۲۴ شهریور، ۱۳۹۰

برای سمیه توحیدلو و شلاق بیداری اسلامی بر اندامش


در روزهای بعد از انتخابات وقتی شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" شعار روز مردم ایران شد و فکر می کنم هنوز آنقدر این شعار بار سیاسی و معنایی دارد که بشود در هر تجمعی مورد استفاده قرار گیرد، سمیه توحیدلو، که متاسفانه کیش شخصیت تعدادی نیز بنا به رسم زشت همیشگی باز دارد برای اجرای حکم شلاق نمادین، قهرمان سازی می کند و کار به بلال و عمار و یاسر و سنگ داغ ابولهب روی سینه سمیهِ شهدای صدر اسلام کشیده، از شنیدن این شعار احساس ناراحتی می کرد. در زمانی که زنان و مردان هموطن ایرانی با شال و نماد سبز قهرمان خیابان های تهران بودند، حنظله ِ فلسطینی قهرمان ایشان بود و آنقدر باید آدمی دور از واقعیت های عینی و موجود باشد و همچنان در تخیلات و توهمات مذهبی و اسلامی و ذوب در آرمانهای امام راحل باشد، تا در آن روزهایی که شعار مردم عبور از نظام و ولایت بود، بیایی و برای مسلمانان جهان حدیث نقل کنی از خمینی.
سمیه اولین قربانی نظام متبوع و دلخواه خود نبوده و آخرین آن هم نخواهد بود. یک نظام فریب و دروغ که بر پایه ایدئولوژی اسلامی توانست منتظری ِ نزدیک به خمینی را راهی کُنج عزلت و انزوا و تنهایی کند، سعید امامی را مجبور به مصرف داروی نظافت کند و از همسرش به آن شکل حقارت بار و تلخ اعتراف بگیرد. نظامی که یزدی با آن همه خوش خدمتی به خمینی و البته خیانت به ایران را در سن 83 سالگی در سلول های نمور و تاریک اوین روزها نگه می دارد و موسوی که هشت سال نخست وزیر زاینده انقلاب بود را به همراه رئیس هشت سال مجلس فرمایشی خود می تواند در دویست و بیستمین روز حصر، نگه دارد.
سمیه از جنس آن دسته از مردمانی ست که دغدغه دین دارد و لاغیر. جنس گرفتاری و نگرانی اش دین است و قرآن. "انسان" برایش اولویت های چندم دارد، همانطور، سرزمینی که در آن زندگی می کند برایش اولویت اول نیست.
خانم توحیدلو، اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. کینه، عقده و یا فرصتی برای خالی کردن خودم از همه آنچه که در مورد من فکر می کنید. اما در همان روزهایی که شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" شما را آزرده خاطر کرد، آرزو کردم تا گوشه چادرت به چنگال نظامی که سنگش را جانانه به سینه میزنی گیر کند تا درد و رنج آدمهایی با اندیشه مخالف را در جمهوری اسلامی درک کنی. دوست داشتم آن رافت اسلامی که درسش را به اطرافیانت میدهی روزی دست نوازشی بر سر و اندام ت کشد تا بدانی یک نظام اسلامی تا چه حد می تواند متوحش باشد. تا بدانی دین در سیاست چقدر می تواند اجتماع را آلوده و کثیف کند. امروز، با شنیدن خبر تلخ و شوک کننده ات، با همه وجودی که تنفر و نفرتم از اسلام و دین بیشتر شد، خوشحال شدم از این اتفاق. خوشحال شدم که تنها گوشه ای.. گوشه بسیار کوچکی از درد و رنج و تحقیر و عذابی که این نظام می تواند به هر انسانی با هر لباس و تفکری را وارد کند، با پوست و گوشت خودت لمس کنی.
با این همه، حاضرم جانم را بدهم تا تو و امثال شما با هر اندیشه و تفکر مخالف من، حرفتان را بزنید و اگر من و ما، در مقام دفاع و حمایت از ده ها همراه و خطا کار روزهای اول انقلاب که بدنه این نظام را در سالهای پیش تشکیل می دادند، بر می آییم، نه برای تائید راه پر اشتباه شماست، که از هر انسان رنجدیده به دست این نظام دفاع خواهیم کرد. اما اجازه نخواهم و نخواهیم داد یکبار دیگر با هر قرائتی از اسلام و قرآن، ماله ای بر جنایات سالهای گذشته و روکشی از طلا بر احکام ضد بشری اسلام و آنچه بر این سرزمین و مردمانش رفت، بکشید.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر