۱۱ فروردین، ۱۳۹۰

زاده شدم ...

امروز روزی است که این تن زاده شد
با درد مادرم و دلهره ی پدرم
و من هنوز تولد نیافته ام!
چرا که در گورستانی هستم که هیچ چیز زاده نمی شود و همه چیز بوی مرگ می دهد 
گاه حسرت می خورم که چرا به تن زاده شدم؟
و به حماقت خدایی که نمی دانم کجاست، قهقهه می زنم
و به او شِکوه سر می دهم
اویی که همیشه همچون لچکی بر خاک می افتد! 
جلوی پایم
مرا دوست بدار!
مرا بپرست 

آخر اینجا کجاست ؟

جایی که هر روز
در خیابان زنی لگد مال می شود! 
در خانه ای که کودکی میگرید از ضعف دل! 
در کوچه هایی که مردان این سرزمین به خاک مالانده میشوند!
انسان هایی که کشته می شوند
و کسانی که می کشند ! 
اینها ...
وجودم را پر از اشک می کند!
و پشیمان از زاده شدن تن  

من هنوز متولد نشده ام 
من زمانی متولد می شوم که
آزاد باشم
ما باشم
من در " ما " متولد میشوم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر