۲۷ شهریور، ۱۳۹۰

اسامی و مشخصات بازداشتی های روز گذشته در رابطه همکاری با بی بی سی فارسی


ناصر صفاریان
کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی، مستندساز، نویسنده، منتقد سینما و روزنامه نگار که سابقه همکاری با رسانه ها و نشریات "فیلم، ادینه، سلام، ایران، سینما جهان، مهر، سینمای نو، دنیای تصویر، گزارش فیلم، زنان، نوروز، وقایع اتفاقیه، یاس نو، آفرینش و صدای عدالت" را در کارنامه خود دارد. همچنین سازنده فیلم های مستند "
- جام جان(فرغ فرخ زاد: شعر وداستان) / - سرد سبز(فرغ فرخ زاد: زندگی و مرگ) / -اوج موج (فرغ فرخ زاد:سینما و تئاتر) / - خانه سیاه است: نسخه اصل(تحقیق تصویری در باره اثر جاودان فروغ به همراه نمایش نسخه کامل فیلم) / - وقت خوب مصائب( احمدرضا احمدی:زندگی و شخصیت) / - بانو مرا درياب( احمدرضا احمدی: شاعری) / - اتواستاپ( فیلم کوتاه بر اساس داستانی از میلان کوندرا) / - آزادی در مه - یک بطری آب - آواز آفتاب( مروری بر ادبیات داستانی معاصر ایران) / - خاطره در قاب( زندگي و آثار خاطره پروانه) / - تهیه کنندگی: امپراتور و ما(آكيرا كوروساوا: يك نگاه ) / - تهیه کنندگی: عاشق / - خواب خورشید ( عشق در ترانه های ایرانی) و نویسنده کتاب: آیه های آه (ناگفته هایی از زندگی فروغ فرخزاد)


مجتبی میرطهماسب 
مجتبی ميرطهماسب متولد سال 1350 در كرمان و فارغ التحصيل رشته كارشناسی صنايع دستی در سال 1374 از دانشگاه هنر می باشد. شروع فعاليت های سينمايی از سال 1369 با صدابرداري فيلم و مستندسازي فيلم های: 1ـ مستند كوتاه «نشان» از مجموعه كودكان سرزمين ايران 16 م.م در سال 1375 2ـ ساخت هشت قسمت از مجموعه مستند «داستان های هند» در سال 1375 و 1376 به نام های: «پدرم قلمكار بود»، «مينا»، «آب و آئينه»، «كاشی وان يكاد»، «حسنبدو»، «بوی گل محمدی»، «تپه»، «ماهی مسی» 3ـ ساخت سه ويدئوكليپ براي گروه تلويزيونی سپاه در سال 1376 به نام های: «قصه خرمی شهر»، «مام وطن»، «ستاره ها» صدابرداری:«بازی بزرگان» (دستيار)،‌ «سلام سينما» (دستيار)، «گبه» (صدابردار) و چندين فيلم مستند كوتاه و بلند.


هادی آفریده 
کارگردان و مستند ساز. عضو هیات انتخاب دوازدهمین جشن بزرگ سینمای ایران- خانه سینما  1387 - عضو هیات داوری دومین همایش تصویرعاشورا در مرکز گسترش سینمای مستند وتجربی 1387 - عضو هیات داوری نخستین جشنواره سراسری فیلم کوتاه زابل – 1389 - عضو هیات داوری نخستین جشنواره فیلم تصویر استاندار – 1389 - عضو انجمن صنفی مستند سازان سینمای ایران در خانه سینما - عضو انجمن صنفی فیلم کوتاه در خانه سینما


 محسن شهرناز دار
مستندساز، روزنامه نگار، پژوهشگر موسیقی نواحی و نوزانده سه تار- دبیر ویژه‌نامه موسیقی روزنامه ایران که پیش تر نیز در رابطه با چاپ مقاله ای درباره کتاب "موسیقی زنان ایران" به نویسندگی توکا ملکی، تحت پیرگرد قرار گرفته بود.


کتایون شهابی
عضو هیئت مدیره انجمن تهیه کنندگان فیلم مستند و مدیر عامل موسسه رسانه بین المللی شهرزاد


۲۴ شهریور، ۱۳۹۰

برای سمیه توحیدلو و شلاق بیداری اسلامی بر اندامش


در روزهای بعد از انتخابات وقتی شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" شعار روز مردم ایران شد و فکر می کنم هنوز آنقدر این شعار بار سیاسی و معنایی دارد که بشود در هر تجمعی مورد استفاده قرار گیرد، سمیه توحیدلو، که متاسفانه کیش شخصیت تعدادی نیز بنا به رسم زشت همیشگی باز دارد برای اجرای حکم شلاق نمادین، قهرمان سازی می کند و کار به بلال و عمار و یاسر و سنگ داغ ابولهب روی سینه سمیهِ شهدای صدر اسلام کشیده، از شنیدن این شعار احساس ناراحتی می کرد. در زمانی که زنان و مردان هموطن ایرانی با شال و نماد سبز قهرمان خیابان های تهران بودند، حنظله ِ فلسطینی قهرمان ایشان بود و آنقدر باید آدمی دور از واقعیت های عینی و موجود باشد و همچنان در تخیلات و توهمات مذهبی و اسلامی و ذوب در آرمانهای امام راحل باشد، تا در آن روزهایی که شعار مردم عبور از نظام و ولایت بود، بیایی و برای مسلمانان جهان حدیث نقل کنی از خمینی.
سمیه اولین قربانی نظام متبوع و دلخواه خود نبوده و آخرین آن هم نخواهد بود. یک نظام فریب و دروغ که بر پایه ایدئولوژی اسلامی توانست منتظری ِ نزدیک به خمینی را راهی کُنج عزلت و انزوا و تنهایی کند، سعید امامی را مجبور به مصرف داروی نظافت کند و از همسرش به آن شکل حقارت بار و تلخ اعتراف بگیرد. نظامی که یزدی با آن همه خوش خدمتی به خمینی و البته خیانت به ایران را در سن 83 سالگی در سلول های نمور و تاریک اوین روزها نگه می دارد و موسوی که هشت سال نخست وزیر زاینده انقلاب بود را به همراه رئیس هشت سال مجلس فرمایشی خود می تواند در دویست و بیستمین روز حصر، نگه دارد.
سمیه از جنس آن دسته از مردمانی ست که دغدغه دین دارد و لاغیر. جنس گرفتاری و نگرانی اش دین است و قرآن. "انسان" برایش اولویت های چندم دارد، همانطور، سرزمینی که در آن زندگی می کند برایش اولویت اول نیست.
خانم توحیدلو، اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. کینه، عقده و یا فرصتی برای خالی کردن خودم از همه آنچه که در مورد من فکر می کنید. اما در همان روزهایی که شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" شما را آزرده خاطر کرد، آرزو کردم تا گوشه چادرت به چنگال نظامی که سنگش را جانانه به سینه میزنی گیر کند تا درد و رنج آدمهایی با اندیشه مخالف را در جمهوری اسلامی درک کنی. دوست داشتم آن رافت اسلامی که درسش را به اطرافیانت میدهی روزی دست نوازشی بر سر و اندام ت کشد تا بدانی یک نظام اسلامی تا چه حد می تواند متوحش باشد. تا بدانی دین در سیاست چقدر می تواند اجتماع را آلوده و کثیف کند. امروز، با شنیدن خبر تلخ و شوک کننده ات، با همه وجودی که تنفر و نفرتم از اسلام و دین بیشتر شد، خوشحال شدم از این اتفاق. خوشحال شدم که تنها گوشه ای.. گوشه بسیار کوچکی از درد و رنج و تحقیر و عذابی که این نظام می تواند به هر انسانی با هر لباس و تفکری را وارد کند، با پوست و گوشت خودت لمس کنی.
با این همه، حاضرم جانم را بدهم تا تو و امثال شما با هر اندیشه و تفکر مخالف من، حرفتان را بزنید و اگر من و ما، در مقام دفاع و حمایت از ده ها همراه و خطا کار روزهای اول انقلاب که بدنه این نظام را در سالهای پیش تشکیل می دادند، بر می آییم، نه برای تائید راه پر اشتباه شماست، که از هر انسان رنجدیده به دست این نظام دفاع خواهیم کرد. اما اجازه نخواهم و نخواهیم داد یکبار دیگر با هر قرائتی از اسلام و قرآن، ماله ای بر جنایات سالهای گذشته و روکشی از طلا بر احکام ضد بشری اسلام و آنچه بر این سرزمین و مردمانش رفت، بکشید.


۱۹ شهریور، ۱۳۹۰

دهمین سال آغاز بلاگستان فارسی و یادی از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند



این روزها بلاگستان فارسی دارد ده ساله می شود. پوست انداخته و استخوان ترکانده است. کودکی ده ساله، چون پیرمردی با موهایی سپید، پیشانی ِخط افتاده و صدایی که به بلوغ رسیده. بلاگستانی پر از فراز و نشیب. با خاطراتی  تلخ و شیرین. بلاگستانی به مثابه کبریتی که سالها پیش در مسیر باد کشیده شد، تا شمع خانه وبلاگستان ایرانی، روشن شود. تا پیه سوز شب های تاریک شود.
چه کار قشنگی کرده نویسنده وبلاگ "دستنوشته ها" که یادی کرده از بزرگان و اهالی قدیم وبلاگستان که دیگر نمی نویسند. آنهایی که یکی سیمانش را ریخت و دیگری خشت اش را گذاشت تا "شهر فرنگ" بلاگستان کلنک احداث ش زده شود! شهری که حالا می توانی روی بام ش بایستی و "سبیل طلا" ت را تاب دهی و یا موهایت را در باد رها کنی..؛
اما هدفم از این نوشته، یادی ست از وبلاگ نویسانی که دیگر کنارمان نیستند. آنهایی که به قول خواجه شیراز: دوامشان با قلم شان بر جریده عالم ثبت شد. افسوس که آمار دقیقی از اهالی فوت شده بلاگستان در دست نیست تا بشود حق مطلب را ادا کرد. بنابراین نگارنده تنها به دانسته خود و اطلاع از آنچه می داند می پردازد.

