۱۱ فروردین، ۱۳۹۰

زاده شدم ...

امروز روزی است که این تن زاده شد
با درد مادرم و دلهره ی پدرم
و من هنوز تولد نیافته ام!
چرا که در گورستانی هستم که هیچ چیز زاده نمی شود و همه چیز بوی مرگ می دهد 
گاه حسرت می خورم که چرا به تن زاده شدم؟
و به حماقت خدایی که نمی دانم کجاست، قهقهه می زنم
و به او شِکوه سر می دهم
اویی که همیشه همچون لچکی بر خاک می افتد! 
جلوی پایم
مرا دوست بدار!
مرا بپرست 

آخر اینجا کجاست ؟

جایی که هر روز
در خیابان زنی لگد مال می شود! 
در خانه ای که کودکی میگرید از ضعف دل! 
در کوچه هایی که مردان این سرزمین به خاک مالانده میشوند!
انسان هایی که کشته می شوند
و کسانی که می کشند ! 
اینها ...
وجودم را پر از اشک می کند!
و پشیمان از زاده شدن تن  

من هنوز متولد نشده ام 
من زمانی متولد می شوم که
آزاد باشم
ما باشم
من در " ما " متولد میشوم ...

۰۹ فروردین، ۱۳۹۰

فردایی برای من و تو یا فردایی از آن ِ آنان ..

ایران، سرزمین مادری و خانه ی پدری با صندوقچه ای از خاطرات، گهواره ای که درش به دنیا آمده ایم. نفس کشیده ایم. آن را متعلق به خود می دانیم. همین سرزمینی که گذشته اش را افتخار حال خود می دانیم. سعی نکردیم در امروزش نقشی داشته باشیم. همین حوالی را می گویم، سرزمینِ شیونِ خواهران و مادرانمان. سرزمینِ برادرهایی که تنشان در این خاک خفته است. سرزمین پدرهای درد، پدرهای سرخورده و سالخورده. مادران جدا مانده از فرزندان در بند. این سرزمین سالهاست که تاریک است چون شبی که در آن نه مهتاب و نه ستاره ای می درخشد.
خواهرکانم این روزها غمگین اند. سایه ای آزادیشان را زنجیر کرده، تجاوز می کند به روح و جسمشان. برادرانم یکپارچه فریاد شده اند. به نیابت پیران سرزمین و فریاد هایی که در گلو خشک شد، بغض شد، کینه شد!؟ فریادی به یاد برادرانشان که آویزان بر درخت دار رقصاندند! فریادی به بلندای روحی که پرواز کرد. فریادِ " مرگ بر استبداد " سر می دهند. دیدم کسی عکسش را به آتش کشید! اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد. می فهمم اش. من طعم بغض و کینه را چشیده ام. خفقان را دیده ام. بغض در گلو خشکیده را دیده ام. من هم رنج دیده ام.
همه در رویای فردای بهتریم. این را یقین دارم. اما چه فردایی؟ فردایی از آنِ من و تو، یا فردایی از آنِ آنان!؟ فردایی که فردایش تجسم انفرادی ِ قبل از مرگ است، شبی که فردایش فریاد خواهری سکوت سلول هایی را خواهد شکست که شده اند حجله شب عروسی اش!؟ فردای بهتر را از چه کس طلب می کنیم؟ آن که کُشت، آن که برد؟ آن که لگد مال کرد هست و نیستمان را، آن که تیر خلاصی زد به فردایمان؟ تفکر متحجری که زنجیر کرد زندگیمان را؟
ایران امروز را توان تحملش نیست. امروز ما با سی سال پیش ما یکی ست. فرق اش تصویر آدمی ست که در ماه نقش بست و امروز به شکل دیگری با دست های دیگری در حال تکرار و آماده سازی در اذهان! جماعت روشنفکری که سیه روزی سی سال پیش را نادیده گرفت و مسبب خانه به دوشی هزاران نفر شدند. نگاه کنیم به رسانه هایی که امروزه بلندگوی دین شده اند. متحجرانی که القاب روشنفکر و فقیه می گیرند. هوشیار باشیم .. دامی دیگر برایمان پهن کرده اند.
امروز بیشتر از آنچه سرزمین ام غمگینم است، غمگینم. بیشتر از آنچه مردم سرزمینم می گریند، نالانم. نگران فردایم. فردایی که اگر ساکت باشیم، برای ما نیست ..؛

مکث کن آقای تاریخ.. قدرت و شهرت و ثروت.. امپراطوری تزویر، محنت و لعنت و وحشت.

۰۴ فروردین، ۱۳۹۰

این متن نه شکایت است، نه التماس ِحمایت! ناقوس ِ بی صدای خطر است.

خواستم از حسین بنویسم، خواستم از بزرگی اش، مرام و معرفت بی نظریش بگویم. دوست داشتم از تعهدش به عنوان یک فعال حقوق بشر بگویم. باری که تنهایی به دوش می کشید. تلاش های خالصانه و بدون چشم داشت او از هر انسان آزاده ای، فارغ از در نظر گرفتن ایدئولوژی و تفکرات فردی، چیزی نیست که بشود از کنارش گذشت. کمک ها و خدمات بی نهایتی که حسین در تمام سالهای گذشته در دنیای مجازی در سایت " ایران پروکسی " به وبلاگ نویسان و فعالین مدنی عرضه داشت بی شک از ارزشمندترین کارها بود. ایجاد کمپین های اطلاع رسانی، کمپین های حمایتی با ماهیت آزادی فعالین بازداشت شده و جمع آوری امضاء برای اعتراض به احکام صادر شده و ساخت لوگوهایی به مناسبت های مختلف، همه از وجود آزاده ای بود که امروز خود نیز اسیر بند است. دوست ندارم مرثیه سرایی کنم برای حسین،که حد او حماسه ست. حماسه ای که امروز به فراموشی سپرده شده. پس می نویسم از حسین هایی که از یاد رفته اند و مورد بی مهری قرار گرفته اند. کم نیستند..

وسعت وقایع دو سال اخیر در ایران، سرکوب و بازداشت بسیاری از فعالین مدنی، تحت تعقیب قرار گرفتن بسیاری از وبلاگ نویسان، فعالین سایبری و روزنامه نگاران و همچنین خروج بسیاری دیگر از این فعالان را به همراه داشت. بازداشت های فله ای بسیاری بعد از انتخابات سال گذشته صورت گرفت که بسیاری از این بازداشت ها از چشم رسانه های حقوق بشری دور ماند. در این میان زندانیان گمنام بسیاری هستند که بنا به دلایلی اعم از عدم اطلاع رسانی خانواده های خود، فعالیت های فردی و مستعار نویسی و گمنام بودن ایشان برای فعالین دیگر و موارد دیگر، باعث دشواری دو چندان جهت اطلاع رسانی و انتشار اخبار اینان شده است. این موارد از بزرگترین مشکلاتی ست که سایت های خبری و فعالین حقوق بشر جهت هر گونه کمک و اقدامی با آن روبرو هستند. اما، همه ی این موارد تنها یک سوی ماجراست. سوی دیگر آن که قصدم از نگارش این متن است، برخورد های تبعیض آمیز نهاد های حامی و رسانه های حقوق بشری است.
پوشش سلیقه ای اخبار زندانیان موضوع دردناکی ست که متاسفانه گریبانگیر رسانه ها شده است. حمایت های گسترده و به جا، از تنها تعدادی از زندانیان، منتشر شدن اخبار برخی از همین زندانیان در برخی سایت ها و همینطور عدم انتشار در برخی سایت های دیگر. دوستی ها، دشمنی و خصومت های شخصی، کمپین ها و تحصن هایی با نام و داعیه حمایت از زندانیان که در نهایت به نفع تعدادی زندانی مطرح پایان می گیرد، از دیگر مشکلاتی ست که رسالت و تقدس فعالیت های حقوق بشری را تحت شعاع قرار داده.
گزینشی عمل کردن در بازتاب اخبار، آنهم در چنین شرایط حساس و خطرناکی تنها هزینه را برای فرد زندانی بالاتر می برد. بی خبری از وضعیت یک زندانی یعنی کمک به دستگاه امنیتی جهت سناریو سازی و فشار به وی و خانواده ایشان. فشار برای پذیرفتن اتهامات بی پایه و اساس که می تواند جان یکی زندانی را در خطر قرار دهد و یا وی با احکام سنگین روبرو شود و کم نیستند زندانیانی که در همه ی سالهای گذشته و دو سال اخیر به همین صورت قربانی شدند. حسین رونقی یکی از همین زندانیانی ست که به دلیل عدم حمایت کافی رسانه ها و مجامع بین المللی، قربانی سناریو سازی دستگاه اطلاعات و نظام شد. پانزده سال زندان نتیجه عدم توجه و حمایت از یک فعال حقوق بشر و وبلاگ نویس است. نتیجه تفرقه ای ست که دیروز و امروز ما را از وظیفه اصلی دور نگه داشته تا کسانی مانند حسین، امروز گوشه زندان جوانی خود را سپری کنند. بسیاری از هم میهنانمان با تبلیغات رسانه ای تشویق به شرکت در تجمعات و اعتراضات سالهای اخیر شدند. با دردها و غم های مشترک پا به خیابان ها نهادند. بسیاری بدون هیچ گونه پشتوانه خبری و حتی اطلاع دقیق از چگونگی این امر، قدم به خیابان ها گذاشتند و مشت گره کردند. آیا رواست تبعیض در انتشار اخبار و حمایت؟ آیا برخورد های دوگانه و تبعیض در حمایت از چنین زندانیانی باعث دلسردی در بسیاری از جوانان نمی شود؟ آیا وظیفه ی رسانه ها تنها تشویق مردم به حضور در تجمعات است؟
شاید حسین نمونه ی خوبی باشد برای مثال این دسته از زندانیانی که مورد بی توجهی هستند. یک نیروی متخصص و فداکار که تمام تلاشش پیشبرد و بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران بود اکنون با حکم سنگین و در شرایط سخت و بیماری به سر می برد. شکنجه های طاقت فرسا و در نهایت بیماری و عفونت کلیه تنها ذره ای از رنجی ست که حسین با آن دست و پنجه نرم می کند. کاش وضعیت حسین و قربانی شدن وی زنگ خطری باشد برای رسانه ها و فعالین حقوق بشر تا با دقت بیشتر و عدم تبعیض در انتشار اخبار اقدام کنند.

 * لینک این نوشته ام در خودنویس

۲۸ اسفند، ۱۳۸۹

سلام امیدرضا. تولد دو سالگی ات مبارک!


سلام امیدرضا. تولد دو سالگی ات مبارک! برابر با مهر فوت شد روی شناسنامه ات، امروز شد دو سال که خفته ای زیر تلی از خاک. غریب و تنها. آرام و خاموش.. رُک بگویمت،دلم برایت تنگ شده امیدرضا..
داداشی رسمش بود امروز به رسم پنج شنبه های آخر سال ببینیمت سر خاک. آبی بریزیم روی سنگ قبرت. فاتحه ای بخوانیم. خرمایی خیرات کنیم. حالا من اینجا، دور از تو..
امیدرضا از وقتی که رفتی عکست را گذاشته ام روی صفحه کامپیوترم. یادت می کنم هر روز .. خیره میشم به چشم هات.. بیشتر وقت ها فقط به عشقت تصنیف کاروان بنان رو گوش میکنم. چقدر دوست داشتی این تصنیف رو .. امیدرضا یادت هست قرارمان؟ برایم 80 سال موسیقی ایران رو آوردی.. منم تصنیف های مسعود جاهد با آلبوم های فرهنگ شریف رو.. تو از شجریان می گفتی و پادشاهی اش در موسیقی سنتی و من از ناظری..
بنان میخونه.. بخون با من امیدرضا..
با ما بودی .. بی ما رفتی ..
چو بوی گل، به کجا رفتی، تنها ماندم.. تنها رفتی..
تنها رفتی امیدرضا.. غریب رفتی داداشی..
امیدرضا، امروز به نیابت غم این روزها و دو سال نبودنت، به دلتنگی ندیدن سنگ قبر مادرم زار زدم .. گوله گوله اشک ریختم به حال سرزمینی که امید داشت به امیدی که از دست رفت. به تصویر شکسته و خونی ات که فکر می کنم جنون می گیرم . چرا تو امیدرضا؟
راستی پسر تو مگه قرص نخورده بودی؟ چرا بینی ات خونی بود؟ چرا گوش ت خون می ریخت؟ سیاهی رو پهلوهات جای پای کدوم سرباز وطن بود داداشی؟ سرت و شکستن؟ تو که اکبر رو دیدی .. تو که عزت رو دیدی .. خیلی دوست داشتی بشی، شهید راه وطن؟ اکبر هم اینطوری شد.. حالش بد شد و مِرد.. جنازه اش لخته ی خون بود.. عزت هم اینجوری شد.. ابرو ِ له شده و دماغ خونی.. یادته؟ سرنوشت ها یکیه.. من و تو و اون نداره.. داد بزنی.. هوار کنی.. سزای کارمون اینه..

شاید یک روز
یک روز
شاید، یک روز
که آفتاب گیسوی نقره ای
دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تند بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز
شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند، به سرزمین
سوخته ی من باز گردد.
امید، کوبه ی در را بفشارد
و سپیدی، جای تمام این
سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینمان ..
زنده یاد پروانه فروهر


۲۵ اسفند، ۱۳۸۹

گهواره تکرار را ترک گفتم ، در سرزمینی بی پرنده و بی بهار



در كار رفتن نبودم. رفتن کار من نبود.. با نوايی كه زمزمه گوشم شده بود و دلی كه در كار فرمان من نبود. راهی شدم، نه بدان سان كه باد می‌شود و در شورش رفتن‌اش شاخه‌ها به رقص در می آيند.. نه چنان كه آب بر سنگ‌ها روان می‌شود و شتاب مي‌كند بر زمين.. راهی شدم به مقصد نا معلوم با دلی در كار خود.. ترس ماندن و شتاب پاها در هم شدند. در رفتن من پروانه بال بر صورت شمع نكوبيد.رفتن من نويد رنج خورشيد مقابل نبود. زمان همان هميشگی هميشگی بود و زمين تنها به چرخ بی قرار می‌چرخيد. علف به صحرا بود و عشق به دروغ هر روزه، كار خود می‌كرد..
در كار رفتن نبودم. به عزم بيهوده ،رفتن به سرزمين‌های ناشناس، بی هدفی كه راهی‌ات كند لطفی ندارد. يله شدن در سرزمین بی نام و نشان. رفتن به هر سو بی آنکه اراده‌ات بر آن حكم كند. اين هم برای خود حكايتی است. اينكه پا بر سرزمينی بگذاری كه تا پيش از اين جایی در ذهنت نداشته و تو خود به هر وا‍‌ژه‌ای كه ذهن‌ات ياری كند آن را صدا می‌زده ای.اينكه هر جا، هر لحظه، بی اين كه قصدی داشته باشی فرود بيايی و در كار ماندن صبر را بر شتاب ترجيح دهی. رفتن و ماندنی از اين گونه سخت نا آشنا را نمی‌پسندم. سرزمين‌ات را خودت انتخاب نمی‌كنی تا خطوط فرضی مرزها اختيارت را برای ماندن و برگزيدن محدود كند.رفتن از اين زاويه هم نیز خود حكايتی دارد. داستانی، سری می‌خواهد كه در نجوا نگنجد..
رفتم.. نه به قصد و معلوم. نه با عزم و از پيش. در كار رفتن نبودم. كسی فرمانمان نداد، در دلم آشوب رفتن نبود. همينطوری،اجباری خارج از اراده راهنمايم شد و رفتم. به يك طرفی كه هر طرفی می‌تواند باشد.هر طرفی خارج از حيطه اراده تو ، نامعلوم ِ نامعلوم ...

۲۰ اسفند، ۱۳۸۹

گلوله به پیشانی محمد مختاری اصابت کرده بود


چند روز قبل مطلبی نوشتم در خصوص وقایع 25 بهمن و کشته شدن صانع ژاله و محمد مختاری که در جریان شلیک مستقیم نیروهای انتظامی به شهادت رسیدند. در آن مطلب به چگونگی کشته شدن این دو عزیز و همچنین مشخص کردن هویت سرکوب کنندگان و ضاربانِ مجروحان و کشته شدگان پرداختم. در مطلب مورد اشاره توضیحی نوشتم در خصوص صحنه ی کشته شدن محمد مختاری که محل اصابت گلوله را کتف محمد نوشتم.
بعد از دریافت یک ایمیل و اخباری که بعدتر در رسانه ها منتشر شد، دو نکته در مورد آن پست را لازم به توضیح می بینم.
به دلیل تائید بسیاری از منابع و سایت های خبری از وقایع آن روز مبنی بر کشته شدن دو نفر و زخمی شدن یک نفر، و همچنین حضور خودم در همین سه صحنه، گمان بر این می رفت که یکی از مجروحان آن روز بعد از انتقال به بیمارستان به شهادت رسیده باشد. یعنی کسی که از ناحیه ی کتف یا سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود، کشته شده ی دوم آن روز باشد. کمی بعد تر بعد از تائید کشته شدن دو نفر در آن روز، این حدس و گمان بیشتر شد. اما روز گذشته ایمیل بسیار موثقی دریافت کردم از یکی از نزدیکان شهید محمد مختاری بدین شرح که گلوله به پیشانی محمد اصابت و در پشت سرش گیر کرده بود. محل شهادت رو هم تقاطع نواب و آزادی نوشته بود که بدین صورت نوشته ی قبلی در خصوص زخمی شدن محمد از ناحیه ی کتف اصلاح می شود. 
اما نکته ی بعدی پس از این ایمیل، نشان از وجود یک مجروح دیگر در آن روز است که همچنان از هویت وی اطلاعی در دست نیست. یعنی کسی که گلوله به کتف آن اصابت کرده بود چه کسی ست؟ و یا فردی که گلوله به ران پای وی اصابت کرده بود؟ هر دو جوان بودند و در خبرهای بعدی اسم و نشانی از این دو مجروح منتشر نشده است. 

پی نوشت بعد از دو ماه:
بعد از مشخص شدن هویت دو کشته شده روز 25 بهمن و محل شهادت این دو عزیز، خبر دیگری منتشر شد که "امیرحسین تهرانچی" یکی دیگر از کشته شدگان روز 25 بهمن بوده. عکسی از ایشان منتشر نشده اما بعد از انتشار این خبر فردی در فرندفید کامنتی را زیر یکی از لینک ها گذاشته بود که: "یه نفر و دیدم 25 بهمن تو توحید دو تا گلوله خورده بود ران و کمرش. ممکنه امیرحسین تهرانچی همون باشه. سن و سالش هم به بیست و پنج شش سال می خورد. باز نمیدونم". حالا مشخص نیست فرد زخمی شده که فیلمی کوتاهی هم از همون صحنه در بی بی سی منتشر شد، امیرحسین تهرانچی باشد یا نفر سومی که آن سوی خیابان گلوله به جایی نزدیکی کتف و سینه اش برخورد کرده بود. 
امیدوارم بعد از انتشار این پست اگر کسی اطلاع موثقی داره و یا از شاهدان در صحنه بوده تماس بگیره و بتونیم اتفاقات آن روز رو مرور کنیم. 

۱۸ اسفند، ۱۳۸۹

پزشکان به عللل امنیتی حاضر به دادن گواهی نبودند


چند روز پس از تظاهرات روز بیست و پنجم بهمن ماه خبری منتشر شد مبنی بر استفاده نیروهای نظامی و امنیتی از نوع جدیدی از گازهای اشک‌آور. در خبر منتشرشده، به این نکته اشاره شده بود که گازهای اشک‌آور استفاده شده در روز 25 بهمن، عوارض خاص و جدیدی به دنبال دارد. اشکان منفرد، وبلاگ‌نویس و فعال حقوق‌بشر، یکی از کسانی که در معرض این نوع از گاز اشک‌آور، قرار گرفته به روز می گوید: به علت به هم خوردن درصد و تعادل پتاسیم و منیزیم خون ۴ ساعت زیر سرم بودم.
وی در شرح ماجرای این روز می‌گوید: "روز 25 بهمن که در حمایت از انقلاب مصر فراخوانی صادر شده بود، در تظاهرات شرکت کردم. این تظاهرات از همان لحظات اول با برخورد نیروهای امنیتی مواجه شد که از گازهای اشک‌آور استفاده می‌کردند. گازهای اشک‌آوری که گویا بُردشان، افزایش پیدا کرده بود! بعد از شلیک‌های اولیه، به هیچ عنوان نمی‌توانستیم حدس بزنیم که نوع گازهای اشک آوربا دفعات پیش تفاوت دارد".
وی ادامه می‌دهد: "بعد از بازگشت به منزل، نیمه‌های شب بود که دچار حالت تهوع شدید شدم. من در همه تجمعات قبلی شرکت داشتم. به دفعات هم در معرض شلیک گازهای اشک‌آور قرار گرفته بودم، اما تنها مشکلم سوزش چشم بود. فرد دیگری را هم ندیده بودم که دچار عوارض دیگری شده باشداما این بار فرق می کرد".
منفرد، ادامه می دهد: "وخامت اوضاع جسمی باعث شد که به همراه دوست دیگری، که اوهم دچار مشکل مشابهی بود، نیمه‌های شب به درمانگاه مراجعه کنیم و حدود 4 ساعت زیر سرم بمانیم. من قرار بود روز بعد به اصفهان عازم شوم. کم‌کم عوارض جدیدی هم هویدا شد. علاوه بر حالت تهوع، دچار گرفتگی شدید عضلات گردن شده بودم. به گونه‌ای که بعضی مواقع، قادر به حرکت دادن گردن یا بدن‌ام نبودم. در اصفهان مجددا به درمانگاه مراجعه کردم. بعد از توضیحات من، دکتر برایم آزمایش ادرار نوشت و دو آمپول رفع گرفتگی عضلات هم تجویز کرد".
وی اضافه کرد: "بعد از انجام آزمایش و گرفتن جواب آن، مجددا به دکتر مراجعه کردم. با توجه به آزمایش انجام شده، وی اعلام کرد که به علت به هم خوردن درصد و تعادل پتاسیم و منیزیم خون دچار این حالت شده‌ام. بعد از توضیحات من درباره حضور در تظاهرات، دکتر گفت ظاهرا موادی در اشک آورها بوده که باعث این مشکل شده است".
این فعال حقوق‌بشر، با اشاره به تماس خود با دیگر دوستانش در این زمینه، می‌گوید: "من کمی به قضیه مشکوک شدم. به همین دلیل مساله را با چند تن از دوستان‌ام در میان گذاشتم. آن‌ها هم دچار مشکلات مشابهی بودند. به طور مثال یکی از دوستان حالت تهوع نداشت، اما به شدت دچار گرفتگی عضلات بود. فرد دیگری بود که علاوه بر گرفتگی عضلات، خون بالا می‌آورد. دوست دیگری چند روزی به طور کامل، دچار قطع صدا شده بود و سرفه‌های خونی می‌کرد. از طرف دیگر شدت گرفتگی عضلات به حدی بود که به سختی قادر به حرکت بودیم، به گونه‌ای که موفق نشدیم در اعتراضات روز اول اسفند شرکت کنیم".
وی همچنین اضافه می‌کند: "دوستی که دچار استفراغ‌های خونی و گرفتگی عضلات شده بود از دکتر درخواست گواهی کرده بود. دکتر به وی پاسخ منفی داده و گفته بود که می تواند گواهی‌ای صادر کند مبنی بر اینکه در معرض خفگی بخاری منزل قرار گرفته است. احتمال دارد که بین این دو مساله، تشابهاتی در علم پزشکی وجود داشته که چنین قصدی داشته‌اند. هر چند دوست ما با این قضیه مخالفت کرداما پزشک مربوطه به هم به دلیل مشکلات امنیتی، از صدور این گواهی سر باز زده. این مشکل برای دوستان دیگری هم به وجود آمد و پزشکان از دادن گواهی در این زمینه امتناع کردند".
وی با اشاره به صحبت‌های خود با برخی از پزشکان می‌گوید: "پزشک دیگری هم بعد از توضیحات من، تایید کردند که گرفتگی عضلات می تواند به دلیل تغییر درصد و پتاسیم، منیزیم و کلسیم خون باشد و این اتفاقی است که در بین بازیکنان فوتبال بسیار دیده می‌شود. ضمن اینکه ممکن است دارای عوارض بلندمدت هم باشد".
منفرد با اشاره به این نکته که برخی از حاضران در تجمع اعتراضی روز 25 بهمن، سعی کردند موارد ایمنی در برابر گازهای اشک‌آور را نیز رعایت کنند، می‌افزاید: "در دایره دوستان خود من همگی به این موضوع اشاره می کردند که قبل تر هم اشگ آور خورده بودند، اما هیچ وقت دچار چنین مشکلاتی نشده بودند. ضمن اینکه مواردی مثل آتش روشن کردن یا سیگار روشن کردن هم رعایت شده بود. اما همه تاکید می‌کردند که سوزش چشم، بسیار بیشتر از دفعات قبلی بوده است. عوارض این مساله هم از چند ساعت پس از شلیک آغاز شد و برای برخی از دوستان حتی بیشتر از ده روز هم طول کشید".
وی درباره تفاوت این گازهای اشک‌آور با گازهای قدیمی می‌گوید: "درباره بو، من تفاوت خاصی احساس نکردم، اما گردهای رنگی که همان پودرهای فلفل بوده، این بار بیشتر به چشم می خورد. یعنی به صورتی که بعد از شلیک اشگ‌آورها این مواد زرد رنگی روی مانتو و لباس مردم می نشست که چند مورد را خود من شاهدش بودم".

