون فضا. به قول دوستمون؛ کارم شده بود مداحی و گریه گرفتن از این و اون یه عده هم کلثوم و زینب و رقیه جمع می‌شدند صحرای کربلا راه می‌نداختیم دور هم. جدا تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم. یعنی فکرش رو نمی‌کردم تو نگاه مخاطب و خواننده، صحبت از دلتنگی و غم و ناراحتی، چنین تعبیری داشته باشه. تازه بار بی‌مسئولیتی رو هم متوجه‌ات کنه. خلاصه ولش کردم به امان خدا و اومدم همین جا. فکر می‌کنم همین نداشتن مخاطب مستقیم و لایو نبودن روزمرگی‌ها؛ بتونه قضاوت آدم‌ها رو ازم دور کنه. نمی‌دونم. امیدوارم حداقل. برای خودمم خوبه. باید سعی کنم به جای بیرون ریختن غم و رنج‌های گاه و بی‌گاه؛ فکری براشون کنم. روزها و ماه‌های آینده که سیلی از مشکلات سرازیر میشه سمتم و از حالا داره انتظارم رو میکشه، قطعا وضعیت رو از اینی که هست وخیم‌تر میکنه و اگر قرار بود به همین شیوه ادامه می‌دادم، خدا میدونه چی پیش میومد و چی برداشت میشد دیگه. شاید اینجا نوشتن مثل سابق بتونه التیام بخش باشه. باید سعی کنم به اینجا مثل یه گوش شنوای خوب و بدون غُر بهش نگاه کنم که نه خسته میشه، نه قضاوت میکنه و نه من ازش انتظاری دارم.

اینجا رو دوست دارم. می‌تونم هر گوشه‌اش رو مثل فضای یک اتاق در نظر بگیرم و هر طور که دوست دارم دکورش کنم. یه تخت برای خواب، گوشه اتاق سمت پنجره و قالیچه‌ای پهن وسط اتاق. یه میز تحریر با یه چراغ رومیزی از این خوشگل‌ها. یه قفسه چوبی برای کتاب‌خونه که وسط اتاق میخ شده باشه رو دیوار. چند تا تابلو طرح کوبیسم جاهای مختلف دیوار و یه پنجره و پرده و دیوارهای کاغذ شده و یه نور ملایم، ترجیحا آبی و به قول شاهین نجفی: یه اتاق به وسعت یک مستراح / یه خلو یه خلاء خلسه فکر خدا. کمی سنتی‌اش کنم و یه گرامافون هم اون یکی گوشه خالی اتاق بذارم. حالا موزیک چی دوست دارید گوش کنیم؟ این متن رو که می‌نویسم، دارم این شاهکار جان ویلیامز، فهرست شیندلر رو گوش میدم. بدجنسی کردم، خودم گوش کردم و نوشتم و حس خوبی داد بهم. حالا شما پست رو تو سکوت خوندی و رسیدی آخر می‌بینی با موزیک هم میشه خوند و نوشت. حالا لینک رو پلی‌کن و یه بار دیگه متن رو بخون.     

۱۳ مهر، ۱۳۹۱

آنکه از گرانی و تحریم می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است


بسیاری از ایرانیان داخل و خارج کشور، تصور درست و تحلیلی از شرایط اقتصادی پیش‌روی ایران ندارند. به قول برتولت برشت:‌ "آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است". تراژدی را به کمدی تبدیل می‌کنیم. از تجاوز در زندان‌ها، طنز می‌سازیم. از بطری نوشابه و کهریزک طنز می‌سازیم. از گرانی و کمیاب شدن مرغ طنز می‌سازیم. از گشت‌ارشاد طنز می‌سازیم. گرانی ارز و سکه به سرگرمی خنده‌داری تبدیل شده.. این‌روزها همه می‌خندیم. به هم و با هم می‌خندیم. اما اتفاقی که باید بیفتند این است که باید گریه کرد. به این مسخ شده‌گی. به این بی عملی.


تصور من این است که همیشه وضعیت به صورت طنز ادامه نخواهد داشت. نمی‌توانیم برای همیشه سفسطه کنیم. تقصیر را به گردن دیگری بیندازیم و خودمان را بری از تقصیر بدانیم. نمی‌توانیم برای همیشه فرافکنی کنیم. بلاخره یک‌جایی.. یک‌روزی.. گیر می‌کنیم و پتک واقعیت می‌خورد توی سرمان. آن‌وقت می‌گردیم سراغ مرهم روی زخم. خنده‌هایمان زهرمارمان می‌شود.

تجربه‌های مشابه‌ای در سایر کشورها بوده که ما را به این قطعیت برساند که تافته جدا بافته نیستم و وضعیت می‌تواند بسیار وخیم‌تر از شرایط حالا باشد. کافی‌ست نگاهی به تاریخ چند دهه اخیر کشورهایی مثل برزیل و زیمبابوه و مجارستان و یا آلمان بعد از جنگ دوم جهانی بیندازیم تا ببینیم چگونه فروپاشی اقتصاد یک کشور می‌تواند ذلت و فلاکت را برای جامعه به ارمغان بیاورد. نگاهی به تصاویر جاروکردن اسکانس‌ها در پیاده‌روهای مجارستان بیندازید. نگاهی به تصاویر سوزاندن و ریختن اسکناس‌ها در بخاری در آلمان بیندازید. نگاهی به حمل اسکناس‌های چند ده بسته‌ای در زیمبابوه برای خرید یک قرص نان بیندازید و تاریخ بیست سال گذشته برزیل را بخوانید و افت بیش از یک تریلیونی ارزش پول این کشور را بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۷ بخوانید. آن وقت است که خنده روی لب‌هایمان می‌ماسد و چشمه طنزگویی‌مان خشک می‌شود.


وضعیت امروز ایران، اتفاقات چند هفته اخیر بازار معاملات بورس و ارز و طلا، گران شدن هر روزه مواد خوراکی، اعتراض و اعتصاب روز گذشته بازار تهران، تنها نشانه‌هایی از باز شدن دمل چرکین اقتصاد ایران است که نشانه تاثیر موفق تحریم‌ها علیه جمهوری اسلامی بوده. موفقیت تحریم‌ها حقیقتی انکار نشدنی است.

باید از تحریم‌ها دفاع کرد. باید به شدیدتر شدن تحریم‌ها کمک کرد. اما این تمام هدف نیست. قرار نیست هشتاد میلیون مردم را در وضعیت «هایپر اینفلیشن» رها کنیم. وظیفه‌ای که این‌روزها به عهده ما، فعالان سیاسی و موافقان تحریم‌هاست، این است که مردم را از عواقب تحریم مطلع کنیم. نشستن و نگاه‌کردن به طنز و خنده مردمی که عاجزاند از تحلیل وقایع، کار درستی نیست. باید نتیجه مشخص و درستی گرفت از تحریم‌ها. آگاهی‌رسانی کرد. تاریخ کشورهایی که وضعیت مشابه ایران را داشتند بازخوانی کرد و به تصویر کشید. باید خبر هولناک را به گوش مردم رساند. آن‌وقت است که دیگر کسی نمی‌خندد. یاد قلیان چاق کردن وسط اعتصاب و اعتراض نمیفتد! به خیابان آمدنش هدف‌مند می‌شود و تا رسیدن به نتیجه در خیابان می‌ماند.. 

۲۶ مرداد، ۱۳۹۱

نه غزه، نه لبنان / اهر، هریس، ورزقان..



جمهوری‌اسلامی بیش از سی‌ساله در تلاشه که با شستشوی مغزی در مدارس و رسانه‌ها و خرج میلیاردها تومان از سرمایه‌های ملی، آموزه‌های دینی و اسلامی رو جایگزین ملی‌گرایی و فرهنگ ایرانی‌ها کنه، هر بار هم نتیجه عکس داشته. خیلی خوشحالم که با وجود بسیاری از مشکلات فرهنگی و اخلاقی، مردم راه خودشون رو از حکومت جدا کردند و سبک زندگی و افکار تحمیل شده حکومت رو نپذیرفتند و به هر شکی باهاش مخالفت کردند.
از مسئله حجاب که با وجود سخت گیری های زیاد و گشت‌ارشاد و تفکیک جنسیتی در دانشگاه‌ها و هزار و یک مانع برای آزادی‌های اجتماعی زنان و دختران گرفته تا ترویج و تبلیغ ضدیت با غرب و مهم‌تر از آن، از بین بردن تاریخ ایران و جاگزین کردن آن با تاریخ اسلام، نمونه‌هایی از تلاش‌های شکست خورده جمهوری‌اسلامی بوده که مردم به خوبی و آگاهانه از کنارش رد شدند. 
تمام این سال‌ها سعی کردند جشن‌های ملی و ایرانی رو کم‌رنگ جلوه بدند و به جای آن مراسم و آئین‌های عزاداری اسلامی و یا اعیاد عرب‌ها رو تبلیغ کنند. هر ساله مشکلات مالی زیادی رو ایجاد می‌کنند تا استقبال از نوروز کمتر بشه. به جای تبلیغ و شناساندن جاهای دیدنی کشور و آشنا کردن مردم با فرهنگ، گویش و آداب و رسوم قومیت‌های ملی، سفر به قبور اهل‌بیت و خرج کردن پول در خارج کشور در دستور کار تبلیغات اسلامی دولت قرار گرفته. به جای معرفی شاعران و نخبه‌گان ایران‌زمین، تعریف و تمجید از ائمه اطهار انجام شد و به جای پاسداشت روزهای ملی، روز قدس و دیگر روزهای غیر مرتبط با ایرانیان.. 
ولی همه این کارشکنی‌ها و ضدیت با ایران و مردم آن و نادیده گرفتن خواست و احترام به نیاز آنها؛ باعث شده که تابوهای حکومتی به دست مردم شکسته بشه و کنار گذاشته بشه و هر روز بیش‌تر از قبل رگه‌های ملی‌گرایی و برگشت به اصالت خودمون رو شاهد باشیم..

چه خوب گفت حافظ شیرازی:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

۲۲ مرداد، ۱۳۹۱

از بم تا ورزقان.. درد دیدم و مرگ..



سال هشتاد و دو بود و کمتر از دو هفته مانده به پایان خدمت سربازی‌ام که زلزله بم اتفاق افتاد. سرباز بیمارستان بقیه‌الله بودم، معاونت بهداشت و درمان. البته به طور رسمی سرباز پادگان بروجردی، مرکز فرماندهی و پشتیبانی لجستیک سپاه بودم که به صورت ماموریت دائم تا پایان خدمت فرستادنم بقیه‌الله. بزرگترین و اساسی‌ترین اقلام و لوازم مورد نیاز رو در موارد خوراک و پوشش و هم در مورد خدمات نظامی به تمامی ستادهای 
سپاه فراهم می‌کرد. از نیروی زمینی تا هوایی و دریایی و ستاد مشترک. بیمارستان بقیه‌الله هم به عنوان مجهزترین بیمارستان ِ نظامی وقت ِ تهران، تقریبا به طور کامل به تمام پرسنل سرباز و کادر سپاه خدمات رایگان میداد. بعد از وقوع زلزله دلخراش بم، دستور ویژه‌ای به ستاد مشترک سپاه داده بودند برای پشتیبانی و کمک به زلزله‌زدگان. از بزرگترین اتفاقات زندگی‌ام قبول درخواست داوطلبی برای ماموریت رفتن به بم توسط دکتر کشاورز، نایب‌رئیس بیمارستان بقیه‌الله بود که هر کجا هست در سلامت و آرامش باشند. به همراه یک کادر صد نفری از پزشکان، پرستاران، سربازان و نیروهای امداد و نجات پادگان بروجردی و بیمارستان بقیه‌الله شب اول زلزله به سمت بم حرکت کردیم. از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام دیدن صحنه‌های درد و رنج ِ مردم کرمان بود که در سرمای دی‌ماه آواره کوچه ها و خیابان‌های شهر شده بودند. هرگز در تصورم نمی‌گنجید شدت خسارات و خرابی و مهم‌تر از آن کشته‌شدگان زلزله. دیدن تالم‌خاطر زنان و دختران.. پیران و کودکان ِ بازمانده و بیرون‌کشیده شده از زیر آوار.. ناتوان بودم از درک و تحمل ِ عمق حادثه. چادرهای صحرایی رو برپا کردیم و به چند تیم تقسیم شدیم و در چهار نقطه شهر کار درمان و پانسمان رو انجام دادیم. دو روز اول تمام تجهیزات مصرفی که همراه آورده بودیم تمام شد. تعداد مصدومان بی‌نهایت زیاد بود. راه‌ها بسته بودند و عبور و مرور سخت شده بود. درد و رنج ِ مردم افزون شده بود و ناتوانی ما نیز. تنها شاهد گریه و فغان ِ مردمان ِ همیشه محروم و دردکشیده ِ دور از پایتخت بودیم.. به هیچ عنوان هیچ یک از نهادهای امداد و نجات در ایران، حتی با کمک گسترده و وسیع سپاه و نیروی زمینی ارتش هم قادر به امداد سریع و علمی که به کم شدن تلفات و خسارات بینجامد وجود نداشت. هیچ برنامه مشخص و آموزش قبلی برای چگونگی برخورد با چنین وقایعی داده نشده بود. عصبانیت مردم از نبود امکانات، با عصبانیت و پرخاش از طرف امدادگران پاسخ داده می‌شد. فکر کنم روز سوم بود که تیم‌های امداد آلمان-فرانسه-استرالیا با تجهیزات و کادر خوب و مجهز به بم رسیدند. سگ‌های زنده‌یاب و بیمارستان‌های صحرایی که در عرض کمتر از دو ساعت بعد از رسیدنشان شروع به درمان و امداد کردند. هنوز گیج ِ درک و فهم‌شان هستم از چگونگی برخورد و شدت دلسوزی و همراهی با مردم..
حالا تبریز.. تبریز زیبای ایران زلزله آمده و بار هر با شنیدن این خبر در هر کجای هستی تمام خاطرات تلخ و رنج مردمان بم برایم زنده می‌شود.. کشته‌شدگان نزدیک به 300 نفر رسیده.. مصدومان به 3000 نفر.. رسانه‌های دولتی و تلویزیون به سادگی از کنار ماجرا گذشتند و این وسط جان آن هم‌وطن نازنین نادیده گرفته شده.. کاش خود مردمان تبریز.. کاش شهرهای کناری به کمک آسیب‌دیدگان بشتابند.. کاش ایران بودم.. 

۱۴ مرداد، ۱۳۹۱

برنامه «روی خط» - همسریابی آنلاین - اشکان منفرد


روز چهارشنبه، یازدهم مرداد در برنامه «روی خط» بودم و در مورد موضوع برنامه که سایت‌های همسریابی آنلاین در ایران بود چند دقیقه‌ای گفتگو داشتم. 
در صحبت‌هایم، به غیرقانونی بودن این سایت‌‌ها و عدم صدور هرگونه مجوزی از سوی وزارت ارشاد برای فعالیت‌شان اشاره کردم. روشی که سایت‌ها در ارائه خدمات خودشون معرفی کردند رو مصداق ترویج چندهمسری در جامعه دونستم که در ادامه لایجه حمایت از خانواده است. به چند دسته‌گی و اختلاف نظر بین دولت و مدیران سایت‌ها اشاره کردم. گفتم که بخش کوچکی از دولت موافق فعالیت چنین سایت‌هایی هستند و بخش عمده مخالف آن. موافقان با استناد به استفتائات و روایات و فقه و شرع چنین فعالیت‌هایی رو درست میدونند و مخالفان، حضور چنین سایت‌هایی رو باعث فساد و فحشای بیشتر در جامعه میدونند. تفاوت بین سایت‌های همسریابی ایرانی و خارجی رو بر شمردم. گفتم که سایت‌های ایرانی هیچ ضمانت قانونی و قضایی در ارائه خدمات خودشون ندارند. در صورت پیش آمد هرگونه مشکلی حتی کاربران میتونند از نظر مراجع قضایی هم تحت تعقیب قرار بگیرند و متهم شوند و .. کلی حرف دیگه از اینور و آنور.. 

برنامه را از ویدیوی زیر میتوانید ببینید.



۰۸ مرداد، ۱۳۹۱

ترکیه هراسی!