آزیتا (اسم مستعار) و یا الناز نامداریان، نویسنده وبلاگ "زن رشتی" از اولین وبلاگ نویسانی بود که یازده اردیبهشت 82 بعد از یک دوره بیماری سخت سرطان درگذشت. آزیتا قبل از مرگ خود با نوشته ای در وبلاگش احتمال دوری و جدایی ناخواسته از خوانندگان و دوستانش را خبر می دهد. از شرایط سخت جسمانی خود و مشکلاتی که بیماری اش برایش به وجود آورده می نویسد و در آخر با شعری از مارگوت بیگل و یک دنیا آروز و دل روشن برای دوباره بال زدن در آسمان بی کران آبی، خداحافظی می کند. یکی از دوستانش در آخرین نوشته پست شده در وبلاگ، خبر درگذشت آزیتا و محل دفن و مراسم گرامیداشت آن را به اطلاع خوانندگان وبلاگ "زن رشتی" رساند.
..........................................................

مرگ دلخراش فروزان امامی، نویسنده وبلاگ "ماه پیشونی" از تلخ ترین اتفاقات بلاگستان فارسی بود. خبری که در زمان خود، اصحاب بلاگستان را بسیار غمگین کرد. مرگ یک دختر 15 ساله که برای تفریح با دوستان خود به کوه رفته بود که به علت سقوط و دیر رسیدن کمک، درگذشت. ماه پیشونی 28 شهریور هشتاد و یک درگذشت.
برادرش در آخرین نوشته پست شده در وبلاگ، خبر مرگ فروزان رو به خواننده های وبلاگش خبر داد و سینا مطلبی هم در همان روزها، گزارشی از چگونگی درگذشت جوان ترین وبلاگ نویس ایرانی را می نویسد. رضا به عنوان نزدیک ترین و صمیمی ترین دوست فروزان، وبلاگش از آن روز به بعد قالب سیاه به خود گرفت و آهنگ "ماه پیشونی" گوگوش هم شد مرحم خاطراتش.       
..........................................................

مرگ نویسنده وبلاگ "سزار" آنطور که باید و شاید بلاگستان را متوجه خود نکرد. نویسنده وبلاگ "سزار" یک جانباز شیمیایی بود که بعد از سالها مشکلات جسمی و دست و پنجه نرم کردن با آن اسفند سال 83 درگذشت. بهار، بعد از مرگ همسرش نوشته ای را روی وبلاگ خودش گذاشت که امکان نداشت آن را بخوانی و اشک نریزی که متاسفانه آن نوشته را از روی وبلاگ برداشته است. بهار همچنان در وبلاگ همسرش با همان نام "سزار" می نویسد و خوانندگان باوفای قدیمی خود را همچنان دارد.
 ..........................................................

نوید مجاهد، نویسنده وبلاگ "مژده"  که متاسفانه حذف شده، و موسس سایت "اسپشیال" بود. این سایت محلی بود برای وبلاگ نویسانی که دچار معلولیت جسمی بودند. خود نوید مبتلا به بیماری ژنتیکی دوشن بود که باعث ویلچرنشین شدن وی شده بود. نوید با پشتکار بسیار قوی و با روحیه ای مثال زدنی به فعالیت های سایبری می پرداخت. سرانجام در 22 مرداد هشتاد و هشت در سن 27 سالگی درگذشت. خدمات نوید و انگیزه و امیدی که در بین وبلاگ نویسان معلول به وجود آورده بود، همواره زبانزد این گروه از وبلاگ نویسان می باشد.
 ..........................................................

بی شک نام امیدرضا میرصیافی،نویسنده وبلاگ "روزنگار" بیش از هر نام دیگری شنیده شده است. مرگ مشکوک امیدرضا در زندان و تصاویری از صورت کبود و شکنجه شده ی آن از تلخ ترین حوادث سالهای اخیر و تاریخ بلاگستان فارسی است. امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس و روزنامه نگاری بود که با تهیه مقاله در زمینه هنر موسیقی و فعالیت در زمینه مصاحبه با هنرمندان، رادیو زمانه و همچنین برنامه (سیری در ادبیات آهنگین ایران) برنامه ای به وسیله زنده یاد تورج نگهبان ( ترانه سرا) همکاری می کرد. امیدرضا در تاریخ 28 اسفند سال 87 پس از وخامت حال در زندان اوین و انتتقال به بیمارستان لقمان، درگذشت