مصاحبه ام در روز



۱۱ اسفند، ۱۳۸۹

ضاربان بیست و پنج بهمن درخیابان رودکی و مسئول مرگ صانع ژاله و محمد مختاری چه کسانی ست؟


وقایع دو سال اخیر ایران پس از انتخابات هشتاد و هشت و بازتاب اخبار آن در رسانه های بین المللی همیشه با ضد و نقیض گویی ها و عدم دقت کافی در ارسال خبر به دلیل نبود گزارشگران مستقل و بین المللی همراه بوده است.فشار دولت ایران به رسانه های داخلی، اخراج و یا ابطال مجوز فعالیت گزارشگران خارجی، فیلتر گسترده ی سایت های خبری، محدود کردن دسترسی به اینترنت، قطع و یا ایجاد اخلال در شبکه های مخابراتی، ارسال پارازیت به شبکه های ماهواری و موارد بسیاری دیگر که دولت ایران به صورت سیستماتیک در همه ی سالهای حکومتش پیش گرفته، مانع از ارسال و دریافت اخبار درست شده است و این موارد مهمترین دلایل عدم دقت کافی به جزئیات اخبار بوده است.
تائید و تکذیب چند باره ی اخبار، مشخص نبودن رسته ی خدمتی سرکوب گران، آمار دقیق بازداشتی ها، زخمی شده ها و کشته شده هایی که در وقایع بیست ماهه اخیر ایران اتفاق افتاده، از مشکلاتی ست که مردم در داخل و رسانه ها را در خارج از کشور با مشکل روبرو کرده است. وقایع روز بیست و پنج بهمن ماه نیز از این قاعده مستثنا نبوده و گزارش های ارسالی به رسانه ها نیز با چندین مورد تکذیب بعدی همراه بوده. قصدم از این نوشته پرداختن به اتفاقات این روز به عنوان یکی از شاهدان و شرکت کنندگان در تجمع اعتراضی آن روز است. امید که بتوانم کمکی کرده باشم به انتشار اخبار درست .
همه ی شرکت کنندگانی که در تجمع بیست و پنجم شرکت داشتند یقینا به حضور گسترده و بسیار زیاد مامورین انتطامی نسبت به روزها و ماه های گذشته اذعان خواهند داشت. صف آرایی پیاده نظام ها و موتوری ها و جو غیر عادی و ملتهب بسیار شدیدی حاکم بود. جمعیت فشرده ای که از شرق میدان انقلاب در حال حرکت به سمت میدان آزادی بودند به دلیل بسته بودن فضا و محل تردد ناچار به ورود به خیابان اصلی شدند. این حرکت باعث اولین واکنش نیرو های امنیتی شد. به طوری که چند لباس شخصی با فریاد کشیدن بر سر جمعیت خواهان برگشتن به یپاده رو بودن که درگیری به وجود آمد بین نیروهای امنیتی و مردم که یکباره با شعار الله و اکبر و مرگ بر دیکتاتور مردم همراه شد. مامورهای انتظامی هم یورش آوردن سمت مردم. اولین درگیری دقیقا در میدان انقلاب شکل گرفت. نیروهای امنیتی خیلی سریع اقدام به استفاده از اسپری های اشک آور کردن و استفاده از شوکر های الکترکی هم، همینطور. جمعیت خیلی زود پراکنده شد. عده ی زیادی از جمعیت به سمت میدان آزادی و عده ای در قبل میدان و عده ای هم به سمت میدان آزادی فرار کردند. مردم سعی به پیوستن به سایر تجمع کنندگان را از طریق خیابان های اطراف داشتند. به خیابان توحید رسیدیم. به صورت چشمگیر موتوری ها و نیروهای امنیتی در شمال خیابان حضور دارند. برای پیوستن با جمعیت در حال حرکت از خیابان انقلاب به سمت میدان آزادی باید از سد نیروهای مستقر در تقاطع انقلاب و رودکی می گذشتیم. پیاده نظام های ضد شورش بسیار زیاد بودن. جمعیت زیادی هم که از خیابان های اطرف بعد از پراکندگی مجدادا جمع شده بودند، شعارهای اعتراضی سر می دادند. نیروهای امنیتی هر از چند گاهی برای پراکنده کردن مردم اقدام به شلیک گاز اشک آور می کردن و پیاده نظام و موتوری ها هم به مردم یورش می آوردن. درگیری ها هر دقیقه شدید تر می شد. تشخیص لباس شخصی ها و مردم عادی سخت شده بود. عده ای که سخت می شد حدس زد از نیروهای اطلاعات یا بسیج و یا همان لباس شخصی هایی که خطاب می شوند،در بین مردم حضور داشتند. چند مورد از بازداشتی ها هم به همین صورت اتفاق افتاد. جمعیتی که جلوتر از دیگران بودن موقع فرار یا برگشت به عقب، این نیروها که صد در صد یه مشخصه ای دارن برای خود مامورین اقدام به بازداشت نفرات جا مانده می کردن.
شلیک اشک آورها بسیار شدید بود. مردم برای مقابله با اشک آورها سطل های زباله رو آتش می زدند. عده ی زیادی از اهالی خیابان توحید درب های منزلشون رو باز گذاشته بودند و بچه هایی که از شدت اشک آورها دچار مشکل شده بودند رو پناه می دادند. جمعیت بین تقاطع خیابان آزادی-انقلاب و میدان توحید تو محاصره نیروهای انتظامی بودند. شرایط داشت سخت تر می شد. هر چند دقیقه نیروها یا از میدان توحید یورش میاوردن و یا از تقاطع خیابان آزادی-انقلاب. عده ی زیادی هم از مردم برای مقابله با یورش مامورین اقدام به پرتاب سنگ به سمت مامورین می کردن. تعداد بازداشتی ها زیاد شده بود. تنها راه باقی مانده برای جلوگیری مجداد از یورش موتوری های انتظامی سد کردن راه آنها بود که گاردریل های خط ویژه ی اتوبوس ها رو مردم از جا در میاوردن و دو سوی خیابان رو می بستند. درگیری ها با تاریک شدن هوا شدید تر شده بود. تو فاصله ی یورش مامورین هم هر از چند گاهی چند تایی موتوری لباس شخصی سعی در پراکنده کردن مردم رو داشتند. به شخصه گیر افتادن چهار لباس شخصی که با موتور قصد عبور از بین مردم رو داشتن دیدم. سه کُلت کمری که به شهادت ِ چشمان خودم و جمعا پنج کُلت بنا به گفته ی شاهدین دیگر، از چند درگیری که شکل گرفت به دست مردم افتاد. سه تا موتورسیکلت که متعلق به لباس شخصی ها بود با پلاک شخصی به آتش کشیده شد. وضع با تاریک شدن هوا هر لحظه بدتر می شد.
تو یکی از یورش های نیروهای موتور سوار که از کوچه ی روبروی کوچه صائب که با سنگ پراکنی شدید مردم همرا بود، حدود 20 موتور سوار دیگر از سمت میدان توحید به سمت مردم یورش آوردن. غافلگیر شدن مردم به دلیل از دو سو حمله ور شدن مامور ها پراکندگی به وجود آورده بود. عده ای برای فرار به داخل کوچه ها و تعدادی هم به پائین خیابان توحید فرار می کردن. تو یکی از همین صحنه ها موتوری هایی که تا پشت گارد ریل هایی که در شمال خیابان رودکی سد راهشون بود اقدام به دو بار تیراندازی هوایی کردن. که باز با سنگ پراکنی مردم همراه بود. اما با خلوت تر شدن قسمت شمالی خیابان و فرار مردم به کوچه ها دوباره صدای تیر اندازی دیگه ای اومد که باز به شهادت چشمان خودم "تَرک پشتی ِ یکی از موتور سوارهای نیروی انتظامی با یونیفورم های مشکی و مخصوص ِ همان گاردهای ضد شورش همیشگی و با کلاه کاسکت های همیشگی"، نفر پشتی شلیک مستقیم انجام داد و زمین افتادن یک نفر (صانع ژاله) رو دیدم. فرار کردیم به داخل کوچه که صدای فریاد کشتنش کشتنش بلند شد. چند متر بیشتر دور نشده بودیم که برگشتیم تو خیابون. مردمی که نزدیک تر بودن داشتن نفر گلوله خورده رو دور می کردن از محل. تو بُهت و شوک تیراندازی بودیم که باز صدای تیراندازی اومد. نفر دوم (کسی که گلوله به ران پاش خورده بود) هم گلوله خورد در فاصله ای کمتر از بیست متر و مدت زمان دو یا سه دقیقه بعد از تیراندازی به نفر اول. اصلا نفهمیدیم از کجا شلیک شد و از کدوم سمت بود. تمام بدنش خونی بود. طوری که وقتی بلدنش کردیم از روی زمین تا به داخل کوچه ببریم تمام دست و لباسم خونی شد. 
تو یکی از شبکه های ماهواره ای (فکر کنم بی بی سی) هم فیلمی دیدم که مردم در حالی که داشتند کسی که گلوله به ران پاش اصابت کرده بود رو دور می کردن از محل حادثه که با صدای تیر اندازی فیلم قطع میشه. تو همون صحنه ی دور کردن فرد گلوله خورده، صدای تیر مربوط به گلوله خوردن نفر سوم بود که اون فرد (محمد مختاری؟) بود. چیزی که تو فاصله ی کمتر از 20 متری می شد دید و تشخیص داد اصابت گلوله به کتف اون فرد بود و تو مدت زمانی که مردم ِ نزدیک برسند بهش روی پای خودش بود. ای کاش خانواده اش یا هر منبع خبری مطلع بتونه محل دقیق اثابت گلوله به بدن (محمد؟) رو گزارش بده.
در خبرهایی بعد از 25 بهمن محل شهادت صانع ژاله را خیابان جمالزاده عنوان کرده بودند که لازم میبینم یک توضیحی اضافه کنم . به دلیل بسته بودن شمال و جنوب خیابان جمالزاده و رودکی و توحید، خیابانهایی شمالی در راستای خیابان انقلاب، در هنگام یورش مامورین به تجمع کنندگان، تنها کوچه های منشعب به این خیابان ها راه فرار مردم بود. از این رو به علت نزدیکی محل شهادت صانع با یکی از کوچه های منشعب (کوچه صائب)به خیابان جمالزاده، محل شهادت وی را خیابان جمالزاده ذکر کرده بودند. دلیل دیگر این خبر هم می تواند همان بسته بودن شمال و جنوب خیابان بوده باشد که امکان انتقال مجروحین و مصدومین از محل حادثه به بیرون از خیابان نبود. در نوشته ی دیگری بیشتر خواهم نوشت. عکس ها و فیلم هایی که از وقایع آن روز در اختیار دارم را منتشر خواهم کرد تا گفته هایم به روایت تصویر و فیلم همخوانی داشته باشد. به نظرم ابعاد وقایع 25 بهمن نسبت به همه ی روزهای اعتراضی بعد از خرداد 88 گسترده تر بود.
اشکان منفرد
وبلاگ نویس و فعال حقوق بشر

+ اصلاحیه این مطلب