۲۵ اسفند، ۱۳۸۹

گهواره تکرار را ترک گفتم ، در سرزمینی بی پرنده و بی بهار



در كار رفتن نبودم. رفتن کار من نبود.. با نوايی كه زمزمه گوشم شده بود و دلی كه در كار فرمان من نبود. راهی شدم، نه بدان سان كه باد می‌شود و در شورش رفتن‌اش شاخه‌ها به رقص در می آيند.. نه چنان كه آب بر سنگ‌ها روان می‌شود و شتاب مي‌كند بر زمين.. راهی شدم به مقصد نا معلوم با دلی در كار خود.. ترس ماندن و شتاب پاها در هم شدند. در رفتن من پروانه بال بر صورت شمع نكوبيد.رفتن من نويد رنج خورشيد مقابل نبود. زمان همان هميشگی هميشگی بود و زمين تنها به چرخ بی قرار می‌چرخيد. علف به صحرا بود و عشق به دروغ هر روزه، كار خود می‌كرد..
در كار رفتن نبودم. به عزم بيهوده ،رفتن به سرزمين‌های ناشناس، بی هدفی كه راهی‌ات كند لطفی ندارد. يله شدن در سرزمین بی نام و نشان. رفتن به هر سو بی آنکه اراده‌ات بر آن حكم كند. اين هم برای خود حكايتی است. اينكه پا بر سرزمينی بگذاری كه تا پيش از اين جایی در ذهنت نداشته و تو خود به هر وا‍‌ژه‌ای كه ذهن‌ات ياری كند آن را صدا می‌زده ای.اينكه هر جا، هر لحظه، بی اين كه قصدی داشته باشی فرود بيايی و در كار ماندن صبر را بر شتاب ترجيح دهی. رفتن و ماندنی از اين گونه سخت نا آشنا را نمی‌پسندم. سرزمين‌ات را خودت انتخاب نمی‌كنی تا خطوط فرضی مرزها اختيارت را برای ماندن و برگزيدن محدود كند.رفتن از اين زاويه هم نیز خود حكايتی دارد. داستانی، سری می‌خواهد كه در نجوا نگنجد..
رفتم.. نه به قصد و معلوم. نه با عزم و از پيش. در كار رفتن نبودم. كسی فرمانمان نداد، در دلم آشوب رفتن نبود. همينطوری،اجباری خارج از اراده راهنمايم شد و رفتم. به يك طرفی كه هر طرفی می‌تواند باشد.هر طرفی خارج از حيطه اراده تو ، نامعلوم ِ نامعلوم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر