۱۹ شهریور، ۱۳۹۰

دهمین سال آغاز بلاگستان فارسی و یادی از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند



این روزها بلاگستان فارسی دارد ده ساله می شود. پوست انداخته و استخوان ترکانده است. کودکی ده ساله، چون پیرمردی با موهایی سپید، پیشانی ِخط افتاده و صدایی که به بلوغ رسیده. بلاگستانی پر از فراز و نشیب. با خاطراتی  تلخ و شیرین. بلاگستانی به مثابه کبریتی که سالها پیش در مسیر باد کشیده شد، تا شمع خانه وبلاگستان ایرانی، روشن شود. تا پیه سوز شب های تاریک شود.
چه کار قشنگی کرده نویسنده وبلاگ "دستنوشته ها" که یادی کرده از بزرگان و اهالی قدیم وبلاگستان که دیگر نمی نویسند. آنهایی که یکی سیمانش را ریخت و دیگری خشت اش را گذاشت تا "شهر فرنگ" بلاگستان کلنک احداث ش زده شود! شهری که حالا می توانی روی بام ش بایستی و "سبیل طلا" ت را تاب دهی و یا موهایت را در باد رها کنی..؛
اما هدفم از این نوشته، یادی ست از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند. آنهایی که به قول خواجه شیراز: دوامشان با قلم شان بر جریده عالم ثبت شد. افسوس که آمار دقیقی از اهالی فوت شده بلاگستان در دست نیست تا بشود حق مطلب را ادا کرد. بنابراین نگارنده تنها به دانسته خود و اطلاع از آنچه می داند می پردازد.

آزیتا (اسم مستعار) و یا الناز نامداریان، نویسنده وبلاگ "زن رشتی" از اولین وبلاگ نویسانی بود که یازده اردیبهشت 82 بعد از یک دوره بیماری سخت سرطان درگذشت. آزیتا قبل از مرگ خود با نوشته ای در وبلاگش احتمال دوری و جدایی ناخواسته از خوانندگان و دوستانش را خبر می دهد. از شرایط سخت جسمانی خود و مشکلاتی که بیماری اش برایش به وجود آورده می نویسد و در آخر با شعری از مارگوت بیگل و یک دنیا آروز و دل روشن برای دوباره بال زدن در آسمان بی کران آبی، خداحافظی می کند. یکی از دوستانش در آخرین نوشته پست شده در وبلاگ، خبر درگذشت آزیتا و محل دفن و مراسم گرامیداشت آن را به اطلاع خوانندگان وبلاگ "زن رشتی" رساند.
..........................................................

مرگ دلخراش فروزان امامی، نویسنده وبلاگ "ماه پیشونی" از تلخ ترین اتفاقات بلاگستان فارسی بود. خبری که در زمان خود، اصحاب بلاگستان را بسیار غمگین کرد. مرگ یک دختر 15 ساله که برای تفریح با دوستان خود به کوه رفته بود که به علت سقوط و دیر رسیدن کمک، درگذشت. ماه پیشونی 28 شهریور هشتاد و یک درگذشت.
برادرش در آخرین نوشته پست شده در وبلاگ، خبر مرگ فروزان رو به خواننده های وبلاگش خبر داد و سینا مطلبی هم در همان روزها، گزارشی از چگونگی درگذشت جوان ترین وبلاگ نویس ایرانی را می نویسد. رضا به عنوان نزدیک ترین و صمیمی ترین دوست فروزان، وبلاگش از آن روز به بعد قالب سیاه به خود گرفت و آهنگ "ماه پیشونی" گوگوش هم شد مرحم خاطراتش.       
..........................................................

مرگ نویسنده وبلاگ "سزار" آنطور که باید و شاید بلاگستان را متوجه خود نکرد. نویسنده وبلاگ "سزار" یک جانباز شیمیایی بود که بعد از سالها مشکلات جسمی و دست و پنجه نرم کردن با آن اسفند سال 83 درگذشت. بهار، بعد از مرگ همسرش نوشته ای را روی وبلاگ خودش گذاشت که امکان نداشت آن را بخوانی و اشک نریزی که متاسفانه آن نوشته را از روی وبلاگ برداشته است. بهار همچنان در وبلاگ همسرش با همان نام "سزار" می نویسد و خوانندگان باوفای قدیمی خود را همچنان دارد.
 ..........................................................

نوید مجاهد، نویسنده وبلاگ "مژده"  که متاسفانه حذف شده، و موسس سایت "اسپشیال" بود. این سایت محلی بود برای وبلاگ نویسانی که دچار معلولیت جسمی بودند. خود نوید مبتلا به بیماری ژنتیکی دوشن بود که باعث ویلچرنشین شدن وی شده بود. نوید با پشتکار بسیار قوی و با روحیه ای مثال زدنی به فعالیت های سایبری می پرداخت. سرانجام در 22 مرداد هشتاد و هشت در سن 27 سالگی درگذشت. خدمات نوید و انگیزه و امیدی که در بین وبلاگ نویسان معلول به وجود آورده بود، همواره زبانزد این گروه از وبلاگ نویسان می باشد.
 ..........................................................

بی شک نام امیدرضا میرصیافی،نویسنده وبلاگ "روزنگار" بیش از هر نام دیگری شنیده شده است. مرگ مشکوک امیدرضا در زندان و تصاویری از صورت کبود و شکنجه شده ی آن از تلخ ترین حوادث سالهای اخیر و تاریخ بلاگستان فارسی است. امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس و روزنامه نگاری بود که با تهیه مقاله در زمینه هنر موسیقی و فعالیت در زمینه مصاحبه با هنرمندان، رادیو زمانه و همچنین برنامه (سیری در ادبیات آهنگین ایران) برنامه ای به وسیله زنده یاد تورج نگهبان ( ترانه سرا) همکاری می کرد. امیدرضا در تاریخ 28 اسفند سال 87 پس از وخامت حال در زندان اوین و انتتقال به بیمارستان لقمان، درگذشت

۱ نظر:

  1. من اولین بار کلمه "وبلاگ" را در روزنامه "حیات نو" دیدم و خواندم. تا امروز صبح، همین قدرش یادم بود که از مرگ دختر 15 ساله وبلاگ نویسی نوشته بود که در جریان یک برنامه کوهنوردی دچار حادثه شده و از دنیا رفته بود و بعد کلی کامنت توی وبلاگش نوشته بودند. همین. نه تاریخ اش یادم مانده بود و نه اسم وبلاگ. امروز اینجا همه چیز یادم آمد. اسم وبلاگ "ماه پیشونی" بود. نُه سال قبل بود. پانزده ماه قبل از این که خودم وبلاگ نویسی را برای اولین بار شروع کنم. امروز برای اولین بار پست های وبلاگی را خواندم که اولین بار با "وبلاگ"، به خاطر از دنیا رفتن نویسنده اش آشنا شده بودم. خیلی دلم گرفت ... و دیروز سالگرد "ماه پیشونی" بود

    پاسخحذف