۱۷ آبان، ۱۳۹۲

مهاجرت یعنی توان ِ گذشتن

توی پروسه مهاجرت، به استقلال رسیدن، می‌تونه یکی از بزرگترین دغدغه‌های هر مهاجری باشه. به طوری که موفقیت، آرامش، امنیت، احترام و به طور کلی همه چیزهایی که حداقل ما مهاجران ایرانی در کشور خودمون از اون بی‌بهره بودیم رو زیر سایه خودش می‌بره و از اولویت‌های ابتدایی خارج می‌کنه. چرا که حداقل جدای از موفقیت، سه عامل بعدی از بدیهیات جوامع غربی هستند که ما مهاجران تازه وارد بدون تلاش و زحمتی می‌تونیم از اون بهره‌مند باشیم و خواسته و ناخواسته در جریان زندگی روزمره شهروندانش ساری و جاری هستش. موفقیت هم بسته به ظرفیت‌های هر مهاجر  مثل پول، سواد، سرمایه و حتی مجرد بودن (من اینجا مجرد بودن رو امتیاز مثبت در نظر می‌گیرم) که با چه هدف و نیتی رهسپار خارج اومدن باشه متفاوت هستش و اصولا تعریف ثابتی از موفقیت در دسترس نیست و برداشت و ایده‌آل آن هم در بین آدم‌ها تفاوت‌های زیادی داره.
اما برداشتی که به طور کلی میشه از زندگی یک مهاجر داشت، استقلال و عدم استقلال اون آدم هستش که می‌تونه مهاجرتش رو برای خودش و دیگران موفقیت‌آمیز جلوه بده و الگوی مناسبی برای مثال آوردن باشه و یا نقل هر محفلی برای اثبات سخت و اشتباه بودن مهاجرت.

من همیشه آدم بلند پروازی بودم. همیشه آرزو و فکرهای بزرگ و گنده‌تر از قد و قواره‌ام داشتم. حوصله‌اش باشه می‌تونم بشینم و بنویسم از مواردی که رفتن و رسیدن بهش دور و سخت به نظر می‌رسیده ولی وقتی که خواستم، تونستم. مهاجرت برای من یکی از اون موارد هستش. همون قورباغه بزرگ زندگی که باید یک روزی، یک جایی قورتش می‌دادم. شکل مهاجرتم تحمیلی بود. یعنی زمان و مکانی رو براش در نظر نداشتم، ولی همه سال‌های عمرم به روزی فکر می‌کردم که باید بست و رفت. هم چشم‌ها را و هم چمدان را. به روزی که باید گذاشت و گذشت. هم اندوخته‌های سال‌های درد و رنج را و هم از آدم‌هایی که دوستشان داشتم و دارم و وجودشان، صدایشان، ضربان قلبم است. از کوچه‌های خاطرات، خیابان‌هایی که چه شب‌هایی زیر سکوت شبانه‌اش، زیر ظلم پنهانش، میان درد و رنج پُر بغضش، باران‌های نباریده‌اش، اشک‌های نریخته‌اش، عشق‌های کودکانه‌اش.. باید بتوانی بگذاری و بگذری..
 
همیشه فکر کردم رمز موفقیت در مهاجرت، بریدن و هرچه کمتر کردن دلبستگی‌ها و خاطرات هستش و از سوی دیگه، ارتباط گرفتن چند لایه با جامعه‌ای که تازه واردش شدی. اینها می‌تونه آدم رو به استقلال نسبی برسونه و شرایط روحی و فکری رو برای برداشتن قدم‌های بعدی در غربت برای فرد مهاجر راحت‌تر کنه.

دلبستگی‌هایی که وقت کوچ برامون دلتنگی به همراه میاره، همون لایه‌های زندگی روزمره است که بنا بر بسیاری از دلایل، در خارج از کشور، حداقل تا پنج سال ابتدایی شاید نتونیم به فهم و درک درستی ازش دست پیدا کنیم. لازمه هرچه سریع‌تر فهمیدن آن هم درگیر شدن با روزمرگی‌هاست. خیلی مثال‌ها هست که هر کدوم از ما می‌تونیم با کمی فکر کردن بهش و رجوع به علت دلتنگی‌هامون در موطن خودمون، این سوی آب‌ها هم نمونه‌هایی رو براش پیدا کنیم و یا به مرور بسازیمش. کافه‌ها، خیابان‌ها، کل‌کل‌های فوتبالی، دوستان با صفا و هر مورد دیگه‌ای که به نظرم بخش بزرگی از همون دلبستگی‌هاست که اینور تبدیل به نوستالوژی میشن برامون. کوچه و خیابان و درخت و صحرا به خودی خود بعید می‌دونم علت کافی برای دلبستگی باشند. این آدم‌ها و موقعیت های از پیش تعین شده و یا بر حسب اتفاق هستند که در ظرف زمان، خاطره‌ای رو پیوند می‌زنند با مکان که به مرور خاطره می‌سازند برامون. چیزهایی که کم‌کم این سوی آب‌ها، توی سرزمین غریب هم به جریان میفته و بعد از چند سال می‌بینیم با انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین و اسامی کوچه‌ها و خیابان‌ها و کافه‌هایی روبرو هستیم که یاد و جای خالی بعضی نفرات روی  صندلی‌هاش می‌تونه بغض تلخ یا لبخندی شیرین به لبمون بیاره و به عبارتی شدند جزئی از خودمون و هویت مون.

۲۳ شهریور، ۱۳۹۲

وقتی تنهایی

یه روزهایی فکر می‌کردم تنهایی می‌تونه یک شانس باشه برای هر آدمی، در مرحله‌ای از زندگیش که بتونه قابلیت و توانایی‌های خودش رو بشناسه و با اتکا به اون پا پیش بگذاره و مشکلات و سختی‌های سر راهش رو برداره و بعدها بشه سرمایه و تجربه زندگیش.

حالا خیلی روزهاست که دارم فکر می‌کنم تنهایی، یک اتفاق بد و ناخوشایند در زندگی هر کسی می‌تونه باشه که بهترین فرصت‌ها و تجربه‌های زندگی رو می‌تونه ازش بگیره و روزهایی رو پیش روش قرار بده که ممکنه هر کسی، توان و روحیه مقابله باهاش رو نداشته باشه و هر آن از زندگی ببره. اگر از زندگی هم نبره، همین فکر کشنده که پایانی رو نمی‌تونه برای تمام شدنش تجسم کنه، می‌تونه اندک انرژی و امیدش به آینده رو حتمن به تحلیل ببره و ازش چیزی باقی نمونه جز یک جسم رنجور، کم طاقت، زود رنج و فرسوده.

تنهایی یعنی اینکه تو سخت‌ترین لحظه‌ها، هیشکی رو نداری که رو کنی بهش و بگی فقط چند ثانیه تو فکر کن. این تو باش که تصمیم می‌گیری. این تو باش که برای چند لحظه، بار این غم و سختی رو به دوش بکش. بهش بگی خسته شدمٰ. این بار من خشت می‌ذارمٰ تو سیمان. تنهایی یعنی به دوش کشیدن صلیب‌وار همه ثانیه‌ها و لحظه‌های زندگیت، بدون لحظه‌ای مکث و توقف. بدون تزریق و تشویق اندکی امید از سوی ناظران و با انگشت نشان دادن خط پایان و صدایی که پشت سر بگه: برو، تو داری می‌رسی.

زندگی آدم‌های تنها، هیچ وقت موضوع خوبی برای داستان یک کتاب هم نبوده، چه رسد به الگو و نمادی برای سبکی از زندگی. آدم‌های تنها، سوژه‌های مورد ترحمی هستند از نگاه بخش بزرگی از اجتماع برای راز شناسی، درس آموختن و عبرت آموزی که "بیائید تنها نمانیم". 

اما همچنان آن آدم ِ تنهاست، با فانوسی در دست در دل سیاهی شب، که کورسوی امید و روزنه روشنی را می‌جوید. 

۰۶ شهریور، ۱۳۹۲

نشانه‌های لعنتی

یک چیزهایی، ردشون تا ابد تو خاطره‌ات باقی می‌مونه. کافی حسب اتفاق، یک جایی، یک زمانی، باز دوباره اسم و نشونه‌ای ازش به یادت بیاد، باز همه خاطرات تلخ و شاد گذشته مثل کوه آور میشه روی روح و روانت و از سنگینی بار جمله‌هایی که رد و بدل شده، نه می‌تونی کمر راست کنی و نه وقتی چشم تو چشم شدی، سرت رو بالا بگیری.. نمی‌دونی حتی وقتی نگاه‌تون به هم گره خورد، چه واکنشی باید داشته باشی. نمی‌دونی به روزهای تلخ و غم‌آلود فکر کنی و پیشانی‌ات چین بخورد و ابروهایت خم بَر دارد از شرمندگی، یا غرق شوی درون رویاهایی که داشتی و باد بُرد..  

۱۹ مرداد، ۱۳۹۲

عنوان ندارد

"این وظیفه نویسنده است که اگر نمی‌تواند شاهکاری بنویسد، دست‌کم از نوشتن آشغال خودداری کند و به طریق اولی، این وظیفه ناشر است که اگر نمی‌تواند شاهکاری برای چاپ پیدا کند، حداقل از چاپ آشغال خودداری کند."
متن بالا تکه‌ای است از کتاب «رویای نوشتن» اثر «رابرت ژیرو» که «مژده دقیقی» آن را ترجمه کرده است. داشتم فکر می‌کردم شاهکاری برای نوشتن ندارم، بنابراین باید از نوشتن آشغال‌هایی که ذهنم را اشغال کرده خودداری کنم و فضای این وبلاگ را بیشتر از این به گند نکشم. آن چیزهایی هم که یقین دارم آشغال نیست و باید نوشته شود، یا وقتش را ندارم یا وقت نوشتن مدام این جمله از «سیلویا پرینت» به یادم می‌آید که: "رازهایت را با آدم‌ها شریک نشو. از صمیمیت اجتناب کُن. رازها، رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را بر می‌انگیزند و سپس در طول زمان به چکشی تبدیل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبیدن میخ، هر میخی روی دیوار".
دارم به آدم نفرت‌انگیزی تبدیل می‌شوم که بخش بزرگی از آن خود خواسته است و بخش کوچکی دیگر که نمی‌دانم چیست و از کجا آمده تا سهمی برایش کنار بگذارم. علی‌ایحال دارم به همه گذشته پشت می‌کنم. دوستی‌ها، رابطه‌ها، آدم‌ها، خاطرات، یادها، نشانه‌ها. تلفن‌هایی که ایگنور می‌شوند. ایمیل‌هایی که بی‌جواب می‌مانند. آدم‌هایی که سراغم را می‌گیرند و بی‌محلی که تنها نتیجه آن است. بله، هدف دقیقا همین است، تبدیل شدن به یک آدم فرمت شده که دوست دارد هیچ نام و نشان و یاد و خاطره‌ای در پس ِ ذهنش وجود نداشته باشد.



۰۴ مرداد، ۱۳۹۲

رادیو چهرازی - برای سه کوهنورد ایرانی

آقای من،
در دامنه و روی قله، تنها صدای باد می‌آید
آسمان به آنی تاریک می‌شود.
هیچ تغییری نیست، بین شب و روز یک‌پاره است
حالا تو هم پیدا نمی‌شوی
یک‌باره نیستی مثل شب که روی کوه افتاده

پا گذاشتن روی بلندترین قله‌ها سخت وسوسه انگیز است
راه سپردن در تنهایی و سکوت سخت وسوسه انگیز است
عاشق شدن به راه‌های نهان و فرار از دنیای آدم‌ها،
سخت وسوسه انگیز است.

باز بی قرار شدی.
این‌بار باز نگشتی.
راه این گلو چند روزی‌ست که بسته است

آقای من،
بعضی‌ها بلندتر می‌پرند
دنیا را اینطور که هست تاب نمی‌آورند، رها می‌شوند
سر می گذارند پای عشق خوب خودشان، دیگر بر نمی‌دارند
می‌مانند همان‌جا...
مثل آقای اوراز، مثل لیلا

کاش تو هم پیش همان‌ها باشی
آخرش که باید می رفتی
کاش می‌شد ما هم چنین مرگی را می‌دیدیم

آقای من،
فکر ما را نکن
همین پایین نشسته‌ایم
به راهت چشم دوخته‌ایم، پر از رشک و تحسین
جای تو خالی‌ست اما می‌دانم جای تو خوبست
جای تو روی بلندترین قله‌هاست

سفر به خیر
ما هم هوای پایین‌ترها را داریم
تا روزی که وقتش برسد..

* در صفحه رادیو چهرازی بشنوید یا اینجا


کثافت عمیق‌ترین چیزی است که می‌یابی

«در دوره خاصی از خودشناسی، خود را نفرت‌انگیز می‌یابی، می‌بینی چیزی نیستی مگر لانه موش صحرایی که کثافت‌های زیادی در خود پنهان کرده است. کثافت‌هایی که در آنجا می‌یابی، فطری و ذاتی هستند. می‌فهمی که با همین بار به دنیا قدم گذاشته و به همین دلیل به طرزی فهم‌ناشدنی یا شاید هم بسیار فهم‌شدنی از این جهان خواهی رفت. این کثافت عمیق‌ترین چیزی است که می‌یابی».


کافکا

۳۱ تیر، ۱۳۹۲

انسان دشواری وظیفه است

تو ایستگاه اتوبوس بودم یه پسر جوان هندی یه آقای پیرمردی رو آورد و نشوند رو صندلی. بعد رو کرد به من و گفت منتظر خط 522 هستی شما؟ گفتم بله. گفت پس این آقا رو هم بی‌زحمت راهنمایی کُن سوار بشه. پیرمرد ناتوان بود با چند تا کیسه بار و وسایل. چندبار از سر شک و تردید با زبان الکن پرسید که Alum Ruck?. گفتم بله. اتوبوس اومد و سوار شدیم. تقاطع سنتاکلارا رو که رد کردیم، به پیرمرد گفتم از اینجا به بعد اَلوم راک هستش. فکر کنم متوجه نشد. چند ثانیه ای بیرون اتوبوس رو خیره نگاه کرد. احتمالا دنبال رد و نشونه آشنایی می‌گشت که پیاده بشه. اتوبوس رسید ایستگاهی که باید خودم پیاده می‌شدم. تقریبا یک ایستگاه دیگه به انتهای اَلوم راک مونده بود و پیرمرد همچنان با نگاهی که ترس تو صورتش موج میزنه، نشسته تو اتوبوس. پیاده شدم و حالا از همون لحظه، همه فکرم رو مشغول خودش کرده که یه وقت نکنه پیرمرد گم بشه؟ پیدا کرد آدرسش رو؟ نخوره زمین؟ وسایلش زیاد بود. می‌تونه ببره با خودش؟ پول داشت؟ دیر نکنه یه وقت؟ نترسه یه وقت که گم شده؟ خانواده‌اش نگرانش نشن؟ فکرش مثل خوره افتاده به جونم. نگاهش هر ثانیه میاد جلو صورتم. کاش تا ته خط می‌رفتم باهاش. ببینم کجا می‌ره. پیدا می‌کنه آدرسش رو. خیالم راحت می‌شد اینطوری.

من این قابلیت مزخرف رو دارم، تو شرایطی که هیچ‌کاری هم از دستم بر نمیاد، تو جایی که هیچ وظیفه‌ای شامل حالم نمی‌شه، بشینم و ساعت‌ها، بلکه روزها غصه‌اش رو بخورم و این ذهن وامونده رو هی سوهان بکشم روش. آدم‌های زیادی هستند تو زندگیم، از پیرمرد و پیرزن دست‌فروش گرفته تا کودک فال و گل فروش. تا اون دختری که پارگی کفش و شلوار و مانتوی مدرسه‌اش رو می‌خواست با شرم ِ نگاهش قایم کنه. روزهای من، آدم‌های زندگی من این شکلی‌اند. پر از درد و مصیبت و سختی. فقر و تنگ‌دستی. همیشه و هر روز بهشون فکر می‌کنم. صورت‌هایی که با سیلی سرخ موندند. کارگرهایی که وقت میوه خریدن، به تعداد اعضای خانواده، منهای خودشون خرید می‌کردن. مادرهایی که گوشت تو خورش رو نمی‌خوردند و می‌ذاشتند تو ظرف بچه‌شون. 

آسمون و سقف زندگیم جا به جا شده. ولی من هنوز همون آدم هستم. می‌بینی اشکان، هنوز زنده‌ای پسر. هنوز همه چیزهایی که برات درد بودند، درد موندن. شکل آدم‌ها عوض شدند، ولی تو عوض نشدی. عوضی نشدی. حتی اگر تا ته دنیا، روزهات همین رنگی بود؛ پس نزن. کنار نکش. از فهمیدن و دیدن نترس. فرار نکن. هر روز پیش خودت تکرار کن: "انسان دشواری وظیفه است". 

۲۸ تیر، ۱۳۹۲

جهان سوم یا هپروت - مسئله این است!

کلا ما آدم‌ها، در حرف زدن‌هامون بی ملاحظه‌ایم. وقتی می‌خواهیم با منطق حرف بزنیم، احساساتی می‌شویم و وقتی از احساس می‌گوییم، آرزوهامون لو می‌رود و وقتی از آرزوهامون یاد می‌کنیم، حسرت‌هامون رو فاش می‌کنیم، و وقتی حسرت‌هامون رو روشن می‌کنیم، منطق می‌تراشیم و اینطوری گند می‌زنیم به همه باورهامون و در ادامه خیلی ساده و شیک میشه تفاوت یک جهان اولی با جهان سوم که نه، هپروتی که توش بار اومدیم رو شناخت و دید و فهمید و اگر همت‌اش بود، برای تغییرش قدمی برداشت.. 

۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲

آدم تو سری خوری که منم


اول - چند وقتی بود داشتم به این فکر می‌کردم که چرا انقدر کم وبلاگ می‌نویسم؟ بعد به این نتیجه رسیدم که نصف ذهن مشغولی‌های من همراه است با مقادیر زیادی فحش و چارواداری به زمین و زمان و حسرت برای داشته‌ها و نداشته‌ها که خب بنده حقیر هم مأخوذ به حیا و شرمگین از نوشتن آن. صد البته انقدر هم برای این نداشته‌هایم قانع و کم توقع هستم که حد ندارد. حالا شما فکر نکنید که مثلا حسرت یک هواپیمای اختصاصی یا یک ویلای چند هزار هکتاری در میامی را می‌خورم. نخیر. هرچند اگر بود حتمن بی‌شباهت به خر تی‌تاپ خورده نبودم، ولی حقیقت ماجرا این هستش که کف خواسته‌هام به پیدا کردن یک اتاق مناسب با اجاره ماهانه‌ای مناسب‌تر تقلیل پیدا کرده و سقف آرزوهایم هم شده یافتن راهی برای نشستن سر کلاس‌های کالج و رشته‌ای که دوستش دارم و والله هرچی فکر می‌کنم با کدام شرایط و موقعیت ِ مالی باید پا به این بهشت زمینی بگذارم نمی‌دانم.

دوم – دوران سربازی بیمارستان بقیه الله بودم؛ یک سرداری بود اهل لاهیجان. از آن‌هایی که درجه و افتخارش را شانسی از گونی بیرون کشیده بود و سردار شده بود. لیسانس ادبیات داشت و کلا سه ماه سابقه جبهه و جنگ که به خاطر کون گشاد و وزن زیاد پشت خط مقدم زرشک پاک می‌کرد که به قول خودش لیاقت همین را هم نداشت و برگردانده شد به خدمت در پادگان و یک درجه‌اش را هم گرفتند. در عین ظاهری خنگ و ساده، موزماری بود که دومی نداشت. همیشه فکر می‌کردم چرا با این استعداد عجیبش در بگا دادن سرباز و افسر وظیفه، پست و مقامی در اطلاعات نگرفته. روزهای آخر خدمت بود و برگه تسویه حساب قسمت را بردم برای امضاء که گفت بیا بشین چند دقیقه‌ای کارت دارم. نشستم و گفت تو سرباز ساده و خوبی بودی. وظیفه شناس و به شدت منظم و قانون پذیر. این قانون پذیر بودنش را تاکید زیادی داشت. گفت از آن دسته از انسان‌هایی هستی که در مقابل قانون ولو بد، استقامتی از خودت نشان نمیدی. خب داشت چرت میگفت. حداقل از همان سال هشتاد و یک و پایان خدمت و شناخت و تجربه‌ای که در دوران سربازی از بدنه سپاه پیدا کردم، وبلاگ نویسی رو شروع کردم و اگر این بلاگفا"ک" وبلاگ مرحوم رو مسدود نمی‌کرد نشان می‌دادم که تاثیر خدمت در سپاه بود که ماهیت این نظام پدرسوخته رو بهتر بفهمم و خب وضعیت همین روزها هم متاثر از همان اندیشه و تجربه است. گفت یک خصوصیت اخلاقی بد داری و اینکه منافع جمع را به منافع خودت ترجیح میدهی. یعنی با ذکر مثال برایم نشان داد که به مراتب در همان قسمت زده‌اند توی سرم و نانم را از دستم گرفته‌اند و من لال‌مونی گرفتم و صدایی از هیچ جایم در نیامده. این را راست می‌گفت. این خصوصیت بد من همیشه دردسرساز بوده. تا جایی که پای حق و حقوق خودم در میان بوده، گذشتم و چشم بستم.

سوم - صاحب خانه ویتنامی آمده می‌گوید دیگر توی آشپزخانه آشپزی نکن و اگر سرخ کردنی داری یک شعله و کپسول گاز گذاشتم توی حیاط و برو آنجا کارت را بکن. احتمالا با این سلیقه و طبع غذایی که دارند و تشکیل شده از مار و خرچنگ و گیاه‌های اعماق دریای سیاه که تو هیچ بقالی و سوپر مارکتی در این شهر پیدا نمی‌شه و سالی یک‌بار یک محموله توسط دزدان دریایی کارائیب به طور قاچاقی به کالیفرنیا میرسه، نمی‌تونه بوی کشک بادنجان و قرمه‌سبزی و قیمه را تحمل کند و خب کی بهتر از آدم تو سری خوری مثل من؟ توی قرارداد حتی حق استفاده از تلویزیون و فضای سالن هم قید شده و من ِ خاک بر سر همان روزهای اول گفتم فضایی بیشتر از همین اتاق نیاز ندارم و خب واقعا هم ندارم. حالا حق استفاده از تلویزیون و سالن رو که روی حماقت و سادگی ِ ذاتی‌ام خودم بذل و بخشش کردم؛ الان باید آشپزخانه را هم رویش بدهیم تا بشود مصداق همان ضرب‌المثل که می‌گویند رو که می‌دهی، آستر هم می‌خواهند. حالا چند روزی است دارم به اجابت مزاج گربه‌های توی حیاط دقت می‌کنم که اگر فردا روز حق استفاده از مستراح را هم گرفت، حداقل با سنگ و کلوخ طهارت کنم. حالا کار به جاهای باریک‌تر کشید دیگر کارتن‌خوابی را بلدم و تجربه دارم. جای نگرانی نیست. والا چه کاری است اعتراض کردن در این دو روز ِ عمر! 

۲۰ بهمن، ۱۳۹۱

حجاب و ژست اخلاق برتر در آکادمی گوگوش


خُب ظاهرا موضوع روز دیگر پستان‌های گلشیفته فراهانی روی جلد مجله مادام یا لخت شدن علیا ماجده المهدی نیست. خدای را عز و وجل که فهمیدیم تنها عورت و پستان و زُلف زنان نیست که رگ گردن قلمبه می‌کند، روسری و حجاب هم می‌تواند همان کارکرد را داشته باشد. حالا این بار "ارمیا" دختر محجبه کلاس آکادمی گوگوش شده سیبل حملات مومنانِ دین‌ستیز و بعضا سوء استفاده دوستان باورمند به اسلام رحمانی که های ببینید اسلام به ذات خود ندارد عیبی، این هم سندش! و هر دو گروه در اشتباه. گروه اول، دردمندانِ آزرده خاطر از زندگی زیر سلطه حکومتی با طعم اسلامی سیاسی و گروه دوم، کاسبانِ دین فروشِ متناقض!

اما فکر می‌کنم، درک و فهمِ گروه اول که از قضا نه قدرت سیاسی دارند و نه حتی از اکثریت جامعه (برحسب جامعه آماری دولت)، اولین راه نجات ته مانده‌های باور، ارزش و اعتقادات دینی، نزد کسانی‌ست که دغدغه دین اسلام را دارند. مادام تا زمانی که درد و رنج آشکار و نهانی که از سوی اسلامی سیاسی، به اشکال مختلف، طی سال‌های حکومت جمهوری اسلامی به مردم تحمیل شده را نپذیرند و اشکال و خطا را مربوط به متون و قرائت اسلام و تضادش با حقوق اساسی و بنیادین بشر در جوامع مدرن ندانند، بلکه تمام تلاش آن باشد که تقصیر و خطا را به بی لیاقتی مجریان آن ربط و بسط دهند، واکنش‌های تند و ستیز با دین تمام نخواهد شد. 

مفروض گرفتن رنج و آلام کسانی که هویت‌شان از اساس پذیرفته نمی‌شود و همواره در اقلیتِ خطاکارِ در اشتباه معرفی می‌شوند، نادیده گرفتن خواست‌هایشان، بسط دادن موضوع به فرهنگ و موقعیت و جغرافیا و عاملان و آمران و بیرون کشیدن قرائت‌های انسانی و امروزی از دین و سعی در به روز کردن مفاهیم و قوانینش با جامعه مدرن، همه و همه تنها بعد از پذیرش خطا و تقصیر و اشکالاتِ سی و پنج ساله استبداد دینی است.

هیچ اشکالی ندارد که "ارمیا" با حجاب آواز بخواند. حق او و همه زنان و دختران است که بتوانند بدون ترس از نوع پوشش خود و قضاوت شدن آواز بخوانند و برقصند. اما وقتی به نتیجه و خروجی رفتار ماریا که بنگریم، تضادهای فراوانی وجود دارد که برای مخاطب داخل ایران، حکم تبلیغ و تائید دارد و سرشار است از تضادهای زیادی که باید به آنها توجه کرد. حجاب زنان، ایدئولوژی، سمبل و اهرمی‌ست برای کسانی که سالهاست ملتی را به اسارت گرفته‌اند. این اسارت به طور مستقیم نیمی از جمعیت کشور (زنان) را مورد هدف قرار داده و نیمی دیگر (مردان) را به عنوان نقش آفرینان و ابزار ایدئولوژی خود به کار گماشته تا روند سرکوب و منزوی کردن زنان ادامه پیدا کند. وقتی "ارمیا" می‌گوید: (نقل به مضمون): "خواستم ثابت کنم که حجاب من مانعی برای خوانندگی نیست و آدم می‌تواند با حجاب باشد ولی آواز هم بخواند"، به نظرم دهن کجی و فرار از واقعیت موجودی است که همجنسان آرمیا در ایران شکل دیگری از آن را تجربه می‌کنند و محکوم به پذیرش آن شده‌اند. 
"ارمیا" اما به این نکته اشاره نمی‌کند که آیا حجاب و اعتقاد وی است که چنین امکانی را برایش فراهم آورده و یا کشور دموکراتی مانند آلمان، فارغ از قضاوت‌های رنگ و نژاد و مذهب؟ "ارمیا" به این نکته اشاره نمی‌کند که چرا در سرزمینی که ام‌القرای اسلام سیاسی است چنین امکانی است وجود ندارد و چرا تنها وقتی مرزها تغییر می‌کند، شکوفایی و خلاقیت به همراه دارد؟ 
"ارمیا" دارد به شکلی با اتخاذ نوعی "ژست اخلاقی برتر" که اتفاقا از آموزه‌های جمهوری اسلامی در طی این سالیان بوده؛ به بیننده و مخاطب القاء می‌کند که رفتارش تضادی با ماهیت اعتقادش ندارد. دارد تصویری از زنی را به نمایش می‌گذارد که در رسانه‌های جمهوری اسلامی همواره فرم و نمادِ "زن خوب"ٰ "متانت" و "وقار" بوده.


مادامی که ملتی تحت رنج و ستم باشند، هرگونه تبلیع و تائید در شکل و محتوایِ ابزار ظلم، غیراخلاقی و تنها تقویت کننده آن است که می‌تواند واکنش‌های تند و ستیز در برداشته باشد، از جمله در فرم کامنت‌های پرخاشگرانه. وقتی بسیاری در داخل ایران برای سانتی متری کوتاهی مانتو و عقب بودن روسری بازداشت می‌شوند و مضحکه منکرات، صحبت از "مانع نبودن حجاب" در راه پیشرفت و ترقی، خطای محاسباتی بزرگی است که "ارمیا" به آن توجه ندارد. 
همین بحث را بسط دهیم به غرور و افتخارات ملی-میهنی-آریایی، وقتی از هر گروه، نژاد، قوم، و اقلیتی در رنج و ستم هستند، آن وقت بیائیم با مفروض و فاکتور گرفتن درد و رنج ایشان، بحث هایی به میان بکشیم که نه تنها کمکی به دفع و رفع رنج و سختی ها ندارد، بلکه سرآخر به نفی و انکار منتهی می‌شود، نمونه دیگری از آن است. اصلی‌ترین راه حفظ و پاسداشت باور و ارزش و اعتقادات ملی و مذهبی، آسیب‌شناسی تناقضات درونی آن سیستم است که نافی و نقض کننده حق و حقوق دیگران نباشد.


زمانی می‌توان در خارج از کشور دلتنگ ماه رمضان و هیئت و قیمه و شله زرد شد که مردم داخل به سبب عدم باور به اعتقادات دیگران، مجبور به تحمل گرسنگی اجباری در طول روز در انظار عمومی نشوند. زمانی نوستالوژی های میهنی می‌تواند ارزشمند و غرور آفرین باشد که کسی به سبب آن مورد قهر و نفرت قرار نگیرد. بسیاری از مواردی که می‌تواند موجب خرسندی هر کدام از ما شود، ممکن است در فرم و شکل‌هایی موجب نقض حقوق بسیاری دیگر شده باشد. خوب است وقتی چنین مواردی در عمق و گستره بزرگتری چون مذهب و سیاست دخیل شده؛ نگاهی دقیق‌تر داشته باشیم به آنچه وانمود می‌کنیم و سعی در اثباتش داریم.

۰۷ آذر، ۱۳۹۱

رفتن و رسیدن و تازه شدن



- زمان دارد می‌گذرد و فکر می‌کنم از گیجی روزهای اول در آمدم، و البته اگر نبود کمک و لطف مهربانان ِ اینجا، چه بسی هنوز در خلسه بودم. میروم خرید، سوار اتوبوس می‌شوم. چند کلمه‌ای از سر سلام و تشکر هم‌کلام عابران کوچه‌های پائیزی ِ شهر می‌شوم. گویی عضله‌های صورتم دارد فرم عوض می‌کند. دیگر از آن ابروهای هشتی و پیشانی چین افتاده و چشم‌های ریز شده‌ی خیره به مانیتور خبری نیست و جایشان را چشمان برق افتاده و لبخندهای گاه و بی‌گاه بین مسافران اتوبوس و مشتریان فروشگاه و هزاران سوالِ در حال رژه در مغزش گرفته است. انگار تازه متولد شدم. به سان کودکی که شوق دویدن دارد، آرزوی شنیده شدن دارد. کودکی که دنیا را از دریچه خوشبختی به نظاره نشسته است و همچنان فکر می‌کند پشت دریاها شهری است که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است و دوست ندارد فکر کند که این دریا طوفان دارد و گرداب و موج ِ آرام آن، ناخدای ماهر نمی‌سازد.

- سبک زندگی‌ام دارد به شکل سابق برمی‌گردد. فرم روزهای ایران. خواب ِ زود ِ شبانه همراه با چشمک ستاره‌هایی که تو هفت آسمانش هم یکی از آن ما نیست و بیدارباش سر صبح با طلوع خورشید که موذیانه سعی می‌کند خودش را از لابه لای پرده و پنجره به مردمک ِ چشمانم برساند. لذت خوردن صبحانه در صبح و شام برای شب. مدت‌ها بود لذت ِ طعم غذاها را در سر وقتش از دست داده بودم. دور باد مُرده‌گی، رخوت ِ تن و فکر، خلسه و بی‌کاری، بی‌عاری

- هنوز اتفاق خاصی نیفتاده. تنها بالا و پائین شهر را گز می‌کنم. لحظه‌هایی که گاه پُر می‌شوم از امید و گاه تا آستانه سقوط از لب ِ پرتگاه ِ خود ساخته در ذهنم پیش می‌روم و یک آن دستی نامرئی می‌کِشَدَم بیرون و صدایی که می‌گوید: اشکان، رشته مشوش ِ ذهنم را پاره می‌کند. مثل تخته پاره روی موج. مثل پَر پرنده‌ای روی باد. با موج ِ آب و نسیم و باد، پَر می‌گیرم و به عرش میرسم و گاه زیر ِ موج و تندبادش نفسم به شماره می‌افتد. سیر می‌کنم جایی میان ِ بالا و پائین ِ زندگی. بین بود و نبودِ گُنگ و ناپیدا.

- بی‌صبرانه، متوهمانه، خودخواهانه، عبث و بیهوده، دور و از دست رفته، منتظرم برگردد..!

۲۵ آبان، ۱۳۹۱

همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم


فرودگاه آتاتورک، ساعت هشت و نیم صبح:
حدود صد نفر آدم داغون، ایرانی و افغان و عراقی و مصری و سوری و سومالی و جاهای دیگه دنیا، که هر مسافر و عابر دیگه ای، از سر و روی تک تکمون می تونست حدس بزنه که کی هستیم و چی هستیم، با چهره های نگران و ذهن ِ پُر از سوال ِ بی جواب، چشم تو چشم هم دوختیم تا آخرین ساعات زندگی چندین سال و ماه و روز تموم بشه و برسیم جایی که قراره کلنگ زندگی تازه رو تو خاکش بکوبیم!

