۲۰ مرداد، ۱۳۹۰

یاد بود امیدرضا میرصیافی



عنوان صفحه ای است که به تازگی دوستان امیدرضا ایجاد کرده اند به مناسبت 19 مرداد 1390، برابر با روزی که می بایست دوران دو سال و شش ماه حکم زندان وی به پایان می رسید، اما به طرز مشکوکی در 28 اسفند 1387 در زندان اوین پس از وخامت حال، درگذشت..؛
امیدرضا میرصیافی متولد 12 مرداد 1359، نویسنده وبلاگ (روزنگار) و تهیه کننده مقاله در زمینه هنر موسیقی و فعال در زمینه مصاحبه با هنرمندان برای رادیو زمانه و همچنین برنامه (سیری در ادبیات آهنگین ایران) برنامه ای به وسیله زنده یاد تورج نگهبان ( ترانه سرا) تهیه و از طریق سبکه های ماهواره ای پخش می شد، بود. ایشان در اردیبهشت 1387 توسط ماموران امنیتی با یورش به منزل پدری بازداشت و نزدیک به چهل روز بعد با قرار وثیقه ملکی موقتا آزاد شد.
دادگاه امیدرضا در پائیز 1387 به ریاست قاضی صلواتی برگزار و به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و توهین به سران نظام و توهین به مقدسات به تحمل دو سال و شش ماه زندان محکوم شد که این حکم بدون آنکه به وکیل وی آقای دادخواه جهت تنظیم لایحه دفاعی ابلاغ گردد، تائید و در روز 19 بهمن 1387 به اجرا در آمد.
در روز 28 اسفند 1387 امیدرضا به دلیل وخامت حال، به بهداری زندان اوین منتقل و از آنجا بعد از چند ساعت وقفه به بیمارستان لقمان حکیم منتقل می شود که به دلیل سهل انگاری مسئولان اوین در رساندن ایشان جهت مداوا، پیش از رسیدن به بیمارستان درگذشت.
پزشک قانونی بعدتر علت مرگ را مصرف بیش از اندازه قرص های آرامبخش اعلام می کند اما بنا بر اظهارات خانواده ایشان و تصاویر موجود بعد از فوت امیدرضا و آثار کبودی زیر چشم و خراش روی صورت و همچنین خونریزی گوش چپ و شکستگی سر، این ادعا را رد کردند. امیدرضا در بهداری زندان اوین پس از مصرف قرص های آرامبخش و وخامت حال، به بهانه ی تمارض از سوی مسئولان اوین مورد ضرب و شتم قرار می گیرد که به باور خانواده و دوستان و نزدیکان امیدرضا، علت فوت ایشان می باشد.


۱۱ مرداد، ۱۳۹۰

آمنه، درس « نه گفتن به ترویج ِ خشونت» را دیکته کرد..؛


در جامعه ای که به دلیل تغییر «نگاه ها، رفتارها و ارزشها»، «انتقام، قصاص، شکنجه و اعدام» جزئی انکارناپذیر از آن شده است، «بخشش» واژه ای سخت غریب است!
به احترام بزرگ منشی و بخشایش آمنه باید سر تعظیم فرود آورد.
جمله ی بالا را «هومن خلعتبری»، هنرمند و موسیقیدان، خطاب به آمنه گفته است.


 خبر کوتاه بود.. اما بزرگ..

پرونده ی جنجالی اسید پاشی مجید به آمنه بهرامی، پس از گذشت نزدیک به هفت سال، با گذشت قربانی این پرونده از اجرای حکم قصاص، به پایان رسید. با توجه به حاشیه های این پرونده، در چند روز گذشته بحث های فراوانی درباره این خبر در رسانه ها شکل گرفته که عمده ترین این بحث ها در خصوص شایعاتی درباره فشارهای دادستانی به آمنه برای پایان دادن به این پرونده است. شایعاتی که با توجه به مصاحبه ها و گفته های آمنه در این مدت و همینطور پافشاری وی برای اجرای حکم مطرح شده است، و تصمیم یکباره آمنه برای گذشت از قصاص چشمان مجید، باعث به وجود آمدن شبهه و تناقضاتی در گفتار و عمل وی شده است . این بخشش، گمان تحت فشار قرار دادن وی از سوی مقامات دولتی به دلیل فشارهای بین المللی را برای جلوگیری از اجرای چنین حکمی را ایجاد کرده است.
آمنه بهرامی خود به تنهایی تصمیم گیرنده ی نهایی این حکم بود و با شناخت خوبی که از جو خبری مربوط به پرونده ی خود داشت، به بهترین شکل ممکن معامله ای بزرگ انجام داد. آمنه در تمام این سالها برخورد فعالان حقوق بشر در قبال درخواست های خود برای کمک های مالی را مورد انتقاد گاه بی رحمانه قرار داد که شرایط جسمانی وی و همچنین عدم شناخت نحوه کمک گیری از نهاد های مالی حقوق بشری، در آن بی تاثیر نبوده است. ناگفته نماند که نهاد های حقوق بشری نیز کاستی ها و کوتاهی های بسیاری داشتند که انتقادات به ایشان پذیرفته و قابل قبول است. اما درخواست تعویق حکم در اردیبهشت ماه موقعیت دیگری بود که آمنه بارها از آنبرای نشان دادن و ثابت کردن خطاهای حقوق بشری ها سود برد. مصاحبه ی قبل از روز اجرای حکم در اردیبهشت ماه با رادیو فردا و همچنین بی بی سی فارسی و سایر رسانه ها و به چالش کشیدن فعالان حقوق بشر و درخواست کمک از آنها و همچنین موضوع دریافت دو میلیون یورو در برابر گذشت از چشمان مجید، نکاتی نبود که بشود از آن به تصمیم قاطع آمنه برای اجرای حکم پی برد. آمنه در تمام مصاحبه های خود همیشه حاضر به مذاکره برای گذشت بوده تنها با یک پیش شرط «تامین منبع مالی برای ادامه درمان»
جمهوری اسلامی در تمام این سالها جدای از ناتوانی خود در کنترل جامعه و نظم بخشیدن به قانون جزا در کشور، سعی در سوء استفاده از حق قربانیان در پرونده های قصاص داشته است. همواره از بار مسئولیت جامعه شانه خالی کرده و قربانی و متهم را رو در روی یکدیگر قراره داده. اما آمنه به عنوان قربانی، با تیزهوشی خود چند کار بزرگ را انجام داد. اینبار پافشاری روی اجرای حکم قصاص که طبق قانون شرع جمهوری اسلامی به قربانی اختیار بخشش و یا قصاص داده شده است، برگه برنده ی آمنه در این بازی بود. احتمالن اگر حکومت از تصمیم آمنه برای گذشت آگاه بود، در همان دادگاه رضایت او را جلب می کردند تا رافت اسلامی را در شروع ماه رمضان در بوق و کرنا کنند، نه در سکوت خبری و در اتاق اجرای حکم در بیمارستان. آمنه بسیار خلاقانه و تیزهوشانه خود را نفر اول و آخر این ماجرا معرفی کرد. حکومت بسیار مشتاق بود تا با استفاده ابزاری از آمنه حکمی را برای اولین بار اجرا کند تا هم حکم صادر شده را تحت فشار های بین المللی لغو نکرده باشد و از طرفی فشارهای فعالان حقوق بشری را علیرغم قول هایی که برای کمک به آمنه داده شده بود را بی اثر جلوه دهند و از حساسیت آمنه بر روی فعالان حقوق بشری استفاده ابزاری کنند و برای بار چندم طی روزهای گذشته، سناریوی جدید دستگاه امنیتی را برای تخریب و ترور شخصیتی فعالان سیاسی و مدنی را پیش گیرند.
آمنه با گذشت از حکم قصاصی که دریافت کرده بود، ضمن برهم زدن سناریوی دستگاه اطلاعاتی برای تخریب فعالان مدنی، بار دیگر و اینبار با یک کارنامه ی درخشان از تصمیم خود، در انتظار واکنش فعالان حقوق بشر و دریافت کمک از سوی آنان است. آمنه بهرامی وقتی پزشک فرستاده ی احمدی نژاد را پس می زند، وقتی شجاعانه اعتراض خود را به عدم برابری دیه برای مرد و زن اعلام می کند، وقتی از مجلس نشینان می خواهد از وی برای تصمیم گیری آینده شان در تعین بودجه برای قربانیان اسید پاشی استفاده کنند، جبه اش مشخص است و شفاف و تنها یک خواهش دارد «مردم تنهایش نگذارند و به او برای ادامه درمانش کمک کنند».
آمنه گذشت کرد اما روسیاهی برای جمهوری اسلامی ماند و قوانین ناقص و نا برابرش. آمنه قصاص را بخشید اما همچنان صدور حکم قصاص در قوانین جمهوری اسلامی باقی ست. آمنه عدم برابری دیه مرد و زن را مطرح کرد و به چالش کشید تا نشان دهد حق خود را می شناسد و برای به دست آوردن آن در تمام این هفت سال تلاش کرده و اگر امروز در جایگاه قهرمان و سمبل گذشت ایستاده است، بی دلیل نیست و لایق آن است.
گذشت آمنه، تنها بخشش یک گناهکار نبود. آمنه، درس « نه گفتن به ترویج ِ خشونت» را دیکته کرد..؛
تنهایش نگذاریم..؛




۱۰ مرداد، ۱۳۹۰

از خیال تا واقعیت با دموکراسی دینی

دموکراسی متعادل کننده‌ی شیفتگی و نفرت است. پروسه‌ای است برای گردش و چرخش نفرت و البته نخبگان مرتبط . دموکراسی از پس سالها جنگ و جدال و برای ‌آن تعریف شده است تا از قدرت مخرب فرَت‌ها بکاهد.. نظام مبتنی بر دموکراسی بدون محدودیت، دست کم مانند سایر نظام‌های سیاسی موجود، خود مولد نفرت نیست.. دموکراسی سوپاپ اطمینان یک جامعه است برای گریز از تلاشی و گسست.
دموکراسی اما وقتی رستگار است که توان احترام گذاشتن به حق نفرت جمهور را داشته باشد. اگر رای برایند مردمان تحت سیطره‌ی یک دموکراسی، حق به گفتمانی دهد که منفورترین و تنفرآورترین حالت در نزد گروهی حاکم از همان مردمان باشد، دموکراسی بایستی توان پذیرش، تعریف و حق‌مند کردن آن نفرت را داشته باشد
تخیلی به نام دموکراسی دینی در حکومت اسلامی ایران، برهمگان ثابت کرده است که توان حق‌مندکردن همه‌ی نفرت‌های موجود را ندارد. این ساختار آن ‌چنان بیمار شده است که بسیاری از بنیانگذاران نظام فکری ِ همین سیستم، از آینده و کارایی نظام سیاسی مبتنی بر دموکراسی دینی، ابراز ناامیدی و اعلام بی‌خیالی می‌کنند. این جدای از آنکه طعنه‌ای است بر آرمان‌های از دست‌ رفته‌ی رهبران نظام حاکم و تاکیدی است بر زور پر زور هیات حاکمه و نیز عشوه ‌ایست در برابر مدافعان جمهوری‌خواه ناهمسو با پراتیک مشارکت. اما در پس ‌آن، درک واقع‌ بینانه‌ وهوشمندانه‌ی ناتوانی ساختاری دموکراسی دینی در تبدیل شدن به یک بالانسر را به خوبی آشکار می‌سازد
از همین روست که وقتی شیخ کروبی می گوید: این جنایتها روی شاه را هم سفید کرد!، می داند که یک سیستم مشروطه و قانون ‌محور خیلی بهتر از سیستمی سلطانی- ولایی ست که ناقص و سفله‌ پرور است و شاخک‌های سنسور مدیریت نفرت‌اش، درگیر عشق و تعصبات شدید دینی، آن ‌هم دین متکی بر صفات قاهره و جابره‌ی خداوند است. همین است که سیستم جاری، به بسیاری از نفرت‌ها اعتنا نکرده و درصورت تداوم، در انتهای سلوک‌اش به‌جایی خواهد رسید که چون پرده در افتد نه دینی ماند و نه حاکم دینی..!
دقت به این نکته حیاتی است که یک سیستم تعادل‌دهنده‌ی سالم، خود نباید حجاب و مانعی در برابر خود بوده و از مفاهیم متنوع و گسترده‌ای متنفر باشد. دین جلوه‌ها‌ی اجتماعی بسیاری از غرایز‌ طبیعی آدمیان را حرام می‌داند، سلوک عادی مرد و زن را تابع شرایط سخت می‌کند.. از نجاسات متنفر است و با چشم‌غره، شماتت و شمشیر به کافران و مرتدان نگاه می‌کند.. ضمن آنکه متولیان راستین مذهب شیعه در طول تاریخ از اهل سنت و قوم عرب نیز حتا، به خاطر جور و ستم در حق ائمه معصومین‌اش همواره ابراز انزجار و تنفر کرده ‌است.
این‌که اسلام یا هر دین دیگری با دموکراسی سازگار است یا نیست، ربطی به این بحث ندارد.. مساله آن ‌است که هر پسوند و پیشوندی برای دموکراسی به‌ عنوان یک نظام و سامانه‌ی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، منهدم‌ کننده‌ی روح آن و بی ‌معنی ‌کننده‌ی معنای‌ آن است.. و آنچه به‌طور خاص دموکراسی دینی را ناتوان کرده است، ذات دموکراسی نیست، موانع و محدودیت‌های دینی ‌آن است..چوب‌های کلفتی است که دین یا متولیان دین، ‌خودآگاه یا ناخودآگاه، در موقعیت‌های مختلف، لای چرخ ِ چرخه‌ی دموکراسی گذاشته‌اند.. بازخوانی دو مثال از طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین حقوق یک آدمی‌زاده که رسیدن‌ به این‌ دو حق واقعن حق، از طریق دموکراسی دینی نزدیک به محال است ، میزان تضاد ذاتی این دو کلمه را به خوبی نمایان می‌کند.. گویی همین تضاد ذاتی و دوگانگی هولناک است که باعث شده ‌است بسیاری تصور کنند اصلن چیزی نه به نام «نظام» و نه «جمهوری» و نه «اسلامی» درجمهوری اسلامی وجود ندارد.
مثالی زنانه:
زن‌های بسیاری هستند که از نحوه‌ی پوشش‌ اجباری خود متنفرند.. تکالیف اسلامی زنانه شیفتگانی هم دارد اما صورت نفرت‌اش هویداتر است.. زن‌ها توانایی آن‌را دارند که بتوانند به‌راحتی حق نفرت خویش را به رخ جامعه کشیده و آنهایی را به ریاست برسانند که آزادی انتخاب پوشش زنان را به رسمیت می‌شناسند.. کلمه‌ی اسلامی دموکراسی اما کوهی است در برابر این نفرت واقعن موجود.. کوه که نه، رشته کوهی است اساسی!
مثالی خوش‌باشانه هم به یاد خیام و زکریای رازی:
اگر آنان‌که خواهان نوشیدن قانونی نوشیدنی‌های الکلی‌اند، نتوانند با استفاده از دموکراسی به گروهی هم‌سان رای دهند تا به‌ دور از ترس و در هوایی آزاد به وصال لب جام رسند، هیچ‌گاه به دموکراسی دینی به چشم یک راه‌حل صحیح سیاسی اجتماعی اعتماد نخواهند کرد. چه آنکه مگر ممکن است یک دموکراسی اسلامی برای آنچه که نجس می‌داند و آنان‌ که آن نجاست را می‌خورند،حق یا احترامی قائل شود؟

* لینک این مطلب در بالاترین