همیشه یه هراس ذاتی از ترکیه و مردمانش داشتم! دلیلش رو نمی‌دونم! با وجود اینکه کشور قشنگی هم هست و مردمانش هم نسبت به ایران، در برخورد با خارجی‌ها انصاف رو خیلی بیشتر رعایت می‌کنند، ولی با وجود گذشت بیش از هفده ماه زندگی معلق و برزخی تو این کشور، هرگز فکر نمی‌کنم بتونم روزی، یه زندگی بلند مدتی رو تو این کشور حتی انتخاب کنم! خیلی از موزیک‌هاشون رو دوست دارم.. اصلا بخشی از کودکی‌ ما دهه شصتی‌ها گره خورده با موزیک و فیلم‌های ویدیویی این کشور.. نوارهای کاست‌ ترکیه‌ای و پیاده‌روهای توپخانه و صدای تاتلیس و ویدیوهای فیلم و شوی قاچاق که لای سبزی و نون و چادر و روسری مخفی می‌شد و بین فک و فامیل دست به دست می‌شد.. جیران رو یادتونه؟ عایشه چطور؟ آه.. 
با وجود همه این مشترکات و نوستالوژی‌های قدیم و تجربه زندگی چندین ماهه جدید در ترکیه، هنوز ترس دم‌خور شدن با ترک‌ها رو دارم! واکنش‌ها و برخوردشون به هیچ عنوان قابل پیش‌بینی نیست! تعلق‌خاطر و تعصب به مراتب شدید‌تری به دین و مذهب دارند! هرچقدر که جامعه‌شون ظاهر سکولاری به خودش داره، ولی در رفتار فردی‌شون شکل دیگه‌ای رو می‌تونی ببینی و تجربه کنی! برخوردی که تو مسائل ناموسی اینجا می‌تونی شاهد باشی رو حاضرم قسم بخورم هرگز تو ایران شاهد نبودم. دلیل شاهد نبودنم البته انکار وجودش نیست. من شاهد نبودم. در برخورد با عقاید دینی هم همینطور. تعصب خشک و شدیدی رو می‌تونی تو رگه‌رگه‌های زندگی‌شون ببینی.. مسئله‌ای که تو ایران تنها یک خرافات هستش و نه باور دینی! در صورتی که در ترکیه یک اعتقاد و اصل محسوب میشه.. گاهی فکر می‌کنم انقدر این‌ها پتانسیل‌شون در شدت برخورد بالاست که می‌تونند حکم همون چهار شاهد مسلمان رو هر لحظه اجرا کنند
حالا قصه حسین‌کُرد شبستری رو براتون تعریف کردم که برسم به کجا؟ آهان..! 
بارها دوستان دور و نزدیکم گفتند بابا تو زبون ترک‌ها رو بلدی.. مملکت به اون خوبی و دختر به اون فلانی.. چرا نمیری یه دوست‌دختر پیدا کنی و از تنهایی در بیای!؟ تنها جوابم همیشه این بوده که: "هنوز ترک‌ها رو نشناختید!"
دو هفته پیش بود بیرون به طور اتفاقی با یه پسر 22 ساله ایرانی آشنا شدم. اهل شمال ایران. فکر کنم لاهیجانی بود. با یه دختر ترک به غایت قشنگ! پسره فارسی رو با لهجه قشنگ شمالی حرف می‌زد و دختره هم ترکی! از ظاهر قضیه معلوم بود اتفاقا خوب هم می‌فهمیدن حرف همدیگه‌رو! چند روزی گذشت و این موضوع رو برای علیرضا گفتم! علیرضا قبلا سر جشن شب ژانویه، جام بلورین بی‌عرضه‌گی رو داده بود بهم! این‌بار هم فکر کنم جام لنگ‌دمپایی رو داد! آشپزخونه بودم دیدم صدای زنگ موبایلم در اومد! اومدم جواب دادم دیدم بله! شازده است!.. گفت یه کتک مفصل در حد لوکوموتیو مسکو از سه تا قل‌چماق ترک که با دختره بیرون دیدنش خورده! گفتم خب پس حداقل تو یکی ترک‌ها رو شناختی!