آدم هایی بودیم با وضعیت وخیم جسمی و روحی-روانی. سوری ِ گلوله خوره. افغان ِ چاقو خورده. عراقی شلاق خورده. ایرانی ِ ...!. زنی چهل و اندی ساله، که شبیه پیرزنی هفتاد ساله بود. از ساعت 3 صبح که فرودگاه بودم، رو یه نیم کت با یه ساک دستی کوچیک، تک و تنها نشسته بود و اشک میریخت تا خود شیکاگو. اونورتر، زنی پای رفتن، پایی که دیگه پا و نا نداشت برای رفتن، برای دوباره شروع کردن، داشت التماس شوهرش رو میکرد که دیگه نمیتونه از صفر شروع کنه. میخواست بمونند همین ترکیه. همه مدت داشت بدبختی شش سال آوارگی و آزگار بودنش رو تعریف می کرد. اینکه بچه سه ساله اش تازه همبازی پیدا کرده بود. یه آقایی بود بهش وحی شده بود که ماموران وزارت اطلاعات ایران، همین دور و برا همیشه میگردن، پناهجوها رو میگیرن و میندازن تو گونی و برشون میگردونند ایران. یه خانواده مسیحی بودند، خانم ِ  همه مدت داشت با همه خاندانشون خدافظی می کرد. سفارش میگرفت و سفارش میکرد. آخرین نفر رو مامان جون صدا می کرد، گفت عزیزم نگران نباش. سال دیگه همین موقع ها، به محض اینکه گرین کارت رو بگیریم، برای نوروز برمیگردیم پیشتون. یه خانمی بود با دوتا پسربچه سیزده و چهارده ساله. همه مدت داشت به همه میگفت داریم میریم همونجا که کاکتوس داره اندازه شترمرغ. آقایی بود شدیدا فعال سیاسی. سابقه اش رو پرسیدم، گفت احمد باطبی تو اد لیست فیس بوکم هست! بیست ثانیه بیشتر کنارش نبودم. آقای دیگه ای بود شدیدا ایرانی. فروهر گردنش بود با یه مچ بند سبز دستش. هر دختر و زن مسافر خارجی که رد میشد میگفت: بُکُنمت! یه پسر افغان بود که اتفاقا مدیکال همکلاس بودیم، بهش گفت نگو یهو همه مون رو نگه میدارن ترکیه دوباره! آقاهه برگشت گفت زبون منو که نمیفهمند. اینها رو فقط باید کَرد! به شدت غلیظ. هر آن فکر میکردم از شدت شهوت ممکنه حمله کنه به کسی تجاوز کنه. آهان، همین پسر افغان کلا 180 دلار پول تو جیبش بود داشت میرفت امریکا. داشت میرفت نیوجرزی. گفت از شانس ما سیل اومد خرابه شد اون شهر. فردا به ما میگن برید درستش کنید. یه خانم ِ دیگه بود موهای هفت رنگ. تی شرت کوتاه تا بالای بند ناف با یه پوتین تا بالای زانو، که آقا پسر بهایی که مثل بلبل با مسافرای دیگه و یا سایرین انگلیسی صحبت میکرد رو کونی خطاب میکرد که داره پُز زبان بلد بودنش رو میده. حالا اینها خانواده ای بودند به شدت با اخلاق و مودب. آهان، همون آقاهه که میخواست ترتیب همه زنها و دخترهایی که میدید رو بده، میگفت من نمی دونم امریکا این عرب های وحشی رو چرا راه میده؟ بعد یه جا هم برگشت به پسر افغان گفت تو دیگه داری کجا میری. ایران که برای شما امریکاست. چند تا خانواده مسیحی و بهایی بودند به شدت محترم. خانواده عرب هایی هم که بودند بسیار خوب و محترم بودند. رفتار و فرهنگی که اصلا جهان سومی نبود.
همه ما، به شکل بسیار دردناکی ایرانی هستیم.  


۱۴ آبان، ۱۳۹۱

تنها با گل‌ها / گويم غم‌ها را


- شمارش معکوس روزهای آخر ترکیه شروع شده. نمی‌دونم هشت روز دیگه این ساعت کجای این عالم هستی بین زمین و آسمان دارم از پنجره کوچک هواپیما ابر و خورشید و ستارگان آسمان رو نگاه می‌کنم و به فاصله‌ای که هر ثانیه دور.. دور..دورتر میشم از ایران فکر می‌کنم. راستش در این بیست ماه و اندی روز که ایران نبودم، کمتر پیش آمد احساس غربت کنم و غریبی فکر و ذهنم رو به تله بندازه. ولی حالا این چند روزه، پای رفتن، وقت چمدان بستن، یک حس ناشناخته و عجیبی مثل بختک به جونم افتاده که هر بار نفسم رو بند میاره. غم سنگینی به دلم نشسته. شبیه نگاه آخر و التماس با تار و پود و بند بند وجودت به آدمی که دوستش داشتی و گویی داری به خاکش می‌سپاری. ایران داره برای نمی‌دونم تا کی از نگاهم دور میشه و من اینجا بس دلم تنگ است.

- چمدون‌ها رو بستم. سه‌شنبه شب میرم آدنا پیش ساقی و مهران و بچه‌ها. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود شب آخری که ایران بودم، رفتم پیششون و به عبارتی ساقی راهم انداخت. حالا روزگار چرخید و دوباره هزاران کیلومتر اینورتر از آن روز، میرم که دو-سه روز آخر ترکیه رو هم اونجا باشم تا دوباره خونه ساقی اینا سکوی پرتاب به سرزمین گم و ناشناخته دیگه‌ای باشه. چه حکایت غریبی شده. سرنوشت‌ها چه گنگ و تلخ بازیچه روزگار شدند و هر گوشه این جغرافیای لعنتی دارد رد و خاطره‌ای از رفتن‌ها و گذشتن‌ها به خود ثبت می‌کند. دو سال پیش روز خداحافظی در ایران.. دو سال بعد روز خداحافظی در ترکیه.. کجای این کره خاکی قرار است روزی آرام بگیریم، نمی‌دانم..؛

- داشتم به این فکر می‌کردم چقدر حس خوب و دوست داشتنی‌ای هستش حضور دوست و همراه و رفیقی تو زندگی آدم. اینکه کسی منتظر آدم باشه، یا وقت سفر تا پای قطار و اتوبوس همراهی‌ات کنه. بیرون اومدن از ایران برام خیلی تلخ بود. آژانس یه کوله پشتی رو با یه مقدار پول آورد سر آدرس و بدون دیدن کسی گذاشتم و اومدم. دوست نداشتم و نمی‌خواستم باور کنم دارم میرم. تمام راه اشکم بند نمیومد. رسیدم ترکیه هم هیشکی منتظر نبود. کسی نبود حتی یک تلفن ساده بزنه که فلانی رسیدی؟ مرز و رد کردی؟ هیشکی منتظر نبود. حالا همون حس و همون بی کسی چند روز دیگه یه جایی دیگه تکرار میشه با این تفاوت که مطمئنم بسیار تلخ و غریب‌تر اتفاق خواهد افتاد. آدم احساس اضافی بودن بهش دست میده. احساس اینکه بود و نبودت فرقی نداره برای کسی و تنها یه لاشه ِ جاندار ِ دو پا هستی. تلخ تر وقتی میشه که تا حالا فکر می‌کردی کاری که می‌کنی و اتفاقاتی که برات افتاده، ممکنه گوشه چشم کسی رو بگیره و دیده بشی. ممکنه تو نظر کسی اینطور دیده بشی که سرنوشتت ناخواسته به دست آدم‌هایی بازی خورده و شدی آواره کوی و برزن و سرزمین‌های دیگه. ولی زهی خیال باطل.. پتک واقعیت می‌خوره فرق سر آدم و وقتی سرت رو بالا می‌گیری می‌بینی از ماست که برماست..؛  



۰۷ آبان، ۱۳۹۱

مسئولیت فردی - جامعه آرمانی



آیا تا به حال سعی در شناخت رفتار فردی و اجتماعی خود در مواجه با پدیده‌های اطرفتان داشته‌اید؟ آیا تلاش کرده‌اید تا به ابتدایی‌ترین شناخت روحیات و رفتار خود در برخورد با آدم‌های محیط زندگی‌تان پی ببرید؟

برای روشن‌تر شدن سوال مثالی می‌زنم. فرض کنید در دوران دانشجویی با دوستی دیگر هم اتاق هستید. به طور عادی، قوانینی نانوشته و یا حتی قوانین داخلی خوابگاه و یا سایر موارد پذیرفته شده بین دو هم اتاقی حکم‌فرما می‌شود. وظایفی متوجه هر کدام از دو طرف می‌شود. نظافت فردی و بهداشت عمومی، رعایت ساعات خواب و عدم ایجاد صدای مزاحم و موارد موافقت شده دیگر. بعد از چندی و یا از همان روزهای ابتدایی شما متوجه مواردی تخطی از قوانین توافق شده قبلی از سوی هم اتاقی‌تان می‌شوید. یا بگذارید مثالی دیگر بزنم که شاید بخش دوم و پایانی نوشته‌ام مرتبط با این موضوع باشد. فرض بگیرید هم اتاقی شما به بیماری ساده‌ای مثل سرماخورده‌گی مبتلا می‌شود. مراقبت‌های پزشکی و رعایت اصول ایمنی برای جلوگیری از انتقال بیماری به شما یا سایرین را انجام نمی‌دهد. چه رفتار و واکنشی از خود نشان می‌دهید؟ نقش خود را در این موقعیت چه می‌دانید و فکر می‌کنید آیا این موضوع علیرغم بی تفاوتی و داشتن جنبه عمدتا شخصی برای طرف مقابل که به فردی غیرمسئول و بی انضباط می‌ماند، تا چه اندازه شما را مسئول می‌کند و آیا اساسا وظیفه‌ای را متوجه شما می‌کند؟

این نوشته به چگونگی واکنش و رفتار من در مواجهه با این دسته از افراد اشاره دارد که همواره در بُعدی فراگیر که آن را «جامعه» و «مسئولیت فردی» می‌دانم فرض می‌گیرم. امیدوارم این نوشته خوانده شود و تجربیات شما را هم بدانم.
حتمن تجربه‌های مشابهی در برخورد با برخی از موارد بالا که به طور مثال آوردم داشته‌اید. به باور من، علیرغم اشتراکات رفتاری بسیار زیاد انسان‌ها با یکدیگر، بتوان تمام آدمیان را در دو وجه مشترک عمده تقسیم کرد. وجه اول، «انسان خاکی» هستند، با تمام نیازهای زیست محیطی و غریزی شان. می‌خورند، می‌نوشند، تولید مثل می‌کنند، نفس می‌کشند و فردیت خود و آن‌هایی که به او نزدیک هستند را دوست دارند. به قول مولانا: خور و خواب و خشم و شهوت! وجه دوم، رفتاری است که شکل و نوع زندگی اجتماعی آدم‌ها در مواجه با مسائل پیرامون‌شان به آن‌ها می‌بخشد. موقعیت اجتماعی، شغل، مقام، سواد، ثروت تحصیلات و بسیاری از پدیده‌هایی که در ذات بشر وجود ندارند، اکتسابی است و نه غریزی. جایی که وجه دوم آدمی در پیوند با زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد و بشر ناگزیر از پذیرفتن آن است. مرحله‌ای که به باور من، تعریف زندگی اجتماعی و مسئولیت های فردی شکل می‌گیرد.

برای من، همواره داشتن مسئولیت فردی به عنوان اصلی‌ترین راهکار برون رفت از مشکلات اجتماعی مد نظر بوده است. اساسا نمی‌توانم مشکلات موجود در سبکی از زندگی اجتماعی غیر نرمال را به صورت کلی و عمده متوجه دولت بدانم. سیستم ناقص قوانین وضع شده دولت‌ها و تضاد آن با جامعه نرمال فرضی را نمی‌توان به عنوان عامل اخلال و بی نظمی در نظر گرفت. معتقدم «مسئولیت فردی» فراتر از قانون و نظم تعریف شده دولتی در زندگی روزمره مردم جریان دارد و عدم توجه و فرار از بار مسئولیت آن، منجر به هدف‌گیری و تخریب زیرساخت‌های اساسی جامعه و فرهنگ عمومی می‌شود.

برحسب همین تعریف، بیشتر از آنکه انتظار اصلاح هم اتاقی‌ام را داشته باشم و یا نسبت به عدم مراقب‌های پزشکی در انتقال بیماری به خود و سایرین بی تفاوت باشم، احساس مسئولیت می‌کنم. نادیده گرفتن ناهنجاری موجود در جامعه به بسط و گسترش آن دامن می‌زند. بی تفاوتی آدم‌ها نسبت به مسائل به ظاهر غیرمرتبط با خود به عادتی زشت و ناپسند تبدیل می‌شود و عرصه را برای پیشرفت سایر خطاها باز می‌گذارد. عدم مراقبت من از هم اتاقی‌ام، اولین آسیبش متوجه من خواهد شد و به طور قطع منجر به آلوده شدن من به ویروس سرماخوردگی می‌شود. عدم رعایت بهداشت عمومی از سوی هم وی و نادیده گرفتن آن از سوی من به عنوان یکی از وظایف انجام نشده از طرف او و بی تفاوت بودنم، منجر به شکل‌گیری مشکلات زیست محیطی می‌شود که امنیت و سلامت من را هم به خطر می‌اندازد. شاید اینگونه به نظر برسد که جبران و رفع موارد خطای افراد محیط زندگی‌مان به عادتی برای سوءاستفاده تبدیل شود. اما اینگونه نیست. شما برای نگهداری و مراقبت از سلامت و روان خود مسئولیت دارید، حتی اگر این مسئولیت گره در رفع تکالیف فردی باشد که با آن به صورت مشترک زندگی می‌کنید. توجه به ناهنجاری‌ها به مرور زمان باعث رفع و اصلاح آن می‌شود. این ما هستیم که نباید طعمه حریق و بی‌مسئولیتی فرد و افرادی شویم که کوچکترین توجهی به پیرامون خود ندارند و امنیت و آسایش سایرین برایشان اولویت نیست.

مسئولیت و توجه ما، هرچند پر هزینه و زمان‌بر، دیر یا زود بار مسئولیت فردی یا حقوقی را متوجه ایشان می‌کند و آن‌جاست که می‌توان انتظار جامعه‌ای آرمانی را داشت که مسئولیت فردی من و ما، به عادتی فراگیر و امری مدرن و پسندیده بدل می‌گردد که متعاقب آن منجر به ماده قانونی - حقوقی مندرج و نوشته شده دولتی می‌شود.

۰۲ آبان، ۱۳۹۱

ایران، وجه‌المصالحه مناظره اوباما و رامنی


دیشب سومین و آخرین مناظره انتخابانی اوباما و رامنی بود. مثل دو مناظره قبل، بسیاری از کاربران ایرانی در صفحات مجازی، در دو جبهه موافق و مخالف قرار داشتند و صحبت‌های اوباما و رامنی را توئیت می کردند. فارغ از شور و هیجانی که در بین کاربران قلیان می‌کرد، چند نکته عجیب را دیدم که فکر کردم اشاره به آن ها بد نباشد.

- محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه فقید ایران، سال‌ها پیش جمله‌ای را خطاب به مخالفان خود گفته بود به این مضمون: "نگذارید ایران وجه المصالحه کشورهای غربی شود". تنها سی و اندی سال از آن حرف گذشته است که در مناظره شب گذشته در مورد سیاست خارجی ایالات متحده، خاورمیانه به عنوان محور اصلی گفتگوها و ایران به عنوان جدی‌ترین خطر برای امنیت امریکا مورد اشاره قرار گرفت. اوباما با ادبیات و شگرد خود ایران را مورد سرزنش قرار می‌داد و رامنی به عنوان کاندیدای جمهوری‌خواه و چهره رادیکال، سربسته و غیرمعقول با پیش کشیدن گزینه نظامی به عنوان آخرین راه‌حل مسئله هسته‌ای ایران، سخن می‌گفت. ناگفته نماند که اوباما نیز بارها به گزینه نظامی برای هدف قراردادن تاسیسات اتمی جمهوری اسلامی، به عنوان یکی از گزینه‌های روی میز اشاره کرده است و همچنان از آن به عنوان راه‌حل نهایی و عملیات پیشگیرانه سخن می‌گوید. هر دو کاندیدا به عدم اجازه دستیابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی اشتراک نظر دارند. حتی در راه‌حل نهایی.

- معقول سخن گفتن اوباما در این چهار سال به نظرم باعث شده تا یک فضای "ادب مرد به ز دولت اوست" به وجود بیاد که بسیار مورد توجه مخالفان رامنی قرار گرفته است و از آن به عنوان یک اهرم فشار علیه رامنی استفاده می‌کنند. در صورتی که معقول بودن اوباما را نمی‌توان به عنوان یک امتیاز و دلیل برتری وی در مقابل رامنی برای وی مورد نظر گرفت. سخت‌ترین روزهای سیاسی جمهوری اسلامی در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما اتفاق افتاده است. فراگیرترین شکل تحریم‌های اقتصادی در تاریخ ایالات متحده در همین چهارسال ریاست جمهوری اوباما مورد اجرا قرار گرفته است. بسیار جدی و مصمم رهبران ایران را در مورد نقض حقوق‌بشر و ماجراجویی‌های اتمی مورد خطاب قرار داده و بسیار مصمم است که هرگز اجازه نخواهد داد ایران به حاکمیت جمهوری اسلامی به بمب اتم دست یابد. اتخاذ سیاست دولت اوباما است که ارزش پول ایران را به بیش از هشتاد درصد کاهش داده و ایران را در آستانه فروپاشی اقتصاد قرار داده است. رفتار معقول و سنجیده اوباما است که به منزوی شدن جمهوری اسلامی در جهان کمک کرده است و این دقیقا چیزی است که مورد نیاز اپوزیسیون مخالف حاکمیت جمهوری اسلامی است.

- این که در رفتار و سیاست رامنی، به عنوان چهره افراطی و دست راستی حزب جمهوری خواهان امریکا، ردی از هرگونه گفتگو  و اتخاذ روش دیپلماسی با دولت‌هایی مانند جمهوری اسلامی دیده نمی‌شود، اصلا نمی‌تواند در چنین شرایطی که سیاست اوباما جمهوری اسلامی را لای گاز انبر قرار داده است مورد قبول باشد. چنین سیاستی اشتباه محض است. ادامه سیاست اوباما و کمک و مشاوره اپوزیسیون جمهوری اسلامی به وی در آسیب شناسی شکل تحریم‌ها و رفع نواقص آن، بهترین شکل و روشی است که می‌شود فرادی بهتری را برای ایران متصور شد. در مورد جنبش سبز نیز اوباما اشتباه نکرد. اگر کمی فضای آن روزها را به یاد بیاوریم و موضع صریح رهبران جنبش سبز در مورد دخالت کشورهای خارجی در امور داخلی را نگاه بیندازیم، اگر به فعالیت‌های لابی‌های رژیم در کشورهای غربی و امریکا و رسانه هاشان برای عدم هرگونه دخالت امریکا در جنبش سبز را یادمان بیایید، خواهیم دید که انتظاری بش از این از اوباما نمی‌رفت.

- نکته مورد اشاره من، واکنش‌های هیجانی کاربران ایرانی و به استهزاء گرفتن سخنان رامنی و بولد کردن سوتی‌های وی بدون کوچکترین توجه‌ای به ماهیت سخنان اوباما است که البته بسیاری از این شکل برخوردها تنها متوجه بخشی از کاربران بود که با تعلق فکری این دوستان به اندیشه چپ و ضد امپریالیستی، خیلی جای تعجبی باقی نمی‌گذارد. با نگاه صفر و صد ایشان و ثبت توئیت در کثری از ثانیه، انتظاری از تحلیل محتوا نیست. برخورد پوپولیستی و مچ‌گیری تنها مشخصه‌های رفتاری این عزیزان بود. مقایسه رامنی با احمدی نژاد از خنده‌ دارترین‌های این دست از واکنش ها است تا بی سواد خواندن وی به خاطر آنکه "جنبش سبز" را انقلاب سبز عنوان کرده است. دیگر از دیدن اوباما به شکل میرحسین موسوی می‌گذرم که مرغ پخته به خنده میافتد.

- جایی در بین بحث و استدلال‌های این دست از رفقای ضدامپریالیست دیدم که صحبت از انتخاب اوباما به عنوان بد، به جای رامنی به عنوان بدتر پیش کشیده شده است. امیدوارم این دسته از دوستان حداقل برای این استدلال اشتباه خودشان اندکی تحقیق و مطالعه کنند و ببینند که در قاموس فکری خود که با حمایت از اوباما قصد دارند از روی کارآمدن بدتر جلوگیری کنند، چه راهی را هموار می‌کنند. پیشنهاد می‌کنم کتاب "مسوولیت شخصی در دوران دیکتاتوری - هانا آرنت" را بخوانند.
چلیاوی هم در مقاله‌ای با عنوان "بد و بدتر" اتخاذ چنین سیاستی را مورد کنکاش قرار داده و با ریشه‌یابی نواقص چنین تصمیمی می‌نویسد: "بد، اما بد است و انتخاب‌گر با انتخاب بد به مطلوب خود نزدیک نمی‌شود، بلکه ممکن است کمک کند تا بد به جای بدتر در موقعیت مسلط بنشیند؛ در حالی که تفاوت میان بد و بدتر ناشی از همین موقعیت غالب و مغلوب آنها است. بد در مسیر خوب نیست، علیه آن است. بد در مسیر بدتر است و فقط به دلیل موقعیت مغلوب خود در مواجهه با بدتر است که مشابهتی ناروا با خوب می‌یابد که ذاتاٌ مبارز ِدائمی با بدی‌ است".

خواندنش را توصیه می‌کنم.